گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

همایون شجریان » چه آتش ها » ساز و آواز راست پنجگاه

محمد معتمدی » ابرو کمان » ساز و آواز (مخالف)

سالار عقیلی » سایه های سبز » تصنیف ماهور/فاش می گویم

حسام الدین سراج » شرح فراق » ساز و آواز

سهیل نفیسی » طرح نو » فاش می گویم و...

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ابراهیم زراعت گر نوشته:

سلام. این شعر به نظر بنده اشاره به این دارد که حافظ خود را از جنش شیطان می داند. زیرا همانطور که در بیت سوم می بینید چنین می گوید: من ملک بودم و فردوس برین جایم بود … انسان از جایگاهی برخوردار است که به مراتب از جایگاه ملائکه بالاتر است. همانطور که مولوی می گوید: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند ** بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت. و نمی توان گفت که حافظ از این موضوع بی خبر بوده است. پس بعید است برای کسی چون حافظ که برای تنظیم قافیه یا شعر انسان را در جایگاهی پائین تر قرار دهد. در بیت اول هم اشاره به این اعتراف خود دارد. یعنی می گوید که می خواهد اعترافی کند و در این اعتراف هیچ واهمه ای ندارد. و چون تنها ملکه ای که بخاطر آدم از بهشت بیرون شد شیطان است نشان از آن دارد که حافظ خود را از جنس او می داند. خواهشمند است اگر من اشتباه می کنم در این خصوص مرا راهنمایی کنید.

می گسار نوشته:

درود ابراهیم جان

به نظر من این طرز فکر شما اشتباست.
حافظ میگه من “ملک” بودم که اشاره داره به ابهت و پادشاهیش که “فردوس برین” جای او بود،کلمه ی ادم هم تلمیح داره به حضرت آدم که در عقیده ی مسلمان ها او باعث شد که انسان ها از بهشت به دنیا بیایند.”دیر خراب آباد” هم منظورش این دنیا است.
لپ کلام اینکه حافظ میگه که من یک پادشاهی بودم که جایم بهشت بود که آدم(حضرت آدم)باعث شد که به این دنیا بیایم.

م.ج.جهرمی نوشته:

سلام
بیت سوم و چهارم با بیت با بیت اول موقوف المعانی هست:
در بیت ۳ و ۴ حافظ داستان فراق (بیت ۲) را میگوید: اینکه اول در بهشت بوده (توضیح اینکه بهشت که در بیت ۴ با سایه درخت طوبی، حور بهشتی و حوض کوثر توصیف شده ایده آل او نبوده و هوای کوی دوست او را از بهشت غافل کرده) و در واقع بهتر است بگوییم آنها را در برابر معشوق هیچ حساب کرده و از یاد برده است. در واقع تعبیر حافظ از داستان آدم و حوی با آنچه در تفسیر رایج وجود دارد متفاوت است. بنا به گفته حافظ سیر حرکت آدمی از بهشت به دنیا یک سیر صعودی و در جهت رسیدن به معشوق است.
این مطلب با این شعر مولانا که میگوید: (به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی، چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی) سازگاری بیشتری دارد.

سپهر نجات نوشته:

در این بیت که میگه: من ملک بودم و… به نظر من داره سرپیچی کردن شیطان از فرمان الله، توجیه میشه . حضرت آدم که ارحم الراحمین ایشان را بخشیده اند و ما که باشیم که نخواهیم در این غزل تقصیرکار شناخته میشه.
وای بر ما مسلمان نماها
والعاقبة للمتقین
والسلام

علی بی ستاره نوشته:

درود بر ابراهیم زراعت. شعر تن آدمی شریف است… از سعدی می باشد نه مولوی!
در همین گنجور.ر مراجعه کنید به:سعدی»مواعظ»غزلیات و غزل ۱۸ را ببینید.
با سپاس

یوسف نوشته:

حضرت حافظ این بیت را ( من ملک بودم ) ازقول شیطان سروده است دقت بفرمایید کاملا واضح است .

یل نوشته:

سلام…شیطان فرشته نبوده…شیطان از جنس آتش است و فرشتگان از جنس نور…هیچگاه جایی در قرآن گفته نشده شیطان از جنس ملایکه بوده …فقط شیطان با یک گروهی از ملایکه همنشین و دوست بوده.ممنون

پدرام نوشته:

می گسار عزیز:

در مورد تفسیر بیتی از این غزل حافظ واژه “ملک” را “پادشاه” معنی‌ نموده و گفته اید که “لپ کلام اینکه حافظ میگه که من یک پادشاهی بودم که جایم بهشت بود” . در صورتیکه ما دو واژه همسان ولی‌ با تلفظ متفاوت بنام “ملک” داریم. یکی‌ “ملَک” است با فتح “ل” به معنی‌ فرشته و دیگری “ملِک” با کسر “ل” به معنی‌ پادشاه. هردو این واژگان از زبان تازی وارد زبان فارسی شده ا‌ند و ایرانیان بر طبق عادت آنها را اشتباه تلفظ میکنند که این باعث سر در گمی و گیجی در معنی‌ هم میشود. کما اینکه واژهٔ “ملِکه” را که به معنی‌ شاه مونث یا شهبانو است، به اشتباه به صورت ملَکه با فتح “ل” تلفظ میکنند. اما حافظ واژهٔ ای را که در این بیت بکار برده، ملَک با فتح “ل” به معنی‌ فرشته است که ربطی‌ به واژهٔ ملِک با کسر “ل” به معنی‌ پادشاه ندارد. بنا بر این حافظ نمی‌ گوید که من پادشاه بودم، بلکه میگوید من فرشته بودم و آدم باعث شده که به اینجا بیایم.

ملَک: فرشته مذکر

ملَکه: فرشته مونث

ملِک: پادشاه مرد

ملِکه: پادشاه زن، شهبانو، همسر پادشاه مرد.

شاد، پیروز و موفق باشید

پدرام

یل عزیز:

با احترام، فرموده اید که “شیطان فرشته نبوده…شیطان از جنس آتش است و فرشتگان از جنس نور…هیچگاه جایی در قرآن گفته نشده شیطان از جنس ملایکه بوده …فقط شیطان با یک گروهی از ملایکه همنشین و دوست بوده”.

برای اطلاع حضرت عالی‌ و سایر دوستان باید باید عرض کنم که نصّ صریح قرآن غیر از این میگوید. در آیه مربوطه که بسیار معروف هم هست) سوره بقره، آیه ۳۴(میگوید: زمانیکه به فرشتگان “ملایکه” گفتیم که به آدم سجده کنند، آنان چنین کردند بجز شیطان که اِبا )امتناع( کرده، نخوت ورزیده و از کافران گشت. در نتیجه در این آیه شیطان را براحتی از گروه فرشتگان میشمارد که از دستوری که به وی داده شده، سرپیچی کرده و این سرپیچی‌ باعث سقوط او به پایگاه کفر شیطانی اش شده است. در آیه مشابه دیگر) سوره کهف، آیه ۵۰(، میگوید: زمانیکه به فرشتگان “ملایکه” گفتیم که به آدم سجده کنند، آنان چنین کردند بجز شیطان که از گروه جنّیان بود که به فرمان پروردگارش فسق ورزید. با وجود اینکه قرآن به عنوان فصیح ترین کتاب نوشته شده به زبان عربی‌ شناخته شده، شوربختانه از این تفاوت های مشکل زا به دفعات در آن مشاهده میشود، که باعث سردرگمی خواننده میشود. اینست که در یکجا او را از گروه فرشتگان شمرده که ظاهراً از جنس نور هستند و در جای دیگر از طایفه جن که از جنس آتش هستند. البته مفسران قرآن همواره کوشیده ا‌ند تا این ناهماهنگی ها را بگونه ای رفع و رجوع کرده و آنها را بی‌ اهمیت تلقی‌ کنند. برای اطلاع بیشتر در این مقوله میتوانید به اینجا رجوع کنید:

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=18395&AyeID=41

روز و روزگار خوش،

پدرام

ناشناس نوشته:

با سلام
به نظر من مقصود حافظ در این شعر از کلمه ی «ملک» همان پادشاه و فرمانروا ست که منظور مقام وشأن والای انسانی وتقرب او به درگاه خداوند است.
در مورد وجود تعارض یا به قول دوستمان تفاوت های مشکل زا در قرآن نیز باید عرض کنم که این مطلب به هیچ وجه صحیح نمی باشد زیرا قسمت نخست آیه های مذکور(بقره۳۴و کهف۵۰) دقیقا یکی هستند و هر دو آیه ی شریفه می فرمایند« وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ » یعنی : وقتی به فرشتگان دستور دادیم تا برای آدم سجده کنند همه به سجده افتادند مگر ابلیس. واین قسمت درابتدای هردو آیه حتی بدون یک حرف تفاوت وجود داردوفقط در قسمت پایانی آیه ی ۳۴ بقره اشاره به جن بودن ابلیس نشده (که این موضوع طبیعتا به معنای فرشته بودن ابلیس نیز نمی باشد)ومستقیما درباره ی نافرمانی او بحث شده اما در آیه ۵۰سوره ی کهف بعد از اشاره به جن بودن شیطان درباره ی نافرمانی او سخن گفته شده .
بقره ۳۴: وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ
کهف۵۰: وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاء مِن دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا
علاوه براین ۲آیه ی آخر سوره ی ناس نیز می فرمایند:
الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ
یعنی :آن که در دلهای مردم وسوسه می کند خواه از جنیان باشد (شیطان)یا از آدمیان(انسان های شیطان صفت)
که این آیه ی شریفه نیز مویدی دیگر برجن بودن شیطان می باشد.
موفق باشید

امین کیخا نوشته:

خواجه حافظ باورمند و بینا بوده اند و اسانگیر که کمتر میان مومنان دیده میشود و اما انجا که میگوید من ملک بودم یعنی جایگاهم بهشت بود و گر نه جن و پری بودم بحث نظری محض و خرده گیری است کاش حافظ را نمونه اسانگیری بگیریم و بدانیم که باید از دیگران گذشت و خواجه هر دو عالم محمد ص نیز به اسانگیری در قران ستوده شده از غلط خواندن دیگران که به خداوند باورمند ند جز رنج نمی اید و حافظ مومن که قران به چهار ده روایت میداند خود را بنده پیر دانایی که نور خدا را در دل دارد و هم ایین او نیست میداند . بگو ای پیامبر که ساده دلی تو بر انها بهتر است و…..

بماند نوشته:

حافظ از زبان خود نمیگوید از زبان فرشته سقوط کرده ایی میگوید فرشته ایی همانند لئونارد و داوینچی ( به تابلوی سقوط یک فرشته توجه شود) آن فرشته سقوط کرده که منظور حافظ است به خاطر عشق ممنوع از جنس غیر فرشته به زمین سقوط کرده و معشوق او نیز تبعید به جایی دیگر
جایگاه آن فرشته از بین رفت و از ۱۲ فرشته مقرب خدا حذف گردید و در قران وقتی یوسف در خردسالی ۱۱ ستاره و ماه و خورشیدی که به سجده کرده اند ۱-۱۲ باقی مانده اند
حافظ ای حافظ ای حافظ

امین کیخا نوشته:

بماند،جان من پیچاندیش پیچانیدنی نیکو حالا بگو نام انها ١١ تای دیگر چیست ؟ من کمی فهمیدم انکس که خورشید بوده را می دانم ١٠ تای دیگر را بگو ،دست کم همین جور نگذارمان لطفا کمی انچه بر نوشتی بگزار!

امین کیخا نوشته:

٧ ابر فرشته و یا archange به مسیحیت و یهودیت داریم هفت تا هم در مزدیسنا هست که امشاسپند نام دارند در اسلام هم بخاطر بت پرستی فقط نام چند تا امده است که زیر ٧ تا هستند شما سخن نو می گویید گوش مان گوش میدارد تا بیایی و چشممان چشم براهست .

امین کیخا نوشته:

درمیان نامهای نیکوی فرشتگان در اسلام نام ملک الموت زیباست واقعا ، اورا شاه مرگ میداند یعنی می اید و با ازرم و بزرگواری شاهوار روانهایمان را تا سرزمین نور و سرور می برد و پندأشتن او با داس در دست اندیشه ای دیوانه است !

رامین نوشته:

به نام خدا
اولا به دوستان عزیز عرض کنم که منظور از ملک،قانون هستش. برای خداوند زمان و مکان و تضاد صدق نمیکنه.
اینجا شاعر خیلی چیزا گفته که باید درکش کرد مثلا:
شاعر اشاره به تن واحده داره در این بیت.
اشاره به به وجو آمدن تضاد بعد از آدم داره.
اشاره به إنا لله وإنا إلیه راجعون داره.
می خواد به ما بگه که ما و حضرت آدم و آدم و تمام جهان هستی تن واحده هستیم ینی یکی هستیم.
و قبل از اینکه پا به این دنیای ۲ قطبی بذاریم از او بودیم(خدا) و تضاددی نداشتیم
و وقتی خدا گفت کن فیکن و تمام هستی و آدم را در جهان ۲ قطبی خلق کرد تضاد را نیز در این جهان ۲ قطبی خلق کرد.
این شاعر عارف دیده که از کجا جدا شده و اومده تو این دنیا
ببخشید که خیلی خلاصه توضیح دادم سرتون به درد نیاد.
با تشکر

امین کیخا نوشته:

رامین جان سرنوشت من کوتاه نویسی شماست که کلافه ام کرده است

امین کیخا نوشته:

درازدامن نویسی دانش را در دست ناباوران می گذارد می دانم درود به تو .

حسین سرمدی نوشته:

این غزل که به حق در مدح و ستایش ابلیس سروده شده است و چه نیکو سروده شده است، ریشه در عرفان حسین بن منصور حلاج دارد. آن عارف الی الله اولین نفر از عرفای اسلامی بود که صراحتا به مدح ابلیس پرداخت.
ابلیس از عشق بسیارش به عبودیت خداوند سر به نافرمانی گذاشت چون میخواست تنها و تنها در برابر خداوند، اول معلم سجده گذار باشد.

حسن نوشته:

گنجور: این حاشیه به دلیل لحن توهین آمیز نسبت به کتاب آسمانی مسلمانان قرآن حذف شد.

گلزار حسین شاھدی نوشته:

حافظ یک درویشی بودہ و او ھم خطاھای بسیاری ھمانند دراویش دیگر دارد۔
و بنظر من کلام حافظ آنقدر ارزش ندارد کہ آدم وقت و انرجی خودش را در تشریح شعر ھایش صرف کند ،۔ آیا بہتر نیست کہ بجای وقت صرف کردن بہ این جور حرفھا وقت خودتان را در قرآن فہمی صرف کنید ۔ھمانگونہ کہ حسن از قرآن ھیچ نمی داند و می گوید قرآن از این جور خطاھا زیاد دارد(نعوذباللہ من شروری أنفسنا)۔من از حسن سوال می کنم کہ چند دورہ در کلاسھای قرآن فھمی شرکت داشتید کہ اینجور حرف می زنید؟

ناشناس نوشته:

حسین جان همیشه کسانی که دینداری سطحی و نگاه خشک مقدس به دین داشته اند عارفان را کافر و شیطان می بینند .تنها کسانی که سهروردی و عین القضاه را کشتند در خونشان مقصر نیستند همه قشری های خشک مغز تاریخ در کشتن آنها دست داشته اند حسین جان بله شنیده ام حسین منصور حلاج را هم دست و پا بریدند و عین القضاه را زبان بریدند و شهاب را از پشت بام فرو انداختند .باید همه پولهای به کیسه مومنین قشری واریز بشود و دورکعت نماز را به خون آدمیزادی بگزارند ! و بهشت و حوری و غلمان هم برای آنهاست ! مبارکتان خوابت را قرینتان به شما تلقین کرده است قرینی آتشدم و دودناک و زوزهکش!

حسین گیلانی نوشته:

سلام مجدد. بر خلاف تصورتان من انسان خشک مقدسی نیستم. تحقیقات زیادی کرده ام واگر قانع شوم پذیرای حرف حق.اما به سوالاتم پاسخ دهید. پیر مغان که بزرگ میترائیسم است که یکی از شیطانی ترین ادیان در جهان می باشد چرا مورد احترام حافظ است؟ در میترائیسم شب مقدس یلداست. چرا حافظ خوانی با این شب مقارن شده است؟ آیا می دانید شاخ نبات چوبی از درخت هوم است که در مناسک میترائی مطرح می باشد؟ چرا باید اولین مصراع حافظ تضمینی از یزید باشد؟ چرا حافظ باید از شاه شجاع که پدرش را کشته و به شاهی رسیده و فرزندش را کور کرده تمجید کند؟ فقط برای اینکه در زمان او شراب نوشیدن رواج پیدا کرده؟ آیا این همه قراین به طور اتفاقی کنار هم قرار گرفته؟ حتما باید اشعار او را تعبیر عرفانی کنیم بنده منکر زیبایی کلام حافظ نیستم ولی این ها را چگونه پاسخ دهم؟

حسین گیلانی نوشته:

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
چرا حافظ از ماه صیام(رمضان) این گونه گریزان است مگر شیطان نیست که از رمضان گریزان است.

کمترین نوشته:

برادر بزرگوار حسین گیلانی .آیا بندگان پاک خداوند که به تایید قران پاک دین بودند و در روزگار دقیانوس در غاری به خواب رفتند که جایگاه عبادتشان بود همان اصحاب کهف را میگویم مهرپرست نبودند ؟ یعنی در پادشاهی دقیانوس که نامش زار می زند یک پادشاه رومی است که میدانیم پیش از دین مسیحیت نخست مهردین بوده اند و پیشتر چند خداپرست چه کسی در کوه و غار نماز میخوانده است ؟ به روشنی آشکار است که اصحاب کهف یک گروه مهردین و میتراییست بوده اند که مومن بوده اند و درست کار و خداوند رحمن و رحیم قران به آنها هم مهر تایید زده است .برادرم امروز هم که با نام خداوند سر همدیگر را مسلمانان می برند و بسم الله موقع بریدن سر هم یادشان نمی رود نه این است که اسلام آلوده شده است نه این ما هستیم که نور مبارک ختمی مرتبت را برنمی تابیم . به چشم مومن به خداوند و پروردگار کیهان در هر نیاییدنی پرستش الله جل ذکره هست . از دیو نترس دیو به سینه من و شما خلیده است و گرنه سرما تنها نبودن گرماست .

حسین گیلانی نوشته:

با سلام مجدد. اشتباه نکنید من طرفدار نظریه(لا اکراه فی الدین) هستم ولی حاضر نیستم دلایل عقلانی را فدای تفاسیر ذهنی کنم و توجیهات احساسی را بر عقل ترجیح دهم. من با چند دلیل واضح ارتباط حافظ با میترائیسم و شب یلدا و پیر مغان را بیان کردم و شما یکباره تهمت میترائیسم را بدون هیچ دلیل واضح به اصحاف کهف زیدید. من از آنچه اکنون در ابیات حافظ وجود دارد نتیجه گیری می کنم و شما از تاریخ تحریف شده. و البته من بیزارم از هر که به اسم دین را بی دین می خواند و حتی در مورد خودم ادعای ایمان ندارم ولی باید بدانیم دشمنی داریم مشترک به نام شیطان . و تحقیق کردن و آزاد گذاشتن اندیشه در یافتن ردپاهایش به نظرم اشکالی ندارد حتی اگر مورد شک حافظ باشد. چرا هر زمان که سخن از سکولار بودن است آزادی اندیشه مطرح است ولی هر زمان می خواهی رد پای شیطان را بیابی خشک مذهب می شوی؟ این هم از ترفندهای شیطان است که کسی ردپایی از او پیدا نکند؟

کمترین نوشته:

درود حسین جان . من به روش گفتگوی شما احترام می گزارم ( می گذارم ) . اینکه اهریمن دشمن انسان است درست است و کینه کشی او پایان ندارد . من پیش شما فروتنی می کنم . اینکه اصحاب کهف / cave / کاو هم جزو مهردین های شاهنشاهی روم بوده اند را هاشم رضی بزرگوار فرموده اند در کتابی به نام حکمت خسروانی برهان هایی آورده است که راست می نمایند . خداوند قران در صفحه دوم قران می فرماید مومنان به آنچه به تو ( مصطفی ص ) و آنچه پیش از تو آمده است ایمان دارند . یعنی شگفت نیست که خداوند رحمن و رحیم قران همه مومنان را ارز شناس باشد . کتاب مولانا را هم با گاز انبر بر می داشتند که مبادا ژیژ و نجس نشوند ! خداوند ولی کسانی است که ایمان می آورند و آنها را از غسک به روشنایی راستادهی می کند . کاش من و شما در تاریکی های گیتی سرگردان نمانیم .

حسین گیلانی نوشته:

ممنون از نظر لطف شما. خدا همه ما را نجات دهد. دوست دارم کلیدی عجیب از قران را باشما در میان بگذارم و نظرتان را بدانم که منشا برخی تحقیقات اینجانب بوده. ایه(مثل کلمة خبیثة کشجره خبیثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار مثل کلمه خبیثم مانند گیه خبیث است که از زمین درامده و ارام و قرار ندارد) بعد از مدتها تحقیق پیرامون این آیه به این نتیجه رسیدم که این آیه غیر از تشبیه ظاهری به گیاهی خاص اشاره می کند که با شناخت این نماد می توان به همه ادیان و عرفان های شیطانی پی برد. نماد فراعنه در دیوار های اهرام، نماد میترائسیم در طاق بستان، نماد بودا و کریشنا در هند و نماد بهاییان . یافتید؟ نیلوفر آبی گیاهی که از بالای زمین در آمده چون ساقه اش در آب است و ارام و قرار ندارد چون روی آب است و با جریان آب به هر سو می رود. حال دانستید علت دشمنی من با میترائسیم و…. را. آنجا که ظاهر سخن چون نیلوفر آبی زیباست ولی بی ریشه است و قصدی جز تیشه زدن به اعتقادات موحدانه ما را ندراد.

کمترین نوشته:

حسین جان من البته نادانسته بسیار دارم . معتقدم که همه بدی ها از هم می زوهند و همه نیکی ها از هم به این ترتیب درخت نیکی و درخت بدی درست می شود که در گیتی و بهشت ریشه می دواند . شجره طیبه یا شجره خبیثه و یا درخت طوبی و شجره زقوم . شنیده ام خانه های نیکان شاخه های درخت طوبی به آن سر می کشند و درک همین حالا جهنمیان را در بر گرفته است . سلم بر جان پاکت .

بی نام و نشان نوشته:

سلام دوستان گرامی در احادیث معتبری هست که زمانی که حضرت آدم( ص) به زمین می آیند ملکی هم به زمین می آیند که البته در زمین تبدیل به سنگی سفید می شوند و حضرت آدم ایشان را تا محل ساخته شدن کعبه حمل می کنند که طی سالیان دراز ایشان به رنگ سیاه در می آیند که ما آن را با نام حجرالاسود می دانیم.اهمیت آن ملک در این است که در عالم ذر و میثاق شاهد پیمان ما با خداوند بوده.و شیعیان در مراسم حج دست بر سنگ می گذارند و تجدید پیمان می کنند.

سایه ی هیچ نوشته:

خدمت تمام دوستانی که در مورد این شعر اختلاف دارند باید عرض کنم که حافظ در این شعر تنها اندیشه ی جبری صوفی گرایانه ی خویش را منعکس کرده است و لاغیر..روحش قرین رحمت

نگین سبز نوشته:

به نظر من این شعر بسیار ساده و روان است و در آن اشاره ای به شیطان ندارد حافظ در این شعر به انسانها اشاره دارد(من) ما فرزندان آدم که به خاطر اشتباه پدرمان آدم از بهشت رانده شدیم و به جایگاه انسانها اشاره دارد که چه بودیم و چه شدیم و فراموشی این مطلب عشق واقعی خداست و ما به خاطر عشقهای زمینی از درگاه او و بهشت برین رانده شدیم وسلام.

حامد نوشته:

آقای زراعت عزیز این شعری که گفتی از سعدیه نه مولانا :رسد آدمی به جایی که …
شما اول سواد ادبیتو ببر بالا بعد حضرت حافظ که یک حق جوی واقعی بود را از جنس شیطان خطاب کن

محمد نوشته:

بچه‏ ‏ها‏ ‏شخصیت‏ ‏عرفانی‏ ‏و‏ ‏عمیق‏ ‏حافظ‏ ‏رو‏ ‏‏ ‏تو‏ ‏ذهنتون‏ ‏بیارید‏ ‏بعد‏ ‏شعر‏ ‏رو‏ ‏دوباره‏ ‏بخونید.‏ ‏در‏ ‏بیت‏ ‏اول‏ ‏میگه‏ ‏خیلی‏ ‏خوشحاله‏ ‏که‏ ‏به‏ ‏نهایت‏ ‏عشق‏ ‏و‏ ‏سلوک‏ ‏عرفانی‏ ‏رسیده‏ ‏و‏ ‏نه‏ ‏برای‏ ‏این‏ ‏دنیا‏ ‏کار‏ ‏میکنه‏ ‏نه‏ ‏اون‏ ‏دنیا‏ ‏و‏ ‏فقط‏ ‏عشق‏ ‏حضرت‏ ‏دوسته‏ ‏که‏ ‏بهش‏ ‏فرمان‏ ‏میده.‏ ‏در‏ ‏بیت‏ ‏دوم‏ ‏میگه‏ ‏قبلا‏ ‏در‏ ‏همچین‏ ‏مقامی‏ ‏بوده‏ ‏ولی‏ ‏بخاطر‏ ‏یک‏ ‏حادثه‏ ‏ازش‏ ‏دور‏ ‏شده.‏‏ ‏در ‏بیت‏ ‏سوم‏ ‏که‏ ‏اینقدر‏ ‏برای‏ ‏همتون‏ ‏جالب‏ ‏شده‏ ‏منظورش‏ ‏از‏ ‏من‏ ‏همان‏ ‏روح‏ ‏قدسی‏ ‏خداوندیست‏ ‏که‏ ‏اگر‏ ‏بیشتر‏ ‏از‏ ‏ملائک‏ ‏نباشه‏ ‏کمترم‏ ‏نیست‏ ‏و‏ ‏کلمه‏ ‏آدم‏ شاید‏ ‏با‏ ‏نگاه‏ ‏اول‏ ‏به‏ ‏نظر‏ ‏شخص‏ ‏حضرت‏ ‏آدم‏ ‏میاد‏ ‏که‏ ‏اشتباه‏ ‏کرده‏ ‏ولی‏ ‏شاید‏ ‏منظورش‏ ‏این‏ ‏تن‏ ‏خاکی‏ ‏باشه‏ ‏که‏ ‏اون‏ ‏روح‏ ‏قدسی‏ ‏رو‏ ‏به ‏این‏ ‏کره‏ ‏خاکی‏ ‏آورده.‏ ‏تمام‏ ‏کسانی‏ ‏که‏ ‏اسم‏ ‏کثیف‏ ‏شیطان‏ ‏رو‏ ‏توی‏ ‏شعرای‏ ‏پاک‏ ‏حافظ‏ ‏میارن‏ ‏بدونند‏ ‏که‏ ‏ما‏ ‏میدونیم‏ ‏از‏ ‏عوامل‏ ‏فرماسونری‏ ‏هستند‏ ‏و‏ ‏سعی‏ ‏دارند‏ ‏روی‏ ‏اذهان‏ ‏عمومی‏ ‏کار‏ ‏کنند.‏ ‏مردم‏ ‏ما‏ ‏بیدارتر‏ ‏اینها‏ ‏هستند.

Silver نوشته:

سلام و درود بی پایان
احسنت به دوستان بزرگوار.
در مورد حضرت خواجه باید گفت ایشان مأنوس با قرآن بودند و چه خوبه با قرآن ابیات این بزرگوار را سنجید
*نکته : حضرت حق باریتعالی گاهی امر می کند و نمی خواهد و گاهی نهی میکند و میخواهد،مثال: آنچه امر فرمودند و نخواستند ذبح حضرت اسماعیل بود و آنچه نهی کردند و خواستند نهی از خوردن میوه ی ممنوعه بود.
اگر بهشت همان بهشت ابدیست پس چرا آدم رانده شد؟
آیا اگر آدم به این دنیا نمیومد،تواب بودن خداوند در کجا نمود پیدا میکرد؟
اونجایی که در مورد درخت طوبی،حوری و … حضرت خواجه صحبت کردند را دقت کنید»» بخاطر چی این نعمات از یادش رفت؟ بخاطر چه معشوقی؟آیا اگر آدم از آن بهشت(که یقینا دائمی نبوده) رانده نمی شد رسیدن به کمال وجود داشت؟

به کسانی که حضرت خواجه را عبد شیطان میدانند و در قرآن اعوجاج می بینند باید این بیت را گفت که بر گرفته از قرآن هست:

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز/دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد

علی درخشان نوشته:

در جواب دوستی که نوشته اند جایی در قرآن نوشته شیطان از فرشتگان بود و جای دیگر وی را از جنیان دانسته و آنرا تناقض قرآن میدونن
در زبان عربی استثنایی هست بنام استثنای منقطع که مثالش جاء القون الا حمارهم
یعنی مستثنی همراه مستثنی منه است اما از آن نیست مثلا الاغ با آدم ها بوده اما آدم نبوده
در جایی که گفته شده ملائکه سجده کردند جز شیطان اینجا استثنای منقطع است یعنی شیطان همراه ملائکه بود نه از جنس آنان

هما نوشته:

در توضیح بیت من ملک بودم….
دکتر محمد استعلامی در کتاب درس حافظ توضیح دادند که
تا هنگامی که آدم و حوا با فریب ابلیس میوه ی درخت جاودانگی گندم را نخورده بودند جای انسان در بهشت بود لغزش آدم باعث امدن ما به این دنیا(دیر خراب آباد)بود.

هما نوشته:

منظور از دامگه حادثه در بیت دوم این دنیا است که حوادث آن نیک و بد به دست ما نیست.حافظ معتقد است دنیا حادث و ناپایدار است.

هما نوشته:

طایر گلشن قدس در بیت دوم یعنی پرنده ی باغ بهشت
اشاره به مرحله از آفرینش آدم (انسان) دارد که خداوند از روح خویش در کالبد خاکی ما دمید.و حافظ معتقد است که این روح از مبدا هستی خود دور افتاده و در زندان تن افتاده است.

هما نوشته:

هر آدم آید غمی به مبارکبادم
طنز رندانه دارد.

ایران نژاد نوشته:

به ملک ، فرشته و ملک پادشاه ، ملک باصدای پیش که پادشاهی است و ملک که جمع آن املاک است را باید که بیفزاییم.

احسان خان نوشته:

آقا من یه سوال دارم ، در باره ملک می شه حرف دوستان رو هم پذیرفت، اما سوال من اینه در ابیات بعد به نظر میاد حافظ از مسائلی شکوه می کنه که مربوط به انسان نه شیطان به طور مثال اگه فرض رو بر حرف دوستان بذاریم منظور از جگرگوشه مردم کیه ؟؟

ناشناس نوشته:

تفسیر غزل ۱۵۲–۳۱۷ حافظ از جنس اتش -به افتخار استاد کامل=کامل بودن در رشته ای از علم+بکار بردن ان علم در راه مردم و بشریت=استاد شجریان-بمانسبت بزرگداشت حافظ و بیتی از غزل ۱۵۲ که خواندند ولی بدون تفسیر غزل ۳۱۷ -۱۵۲ کامل نمی شود لذا اول ۳۱۷ را تفسیر می کنم -اگر همه ایرانیان را مثل شجریان حافظ بدنبال خود می کشید حالا ایران در راس علمی ترین ملل جهان بود به امید ان روز:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

در واقع اول غزل ۳۱۷ اتفاق افتاده و بعد ۱۵۲
برای درک این دو غزل ودیگر افکار حافظ باز باید بر گردم به اینکه وحدت وجود =انالحق=من راستی =خدا و اهورا را در انسان ببین-تا بله ۷ عشق که انسان مینوی =خدایی بوده وبا او در بهشت=best-و در بله ۸ اهورا از انسان بین این همه فرشته بیمان می گیرد که به کیتی برود و ماده شود و گیتی را تا بله ۷ دوباره بسازد و به =اهورا =بله ۷ عشق برگردد=ارامگاه کوروش روی ۷ طبقه سنگ است-راستی فکر کردید ایا هخامنشیان نمی توانستند برای کوروش کاخ ارامگاهی بسازند و چرا ساده ساختند؟؟؟

در دوره تیموری خرافاتی فاش و بدون ترس و شاد از اتهام تکفیر و مرگ خود را فقط بنده علم کل و نور کل می داندو به زر اندوزی و حواله به ان دنیا که بدبختی این دنیا را تحمل کن تا در ان دنیا همه چیز بهت بدهند بشت با می زند
طایر=برنده =انسان مینوی-در بله ۷ =غیر ماده -قدسم نه قدسی بودم -یعنی با اینکه مادی شدم و به کیتا امدم بدستور اهورا ولی هنوز هم قدسی ام چون اهورا فروهر را در هر انسانی به ودیعه نها ده-یعنی انسان مادی جزع اهورایی نورانی دارد وبا دین =دعنا راست به او بر می گردد و خدا می شود حال در این دامگه =گیتی افتاده تا ۷ شهر عشق را با حادثه طی کند و به او بر گردد-برای همین هر چیزی در حرکت به جلو هست -مرگ نیست -جسد به اب ۷۵ در صد و ۲۵ در صد اتمها ی فعال تبدیل می شود و دوباره بهتر زاده می شود ودر طبیعت می چرخد

من=انسان ملک=فرشته بود در بهشت=نور و فقط نور و دربله ۷ بودم -ادم انسان را به خراب اباد اورد=خور اباد=خورشید اباد =اتشکده کل اورد یعنی جهان نیست مگر اب و نور=بس بهشت هم اینجاست ولی در هم و اشفته و انسان باید دوباره یابی کند -مگر این همه کشفیات علمی چیزی جدید ایجاد میکند؟؟نه فقط درکش می کند-

سایه طوبی =درخت بهشتی و زنان زیبای بهشتی و حوض کوثر =منشاع تمام جویهای بهشتی را حافظ=انسان باید برای رسیدن به کوی او =ه=اهورا =نور کل از ذهن خود خارج کند=یا هو =یا اتش =صدای شعله اتش هو صدا می دهد
الف قامت=گفتار-بندار -کردار راست =حق=اهورا=راستی-انسان ۵ قسمتی =تن-روح-جان-دین-فروهر=لوح دل-در روز ازل افرینش -فرستادن به گیتی استاد=اهورا=نور کل چیزی جز فروهر در بطن انسان ننها ده قسمت الودگی نابذیر انسان و جوینده او تا اهورا

کوکب=ستاره زایش انسان را که از مادر گیتی به بله ۸ مادی امد منجمی نفهمید که انسان از طالع=برج زاده شده طلوع کننده از شرق=ظهور نور امده و به نور بر می گردد

حال امدم و حلقه بگوش در میخانه=علو و نور خانه= اتشکده =عشق شدم-تا برگشت به او=اهورا =طی هفت شهر عشق و کشف تمام مجهولات باید تحمل هر مصیبتی را هر لحظه بکنم
=
از مردمک چشمم بجای اشک خون جگرم می اید -این همه مبارزه بشر در طول تاریخ ولی سزاست=لازم است=خودش گفت فاش می گویم و دلشادم بس بکش تا به او برسی و انسان رها از خرافات شود-چرا که دل به عزیز ترین چیز مردم =جگر گوشه =فرزند انسان داده ای—-

ای اهورا با زلف مشکی خود که مانع دید نرگس =نور کل توست چهره خونین اشک انسان را باک کن تا ترا ببیند -ورنه ممکن است انسانهای نا اگاه را از نیمه راه این سختی های رسیدن به علم کل بشیمان کند و افریده ها ت بر گردند وراه خرافه را بجای علم برای رسیدن به تو بر گزینند و روزی هزار بار صلوات بفرستند -وراه ازمایشگاهها را فراموش کنند

انسان در بهشت قرار بود از درخت -معرفت–و جاودانگی نخورد—یا از معرفت بخورد ولی از جاودانگی نخورد—ولی با اشاره شیطان=از جنس اتش حوا از درخت معرفت خورد و به ادم هم خوراند لذا معرفت یافت ولی جاودانگی نیافت واز بهشت بیرون شد و به دیر خور اب اباد امد–

ناآشنا نوشته:

ناشناس جان
درود به شما
از نوشته ی شما کلافه شدم و هیچ دستگیرم نشد
دیگران نوشتند و استفاده کردم ، شما نوشتی و جز سردر گمی حاصل نشد ، نوشتار شما مغلوط و درهم است
اگر میخواهی که استفاده کنیم خواهش میکنم ساده تر و آسان تر بنویس وگرنه دیگر ترا نخواهم خواند
از بی سوادی خودم شرمنده ی شما هستم
نا آشنا

ناآشنا نوشته:

گویا جناب دکتر فرید داور همان ناشناس هستند چون نوشتارشان همانند است
که بنده به طرز نوشتنشان معترضم
نا آشنا

داریوش نوشته:

به نظر بنده که موضوع نه ربطی به شیطان داره نه مطالبی که تو قرآن اومده -حافظ خواسته به یه مطلب روزمره و دنیوی اشاره بکنه. که فراق او از معشوقه اش بوده که تشبیه کرده به این جریان شیطان و آدم وقتی کلمه فراق رو میشنوی و میبینی متوجه میشویم که این داستان بین ۲ نفر اتفاق افتاده حالا شما میتونید بگیید خدا و او من میگم حافظ و دختر همسایه-مهماینهکه به احساس شاعر پی ببریم نه منظورش البته بعضی وقتها

بابک نوشته:

در اینجا خواجه به سادگى گوید که جدش (آدم) اگر به زمین نیامده بود، او (خواجه) هم بر زمین به دنیا نیامده، و هم اکنون در بهشت بود. همین. والسلام

بابک نوشته:

حسین گیلانى گرامى،
جل الخالق که هر دم ازین باغ برى مى رسد…
***چون فرمودید که شخص خشک مقدس نیستید و شنواى سخن و خواهان نظر بودید،
ندانم که از کجا منابع تحقیقات خود را گرد آورده اید که میترایسم و بسیار ادیان و باورهاى دیگر را شیطانى توصیف مى فرمایید؟ و دشمنى خود را با آن!!!
در مورد آپام نپات و یا بغا چیزى مى دانید؟؟؟ وارونا، وایو، یا واتا چه؟
گمان نبرم.
–بارى میترایسم براى حدود هزار و شاید هم دو هزار سال پیشتر از زرتشت باور ایران بزرگ (محدوده جغرافیایى) بوده که در باب آن بسیار کم و شاید نزدیک به هیچ مى دانیم،
چرا که به احتمالى زیاد داریوش اول که کیش زرتشتى را رواج داد و پس از او دیگر هخامنشیان ضدیت جدى با این کیش کهن داشته و در از بین بردن آن جدیت کردند.
دیار خودتان گیلان و همچنین مازندران از کانونهاى آن باور بوده که پس از آن توسط ضد تبلیغات به سرزمین دیوها معروف گشته، در صورتى که پیش از اشاعه باور زرتشى دیو برابر همتایان خود در زبانهاى یونانى، لاتین، سانسکریت و تنى دیگر به معناى ایزد در میان مردمان ما یاد مى شده و ربطى هم به اهریمن ندارد جز آنکه نقطه مقابل و ضد اوست.
فامیلهایى چون دیو سالار و امثالهم را در خطه شمال به گوشتان آمده؟ حال مى فهمید که معناى درست آن چیست.
-احتمالى هم مى دهند که کورش کبیر بر این باور و کیش بوده باشد، که اگر درست باشد نه تنها هیچ گونه عالمى از عوالم شیطان پرستى دراعمال او دیده نشده که بالعکس از دوست و دشمن او را ستایش کرده، و یهود او را به منزله ناجى و فرستاده خدا دانسته، و از یونانیان و مقدونیان دشمنِ ایران نیز در ستایش مقام والاى او بسیار بسیار آورده اند، از روایات خود اسکندر گرفته تا هرودوت و ستیاس و زنوفن و….
**بارى، دلیل کمبود دانسته ها را بیان کردم، ولى مهمتر آنکه آنچه مى دانیم از منابع و محققین غربى است که در مورد میترایسم اروپایى تحقیق کرده و آنرا با اینکه از ایران بزرگ (بازهم محدوده جغرافیایى) به رُم رفته و سپس در تمام اروپا گستره یافته، جدا از باور پیشین مى دانند. به عبارت ساده محققین آنچه را در اروپا تحول یافت و شکل جدید پیدا کرد با آنچه پیشتر میان اقوام ایرانى بود متفاوت دانند.
متاسفانه این برگردانها (ترجمه ها) به فارسى اینرا براى خواننده روشن نمى کنند که در باب میترایسم شکل گرفته دراروپا و نه آنچه میان ایرانیان بوده سخن مى گویند و خواننده هم به اشتباه مى پندارد که اینان یکى بوده.
در ایران زمین کنونى به خاطر دو هزار و پانصد سال ضدیت نه معبدى از آن باقیست، نه نوشتار و ادبیاتى حال چه ناقص و یا کامل، و نه تحقیقى جامع که شما بتوانید با آن باور آشنا باشید چه رسد به نظر دادن آن هم از این گونه.

***در باب گل نیلوفر و کلید و یافته خود را از قران گفتید، و آنکه چون چنین نمادى در ادیان و باورهاى دیگر است پس آنان همگى شیطانى اند!!!
آیه ذکر شده از درختى فوق یا بر روى زمین گوید که کنده شده و سرگردان مى گردد، ولى شما هیچ اشاره اى به آب و یا آنکه این گیاه در آب روید دیدید؟
که ندیدید وفقط خیالپردازى فرمودید!
بزرگى از باورى، کشورى، و زبانى دیگر گل نیلوفر را چنین وصف کرده:
“گل نیلوفر نمادى است از روح و روان، که چون نیلوفر در لجنزار و مرداب از میان لجن و گِل ولاى مى روید و سپس در آب خود را بالا کشیده به نور مى رساند.”
مى بینى عزیزجان؟ صحبت از منجلاب در آمدن، پاک گشتن ، و به نور رسیدن است و نه در منجلاب ماندن!،
و نه آنچان که بیان کردى که جز خیال پردازى در ذهنیت شما چیزى نیست.
– در باب شب یلدا فرمودى که باز نمادى از شیطان باشد!!!
حتماً مى دانید که آن شب طولانى ترین شب سال و در زمان (winter solstice ) یعنى زمانى که اوج ظلمت و تاریکى است، و نور و روشنایى در پایین ترین حد خود (کوتاهترین زمان روز، و پایین ترین درجه حرکت خورشید در آسمان) در نیم کره شمالى، و شب میلاد میترا، یا مهر، یا ایزد نور باشد که با خود نور و روشنایى و عبور از ظلمت و تاریکى را به ارمغان آورد.
حال شما کجاى آن شیطان را که نماد تاریکى و ظلمت است مى بینید و پرستش او، والله که بنده زبانم بند آمد!
– همچنین در باب پیر طریقت و یا پیر مغان که خواجه بسیار از او یاد مى کند و مى باید استاد و مرشد و راهنما، و یا از زبان خود خواجه دلیل راه او بوده باشد، باز او را بزرگِ کیش شیطان و از این قبیل خطاب کردید.
محققین هنوز به راستى نیافته اند که او کیست، آیا شخصیتى تمثیلى و تخیلى؟ و اگر نه کدام یک از اشخاص آنزمان.
بارى، شما همین ندانسته را به اشتباه و با نبود دلیل و مدرک باز به شیطان ربط مى دهید که مى باید کاسه اى زیر نیم کاسه باشد و در تخیلات خود داستان مى سازى که….
*** و این درگیرى ذهنى که شما با شیطان دارى…
در میان پیروان ادیان کنونى، دو از آنان این باور به شیطان را با شدت و حدت قبول دارند که پیروان مسیحیت و اسلام باشند.
چنگیز خونخوار که بر مبناى باور مذهبى نمى جنگید به کنار، با نگاهى آگاهانه و منصفانه به تاریخ و سپس پاسخ دهید که بیشترین اعمال شیطانى را کدام پیروان در طول هزار و چند صد سال گذشته بر روى زمین روا داشته اند. آیا کسى غیراز پیروان این دو مذهب بوده اند؟
پاسخ را خود به شما مى دهم، خیر.
اتفاقاً بزرگانى در همه ادوار و همه جاى زمین، و از جمله همین خواجهء نادر و بزرگوار، جا به جا مردم را به نیکى و دورى از ظلمت و سیاهى راهنمایى مى کنند.
کمى بیشتر مطالعه فرمایید، زبان آنان را دریابید، پیشتر از آنکه ذهنیت براى خود بسازید و چنین نظرات خام و از بن بى اساس را بیان کنید.
***کتاب بسیار خوبى از آقاى ابوالعلاء سودآور به تازگى پایان رسیده به نام جوامع میترایى (Mithraic Socities) به زبان انگلیسى، که سرشار از اطلاعات مفید است و خواندن آن به شما توصیه مى شود.

روفیا نوشته:

آقای بابک گرامی
سلام
من به آن بخش واژه دیو که اشاره نمودید علاقه دارم .
چند روز پیش داشتم با خود می اندیشیدم که آیا ممکن است دیو پارسی با devine لاتین به معنای الهی و devil به معنای شیطان و با دیوان مثل دیوان عالی کشور نسبتی داشته باشد ؟
ناگفته نماند هنوز در مازندران روستاهایی با نام دیو کلا به معنای دیو آباد به چشم میخورند .

بابک نوشته:

روفیاى گرامى،
دیو در ایران کهن پیش از زرتشت ،”Deus” در لاتین و یونانى، “Zeus” در زبان یونانى ، و دِوا “Deva” در زبان ودایى که بعدها به سانسکریت (منظم شده، ترتیب یافته) مشهور شده همگى معناى ایزد (Deity,god) را مى دهند. واژه Day یا روز از همین آمده.
از میان آنان زبانهاى ایران باستان با زبان ودایى زبانهاى خواهرند یا نهایتاً عموزاده، یعنى که یک و یا دو هزاره اى پیشتر که اجداد این دو گروه از یکدیگر جدا نشده بودند زبان واحدى داشتند که آنرا هندوایرانى (IndoIranian) نام داده اند، و اینان همگى از آن زبان مادر مشتق شده اند.
در ودا برخى از واژگان با (S) و همانها در اوستا با (H) تلفظ مى شده.
مثل سپتا (Sapta) و هـپتا (Hapta) یا هفت در فارسى کنونى.
Ā در ابتداى واژه معناى آنرا مخالف مى کند، مثل مرتا (Mrta) که معناى مرگ دهد و آمرتا (Āmrta) که معناى نامُردنى و یا جاویدان دهد، در لاتین (Immortal).
واژه سورا (Sura) در ودا و (Hura) در زبان اوستا که معناى (God,Lord) را دهند با Ā در ابتداى واژه معناى مخالف یابند، یعنى (Āsura) در ودا معناى اهریمن را دارد ولى در اوستا اهورا (Ahura) معنى خدا را پیدا مى کند.
گمان بر اینست که خود زرتشت چنین کرده و در اوستا بر بسیارى از دیوها یا ایزدان تاخته و آنها تبدیل به اهریمن شده اند، ولى چند تن از آنان را نیز در دین خود وارد کرده که تنزل مقام یافته اند و تبدیل به امشاسپندان گردیده اند که یکى از آنان مهر یا میترا باشد.
در کتیبه هاى داریوش و خشایارشا نیز به دایوا(Daiva) همواره حمله شده و این نیز بیان گشته که معابد آنانرا از بین برده اند.
واژه devine که شما پرسیدید از همان deus مشتق شده ، devil را نمى دانم که از کجا و در چه زمانى در لاتین آمده.
در پهلوى که زبان ساسانیان در چند سده پس از هخامنشیان باشد، دیو همان معناى اهریمن را دهد که از هخامنشیان گرفته اند.
-در باب “دیوان” در فارسى نو هیچگاه ریشه یابى نکرده ام که از کى و چه زمانى این فرم و شکل را پیدا کرده، ولى بخش اول آن که دیو باشد یقیناً از زبان و فرهنگ ایران آمده.
و دیوان به معناى دفاتر و کارهاى دولتى است که با دفاتر و حساب و کتابهاى مالیاتى و حقوقى و امثالهم سر و کار دارد.
واژه هایى چون دیوان سالار، یا صاحب دیوان و غیره از زمان امویان به بعد مى باید آمده باشد که رسوم دولتى و دفترى ساسانیان را گرفته و ادامه دادند و پس از آنان نیز دیگر سلسله ها، ولى در این باب نیز تحقیقى نکرده ام و اطلاع دقیق ندارم.
-شادروان دکتر مهرداد بهار پسر ملک الشعرا بهار در این زمینه ها تحقیقاتى داشتند و کتابهایى نیز به چاپ رساندند، که مى توانید به آنها رجوع کنید.
-در حاشیه اى دیگر که گفتگویى داشتیم گفتید که برخى حافظ را فراماسون دانسته اند که همانگونه که خود اشاره کردید خنده آور است، ولى آنکه برخى از رسوم کیش کهن مهرپرستى تا زمان خواجه و حتى تا امروز با تغییر شکل دادن پایدار مانده را مى توانید در کتاب ذکر شده از آقاى سود آور یابید که از سایت ایشان قابل دانلود است.
پرسش دیگرى هم باشد در خدمتم.
شاد باشید

بابک نوشته:

اینرا شاید کمى بیشتر باید روشن مى کردم که در اوستا نسبت به باور پیشین و کهن تر، معناى لغوى ایزد و اهریمن با یکدیگر جابجا شده، یعنى دیو تبدیل به اهریمن شده و اهریمن تبدیل به اهورا یا ایزد.
در صورتى که در ودا، آسورا (Āsura) همانگونه که پیشتر بوده اهریمن مانده، و دوا(Deva) نیز همچنان ایزد باقیست.
ولى در عمل در این هر دو کیش یک گروه منشأ خیراند و دیگرى منشأ شرّ ،

سیاوش بابکان نوشته:

روفیای گرامی ،
این که کی و چگونه واژه‌ دیو مانایی متفاوت از دیگر زبانهای هم خانواده یافته است ، نباید گناه را به گردن اشو زرتشت یا دیگر کسان بیفکنیم روند سیر و سفر واژگان است که مانایشان دگرگون میکند
نمونه‌ی روشن آن واژه‌ی دهگان است که هم مانای ایرانی داشته است و معنای امروزین آن.
در زبان ایتالیایی دیو و کمدیا دیوینا ی دانته ( کمدی الهی) ریشه در داوس لاتین دارند و دور نرویم دی خودمان آری ماه دی!
اما دیوان ریشه اش در پهلوی دبیر و دپیر است و دین دبیره که میگویند کاملترین الفبای جهان بوده است از برای نوشتن اوستا و دیوان چه دیوان انوری باشد چه دیوان بلخ در هر حال با نوشتن سرو کار دارد.
دیو فارسی امروز البته معانی دیگرنیز دارد ،دلیر و بی باک ، و هم کلان و بزرگ که برخی نامها را توجیه میکند به کمدی الهی اشاره کردم نمونه‌ی ایرانی آن ارداویراف نامه است بسیار پیش از روزگار دانته
آلیگیری ، نوشته‌ی ارداویراف موبد سیرگان ( سیرجان امروز)

سیاوش بابکان نوشته:

ببخشایید روفیا بانو،
دویل ، در ایتالیایی دیاولو ، از واژه‌ی دیابوبولوس لاتین می آید که همان انگره مینو، اهریمن، شیطان و ابلیس خودمان است.
وای بسا ابلیس آدم رو که هست……..

بابک نوشته:

البته این نه گناه بر گردن شخص یا اشخاص افکندن، که فقط تحقیق و تتبع در روند پیامدهاى تاریخى است، که واژگان چگونه تغییر و تحول داشته اند.
١-در گاتها که مى باید سروده هاى شخص اشو زرتشت باشد و نه چون پاره اى از یشتها و دیگر نوشتگانِ این باور که بسیارى بعدها توسط راهبان این کیش به نگارش در آمد؛ دایوا و برخى از کاوى ها و کاراپانها مورد حمله قرار گرفته از آنها اهریمنین و یا یاران “انگره مَنیو” یاد شده.
٢-در باب “دیگر کسان” این بستگى دارد که کدام یک از نقلها را باور کنید،:
الف-آنرا که داریوش و همدستانش بردیاى دروغینى را که حتى مادر و خواهر و همسر و نزدیکان او را از بردیاى حقیقى (پسردوم کورش بزرگ که طبق این روایت توسط برادرش کامبوجیه چند سال پیشتر کشته شده و هیچ کس از آن با خبر نبود!) تشخیص نمى دادند ، پس ازچند سال و یا چند ماه “غصب پادشاهى” از میان بردند.
ب-یا آنکه بردیاى دروغینى در کار نبوده و این گروه با شبیخون زدن به مقر او و کشتن وى و معلمش که یک مغ بوده، کودتایى راه انداختند.
*بارى، پس از این واقعه و به تحریک این گروه مردم به “کشتار مغها” (راهبان کیش پیشین) پرداختند که هرودوت، ستیاس، و آگاتیاس آنرا آورده و از آن (Magophonia) یاد کردند، و پس از نیز هر سال این روز را جشن گرفته که هیچ مغى از خانه بیرون نمى آمد.
** در باب واژه مانا که پندارى دوستان آنرا برابر معنى و معنا استفاده مى کنند،
فرهنگ معین آنرا :
١-از پهلوى mānāk ” صفت مشبهه از ماندن، ماننده، شبیه
٢-آدات تشبیه و تردید، گویى،پندارى
و Mān را از manah در اوستا به معناى اندیشیدن
جلد سوم صفحه ٣٧١٨
-فرهنگ پهلوى مَکنزى، صفحه ٥٣:
Mānag،ذهن
و Mānāg،شبیه ، و مانند در فارسى نو
-ازOld Avestan Glossary صفحات ٢٢-٢٣:
To think ),Man),فکر کردن
(Manah ( Mind,Thought ذهن، فکر
(Mana, (anger خشم
-در فارسى کهن یا Old Persian
(Manah (mind,thought ذهن، فکر
(Manā (mine,me من، مال من
An introduction to Old Persian
صفحه ١٦٣
***آیا دوستان مانا را از Mānāg پهلوى برداشت مى کنند؟
که “مانند و شبیه” معانى نسبى و نه مطلق دارند، ولى معنى یا معنا در فارسى نو حکم مطلق بودن را دارد.
راهنمایى بفرمایید سپاسگزار خواهم شد.
-”دیوان” را فرهنگ معین بر گرفته از آسورى dap و dipi “نوشتن”، بیان کرده.
جلد دوم صفحه ١٥٩٩
که مى باید هنگام مستولى بودن آسوریان بر برخى نواحى از غرب ایران از جمله بر هَگمَتانه، و یا پس از غلبه پادشاهان ماد بر آنان در زبان و فرهنگ ایران آمده باشد.
این شاید” سیر و سفر” این یک چند واژه را از ابهام درآورده و کمى مشخص کند.

بابک نوشته:

البته مهمتر از همه یادم رفت یک معنى اولیه “دیو” را بازگو کنم، که در این زبانها به معناى موجودى که از وى روشنایى مى بارد (Shining being) بوده.
و نه آنچنانکه بعداً در فرهنگ و ادبیات ایران تبدیل به موجودى اهریمنى که از او سیاهى و ظلمت مى بارد، گشته.

nawn نوشته:

Azmaesh

سیاوش بابکان نوشته:

واژه‌ی مانا را من اولین بار در گنجور دیدم، دکتر ترابی در حاشیه ای به کار برده بود( جایش مدتی خالی است، با آن نثر شعر گونه اش)
به فرهنگ شادروان فره وشی مراجعه کردم و دیدم از پهلوی که نزدیک تر به فارسی دری است بر گرفته است ، صفت مشبهه از مانستن یا ماندن

در باب دیوان و ریشه‌ی انیرانی آن متاسفانه هر واژه ای که ماننده ای در زبانی دیگر داشته باشد جملگی بیگانه می دانند دبیر دپیر و تحول واک ها تا به دیوان برسد.

سفر کلمه ها در زمان و مکان و تغییراتی که می پذیرند نمونه‌ی امروزین آن واژه‌ی پشمینه است
در فارسی لباس ارزان و فقیرانه است ، در انگلیسی به تازگی به جای کشمیرکه پوشاکی گرانبهاست به کار میبرند!!
( این واژه را نخستین بار زبان شناس و ستون نویسی در مجله‌ی هفتگی نیو یورک تایمز پیشنهاد کرد و من همان وقت برای او پیامی فرستادم تا از اشتباه در آید، از آنجا که بسیاری از ایرانیان آنان را در زمینه‌ی زبان و تاریخ و… ما صالح تر میدانند پاسخی نگرفتم و واژه‌ی کرکینه که من پیشنهاد کرده بودم راه به جایی نبرد همه چیز در دست آنان است.)

در باب زردشتی بودن هخامنشیان حتا کاشفان آنان هم تردید بسیار دارندچه رسد به تاریخهای ایرانی که نامشان را نیز ذکر نکرده اند!! و سرانجام برای تفریح خاطر دوستان:

” دوتن از ایران-خاور شناسان بنام غربی پروفسور استفن شل کن هایمر و پروفسور الکساندر سفت کن هنینگ به تازگی به دو کشف تاریخی بسیار مهم دست یافته اند،
اولی بر دیوار سد یاجوج دست نوشته ای از اسکندر مقدونی را کشف کرده است که میگوید:
من اسکندر پسر احتمالی فیلیپ با خیار چنبری که از حبشه به غنیمت گرفته ام مینویسم

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
به روزگار ندیدم رفیق یکرنگی
دومی حرف وصدای عین را در الفبای عیلامی یافته است تا مبادا ایرانیان آنرا با الف قامت یار نبویسند”

نقل به مضمون با اندکی تصرف از زبان شاگردی از شاگردان زنده یاد ذ بیح بهروز.

بابک نوشته:

Okey dokey bubba

بابک نوشته:

عاقبت کار بدان جا رسید که بدان جا رسید

محدث نوشته:

یک نظر الکی: ریتم شنیداری که حاصل از ترتیب حروف و ترکیب الفاظ است در کلام فصیح راعیت می شود. مثلا آیه «و امطرنا علیهم مطرا فساء مطر المنذرین» را به یک تازی بدهید برایتان به عربی بخواند یا خودتان به لحن فصیح عربی بخوانید یک جوری نیمچه صدای باران هم می آید. البته قیاس حافظ با قرآن، مع الفارق است ولی گاه برخی ریتم های شعر حافظ هم عجیب است و ریتم این غزلش از اول تا به آخر از همان است. با این نگاه و فارغ از نگاه های نحوی، آیا این مصرع «هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم» این طور باشد با ریتم مذکور هماهنگ تر نیست: «هر دم از نو غمی آید به مبارکبادم». البته باید نسخه های قدیمی تر را دید.

حسین گیلانی نوشته:

سلام. به نظر شما اینکه تمدن هایی مانند فراعنه و ادیانی مانند بودایی و برهمایی و میتراییسم و بهائیت همگی با وجود تفاوت زمانی و مکانی به یک نماد و آن هم نیلوفر آبی رسیده اند یک امر تصادفی است؟

حسین گیلانی نوشته:

نه تصادفی نیست چون آموزگارشان مشترک است

بابک نوشته:

حسین گیلانى گرامى،
دوست عزیز
به نظر حقیر یکى از بزرگترین اشتباهاتى که شخص انجام مى دهد اینست که بر اساس نادانسته ها براى خود ذهنیتى بسازد و بر خود بیش از هر شخص دیگرى جفا کند…
-اگر در باب تمدن مصر و فراعنه به شما بگویم که آگاهى ما شاید یک، دو ، و یا سه در صد از آنچه که بوده مى باشد، یقین بدانید که گزافه گویى کرده ام و آن مقدار را هم نمى دانیم.
در زمان موسى پیامبر دو و شاید سه هزار سال از عمر تمدن مصریان سپرى شده بود، و از زمان او نیز بیش از سه هزار سال مى گذرد؛ چند روایت و حکایت و قصه به کنار، از سنگ نگاره ها و نوشتگان بر پاپیروسها چه مقدار اطلاعات نصیب بشر شده که آن تمدن چند هزار ساله را “بشناسد”؟
باور بفرمایید خیلى کم.
*در باب ادیان بودایى و برهمایى نیز گمان برم مطالعات زیادى ندارید؟
از قضا یکى از احکام هر دو آیین آهیمسا (Āhimsa) نام دارد، به معناى صدمه نزدن، آزار ندادن، نکُشتن موجودات (Non injury) از جمله دیگر انسانها، حیوانات، و یا هر موجود زنده دیگرى.
بر مبناى همین حکم نیز پیروان این باورها از صدمه زدن، آزار، کشتن و یا خوردن حیوانات منع شده اند، و اگر چنین کنند به اصطلاح ما گناه کبیره انجام داده اند.
همین “صلح طلبى راستین “نشان از فرهیختکى و کمال در این باورها است، الباقى را هم اگر مطالعه بفرمایید مى بینید که در همین راستاست.
حال شما مى فرمایید که معلم اینان شیطان بوده !!!
*اتفاقاً یکى از بزرگانى که در زمان لشکرکشیها،خونریزیها، غارت و چپاول سلاطین محمود و مسعود غزنوى به هند رفته و مطالعه و تحقیقات ژرف انجام داد ابوریحان بیرونى است.
ایشان زبان باستانى سانسکریت را فرا گرفت و آنرا به عربى بر گرداند، او در کتاب خود به نام تاریخ مأالهند از باور “دانایان برهمان” به خداى احد و واحد (یکتا) سخن رانده که او را براهمان ” Brahman” مى خواندند.
-***در مورد تخت جمشید، و نیز گورهاى تنى چند از پادشاهان هخامنشى، یا نمى دانید و یا فراموش کردید بیان کنید که نگاره گل نیلوفر را به عنوان نمادى مهم و شاید هم مقدس بر خود دارند، و فقط چند مترى آنطرف تر نقوش دیگرى که نشاندهنده نبرد تن به تن داریوش و خشایارشا با اهریمن اعظم (انگره مَینیو ) است که نمایانگر ضدیت آنان با اهریمن مى باشد.
این به وضوح نمایانگر آن است که گل نیلوفر براى نیاکان ما نمادى مثبت، پاک، و شاید هم مقدس و نورانى بوده و نه اهریمنین، و سندى بر مردودیت نظریه شما.

لیلی نوشته:

با سلام مطالب همه بزرگواران رو خوندم و استفاده بردم غزل بسیار زیبا و پر معنی بود و همینطور تفاسیر جالب ! کمی هم با هم مهربون باشید …مگه جنگه

علی نوشته:

چه نظراتی،چه افکاری!!!!!

حسین گیلانی نوشته:

با عرض سلام و ارادت خدمت دوستان. من حدودا ٥ سال در مورد ادیان با نماد نیلوفر ابی از قبیل میتراییسم و بودایی و برهمایی و … تحقیق کرده ام تمامی انها دارای عقاید مشترکی بودند از جمله اعتقاد به تناسخ به جای اعتقاد به معاد و اعتقاد به الهه ها به جای خدای واحد و … که نشان دهنده منفی بودن انهاست

Hamishe bidar نوشته:

ای خدای پاک بی انباز و یار
دستگیر و جرم ما را در گذار
یاد ده ما را سخنهای دقیق
که ترا رحم آورد آن ای رفیق
هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مصلحی تو ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود نیلش کنی
این چنین میناگریها کار تست
این چنین اکسیرها اسرار تست

عده زیادی از عرفای بلند مرتبه از برای توجیح شیطان سخنانی گفته اند. ایشان بر این گمان هستند که دستور حق به شیطان در باب سجده به آدم امتهانی از جانب حضرت حق بوده (حلاج، بایزید، عطار و حافظ).
شیطان میدانست که مجازات میشود و با این حال از عقیده خود که فقط سجده به حق میباید کرد برنگشد.

در ظاهر اسلام شیطان منفوراست و دشمنی او با بنی آدم عیان است. عرفای دیگر مانند مولانا بر این عقیده هستند که شیطان فقط عاشق خود و عباداتش بوده و به دلیل کبر افتاد.
در هر حال شیطان مانند دیگر مخلوقان از جانب حق خلق شده:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
و خداوند بهتر میداند.

روفیا نوشته:

از توضیحات فراگیر بابک و سیاوش بابکان گرامی بسیار سپاسگزارم.
باید اعتراف کنم که دانش فراوان شما فراتر از توان ذهن تنبل حقیر است.
اینقدر دستگیرم شد که واژه دیو زمانی برای اهورا و زمانی برای اهریمن به کار می رفته است!!
عجیب نیست؟
به کارگیری یک واژه برای دو دورترین های جهان؟!

سیاوش بابکان نوشته:

روفیای گرامی،
فروتنی می فرمایید، و
“فروتن بود هر که دارد خرد”
باری دیو و دبیری و….
نوروز نامه: ” دبیری مردم را از مردمی به فرشتگی میرساند، و دیو را از دیوی به مردمی ”

در مرزبان نامه : ” دیو آزموده به از مردم نا آزموده ”

و شیخ رندانه : ” دیو خوشروی به از حور گره پیشانی”

( شاید ترش روی )

میبینید کد همیشه مانای نا خوشی ندارد
دیو انگور، دیو جامه ،و..
سپاس و پوزش از گستاخی

روفیا نوشته:

سیاوش بابکان گرامی
درود
راستی در وجود دیو هم من برکاتی میبینم.
گاهی با خود می اندیشم چه زندگی ملال آوری بود اگر پیرامونم پر از دوستان سینه چاکی بود که بی وقفه مجیزم را میگفتند!
و چه بسا با تاییدات خود چه از سر صدق یا از روی… مرا به گمراهی می انداختند.
یا دست کم اجازه می دادند من در باتلاق اشتباهاتم بیش از پیش فرو روم.
یکی از این دیوان جهان هستی دشمنان هستند.
دشمن جایگاهی دارد در زندگی ما، دشمن نقص ما را بهتر از دوست میبیند.
و بدون ملاحظه آن را به زبان می آورد.
دشمن برای ما معما طرح میکند و ما را به مبارزه می طلبد.
دشمن ما را وسوسه میکند.
دشمن قوای فکری ما را متمرکز تر میکند.
ووو…
هیچ چیز در این جهان بدون کارکرد نیست حتی ناخوشایند ترین چیزها! چشم آدم بر بلیسی کو شقی‌ست
از حقارت وز زیافت بنگریست
خویش‌بینی کرد و آمد خودگزین
خنده زد بر کار ابلیس لعین
بانگ بر زد غیرت حق کای صفی
تو نمی‌دانی ز اسرار خفی
پوستین را باژگونه گر کند
کوه را از بیخ و از بن برکند
پردهٔ صد آدم آن دم بر درد
صد بلیس نو مسلمان آورد
گفت آدم توبه کردم زین نظر
این چنین گستاخ نندیشم دگر
سپاس که میخوانید و می اندیشید دوست گرامی.

کامیار نوشته:

سلام ودرود
به حضور مدعوین
بنظر من درمورد شعر حافظ باکمتر از ۳۰ سال مطالعه اظهار نظر درمنظر عام بیخردی وخامیست
بگذارید دراینگونه موارد اساتید وفرهیختگان سخن گویند
باتشکد

حسین دلشاد نوشته:

اقای زراعت گر اولا ( رسدادمی بجایی که… )ازسعدی است نه مولوی ثانیااینکه گفته اید انسان وازجمله حافظ مانندشیطان است اشتباه کرده اید البته بعضی هامثل شیطان هستندمانند جنابعالی که شباهت شما به شیطان خیلی بیشترازحافظ است.

رها نوشته:

سلام به دوستان عزیز اهل ادب. ایکاش در بین این بیان نظراتتون معنی‌و‌مفهوم این اشعار رو‌هم برای ما که زیاد آشنایی با ادبیات نداریم مینوشتید. به زبانی ساده تا بهتر درک کنیم .

شهرام نوشته:

با سلام. از امیرالمومنین سوال شد سه هزار سال پیش از حضرت آدم چه کسی میزیسته است؟ حضرت فرموندن بشر. آن مرد دوباره سوال را تکرار کرد. سه هزار سال قبل تر چه کسی میزیسته است؟ حضرت باز فرموندن بشر. آن مرد برای بار سوم نیز سوالش را تکرار کرد و حضرت علی باز فرمودند “بشر”… آن مرد سر به زیر انداخت و عزم دور شدن نمود. حضرت علی علیه السلام آن مرد را صدا زدند و فرمودند به خدای عزوجل سوگند که اگر سی هزار بار دیگر هم این سوال را تکرار میکردی باز هم جواب من همین بود.
برای جواب دادن به خیلی از سوالات باید اطلاعات کافی داشت و اول شخص سایل رو متوجه کرد و بعد به سوالش جواب داد. تفسیر سخنان حافظ بزرگ هم نیاز به اطلاعات بسیاری داره. بنده در حد اطلاعات خودم این گونه به این سوال جواب میدم. اولا اینکه شیطان مقرب ترین فرشته درگاه خدا بوده. و بارها در قرآن ذکر شده (اون آقایی که گفتن توی قرآن نیومده بهتون پیشنهاد میکنم قرآن رو یک بار هم که شده کامل بخونید). دوما فرشته و ملایک به یک معنی هستند با این تفاوت که فرشته به جنس مذکر و ملک به جنث مونث اتلاق میشه. درسته که شیطان مذکر بوده ولی ابلیس از جمله اسماء مونث عربی است. بنابراین شیطان در رسته ملایکه قرار میگرفته است. من ملک بودم و فردوس برین جایم بود یعنی من شیطان یکی از ملایک مقرب خدا بودم که توی ملکوت و بهشت سیر میکردم و آدم آورد به این دیر خراب آبادم، یعنی با آفرینش انسان که شروع اون از حضرت آدم که ابوالبشر لقب دارند از درگاه خدا رانده شدم. چرا؟ به خاطر اینکه به حضرت آدم تعظیم نکرد. و اما اینکه همونجور که در ابتدا گفته شد، پیش از حضرت آدم علیه السلام هزاران هزار بشر بر روی زمین زندگی میکرده و ما آخرین بشر روی زمین هستیم که نسل ما کاملا جدا از نسل بشرهای پیشین است و ما بشر یا آدم هستیم. اما از بشرهای قبلی تحت عنوان آدم در هیچ کجا یاد نشده. لذا قطعا منظور از آدم آورد به این دیر خراب آبادم این است که شیطان به خاطر تعظیم نکردن به آدم از ملکوت رانده شد. با کمی تامل در این شعر بسیار ارزشمند میشه درک کرد که شیطان به بزرگی آدم پی برده و به نحوی عاشق وجود انسان شد. اما به خاطر سیاهی دلی که خدا در وجود شیطان قرار داد و شیطان گفت آدم را فریب میدهم تا بدانی که حق با من است و خدای عزوجل فرمودند جهنم من بسیار گسترده است. و خلاصه کلام اینکه حافظ از زبان شیطان این شعر رو میگه و پشیمانی شیطان رو جلوه میده. امیدوارم به کسی برنخورده باشه. ولی
کاش میشد که جهان پر شود از لطف و وفا، تا خدا طعنه زند بر ابلیس، بنده من اینست، سر فرو آرو بر او سجده نما. موفق باشید.

... نوشته:

مَلِک:(MALEK) پادشاه

مَلَک: (MALAK) فرشته
اگر مَلِک (MALEK) بخوانیم با ابیات دیگر بیشتر هماهنگ است

اببراهیم رمضانپور نوشته:

ابسم الله الرحمن الرحیم .
هر چه نویسی چه خوب است .که جواب خواهد داشت .
گل نیلوفر ابی در زمین هم می روید .
اول باید گیاه شناسی را شناخت یعدا قظاوت کرد .
ودوم حافظ روح القدسی که مسیح است .و نه از جنس ادم .
ودوما باید هر چیزی از نخست تا اخر دانست .
نه هرکه چهره یرافروخت دلبری داند .
وقتی که صحبت از یک بیت می کنید باید با گفته های دیگر بیت حافظ به ان جواب داد .
مثلی می اورم .اگر ان ترک شیرازی .وقتی در باره این موضوع می خواهی قضاوت کنی .بیت دیگری جوابکوی بیت دیگری است .
یا رب این بچه ترکان چه دلیر ند به خون ؟؟؟این ترک با ان ترک چقدر متفاوت است .
پشمینه پوش هم .لباس نیست و بلکه منظور از تن و جسم ادمی است .حافظی دیگر .شاید که روح القدسی دیگر که از در ید بیضا کند .همچو موسی ارنی .
ودر ضمن در باره الا یا ایهاساقی .معنا کنید .وحافظ همان چشم سوم فرمانسونری است و نه شیطان .که نور وتاریکی .
عکاس شو سایه روشن شناس

روفیا نوشته:

خوانش این غزل را ضبط کرده ام ولی نمی دانم چگونه آن را بارگذاری کنم، از اینکه در مکان نامناسب میپرسم پوزش میخواهم ولی به راهنمایی دوستان نیاز دارم.

رنگارنگ نوشته:

فکر میکنم به سردبیر بفرستید او به نظرم باید تایید کند
توفیق با شما
منتظر شنیدنم

آرش نوشته:

قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ
که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت…

آرش نوشته:

در خرابات مغان نورخدا میبینم،،
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم..

واژه مغ:

یونانی، ماگوس. لاتینی، مگوس. آرامی، مجوشا می‌باشد.

معرب کلمهٔ پارسی مگوش و مگو (پارسی باستان) که به یونانی ماگوس و به فارسی حالیه مغ گویند.

به صورت مگو چندین بار در کتیبه‌های بیستون آمده و در اوستا به صورت مغو و در پهلوی مغ شده‌است.

زرتشتیان و ایرانیان قدیم که قائل به دومبداء نور و ظلمت و یزدان و اهرمن بوده‌اند، مجوس خوانده می‌شدند.

مغ=مجوس.
مجوس=مغ.

در قرآن کریم لفظ مجوس فقط یک بار در آیه زیر آمده‌است:

«ان الذین امنوا و الذین هادوا و الصابئین و ا لنصاری و المجوس و الذین اشرکو ان الله یفصل بینهم یوم القیامه» (حج، آیه ۱۷).

تفسیر این است که، در این آیه مردم به سه گروه تقسیم شده‌اند: ۱. مؤمنان ۲. اهل کتاب: یهود، نصاری، صائبان و مجوسان ۳. مشرکان، این سه فرقه با ذکر اسم موصول الذین از هم جدا شده‌اند ولی چهار گروه اهل کتاب با حرف وصل به هم پیوسته‌اند؛ بنابراین مجوس از مشرکان مجزا شده و در ردیف یهود و نصاری و صابئان قرار دارند.

این که الذین اشرکوا در مقابل چهار مذهب آمده نشان می‌دهد که مذهب مجوس مذهب شرک نبوده، و در ردیف ادیان توحیدی قرار داشته‌است و اخذ جزیه از آنها دلیل بارز این مطلب است.

به نوشته علامه طباطبایی این آیه دلالت و اشعار دارد بر این که مجوسیان اهل کتابند زیرا در این آیه و سایر آیاتی که صاحبان ادیان آسمانی را می‌شمارد در ردیف آنان و در مقابل مشرکین به شمار آمده‌اند.

روایات متعددی وجود دارد که مجوس را اهل کتاب شمرده‌است از جمله روایت اصبغ بن نباته‌است که نقل کرده، علی (ع) بر فراز منبر گفت سلونی قبل ان تفقدونی، اشعث بن قیس برخاست و گفت ای امیرالمؤمنین چگونه از مجوس جزیه گرفته می‌شود در حالی که کتاب آسمانی بر آنها نازل نشده و پیامبری نداشته‌اند؟ علی (ع) گفت آنها کتابی داشته‌اند و خداوند در میان آنها پیامبری مبعوث فرمود و در شریعت آن پیامبر ازدواج با محارم جایز نبود.

روایت دیگری نیز هست که از جعفر صادق(ع) نقل شده‌است. در مورد مجوس پرسیدند که آیا پیامبری داشتند؟ گفت: بله، آیا نوشته رسول خدا به مردم مکه به تو نرسیده‌است که فرمود اسلام بیاورید و الا برای جنگ آماده شوید؟
آنها به پیامبر نامه نوشته خواستند که از آنها جزیه بگیرد و در عوض آنها را واگذارد که به پرستش بتها ادامه دهند. محمد (ص) به آنها نوشت که جز از اهل کتاب جزیه نمی‌گیرد، مشرکان مکه عنوان کردند که پس چگونه از مجوس جزیه گرفته‌است؟ پیامبر به آنها نوشت که مجوس پیامبری داشتند که او را کشتند کتابی داشتند که به آتش کشیدند. کتاب آنها در دوازده جلد به روی پوست گاو بود.

در وسائل الشیعه روایتی از محمد بن علی ذکر شده که گفت از مجوس جزیه گرفته شود زیرا پیامبر گفت با آنان به سنت اهل کتاب رفتار کنید آنها پیامبری به نام داماسب داشتند که کشتند و کتابی به نام جاماسب که در دوازده هزار جلد به روی پوست گاو بود آن را آتش زدند.
همین روایت ازسجاد(ع) نقل گردیده‌است. از روایات بالا مشخص می‌شود که تأکید محمد (ص) و امامان معصومین شیعه بر این بوده‌است که مجوسیان اهل کتاب شمرده شوند و از آنها جزیه گرفته شود. هر چند این عمل مخالف پسند و نظر اعراب متعصب بود.

علامه طباطبایی نوشته‌است زمان پیامبر مجوس در انتظار بعثت و فرج خاتم الانبیا و ظهور دینی که حق و عدالت را گسترش دهد به سر می‌بردند و مانند مشرکین با حق دشمنی و عناد نمی‌ورزیدند. (ظهور منجی در آیین مهر)

در تفاسیر شیعه چون تبیان شیخ طوسی (د ۴۶۰)
مجمع البیان و جوامع الجامع طبرسی (د ۵۴۸)
الصافی فیض (د ۱۰۹۱) و تفسیر شبر (د ۱۲۴۲ ق)
مجوسان اهل کتاب گفته شده اند.

طوسی در تفسیر آیه جزیه و در کتاب تهذیب الاحکام مجوس را اهل کتاب دانسته‌است.

طبرسی در مورد اهل کتاب نوشته «هم الیهود و النصاری و قال اصحابنا ان المجوس حکمهم حکم الیهود و النصاری».

فیض دو حدیث نقل کرده که پیامبر مجوس را اهل کتاب دانسته‌اند.

علامه طباطبایی در چند جای تفسیر المیزان مجوسیان را اهل کتاب و قوم معروفی (مغان) دانسته که مبلغان زرتشتی بوده اند.

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارت گه رندان جهان خواهد بود…

سید نوشته:

باسلام
اول اینکه منظور از ملک همان “ملَک” است که جنسیت را برای ادمی قائل می شود یعنی در بین آنهمه “ملَک” من سرامد آنها بودم واکر به معنای پادشاه تصور کنیم مفایر با ذات احدیت خداوند و حاتی شرک آمیز است —و در مورد شخص ناشناسی که ادامه مطلب از ایات صحبت کرده بودند عرض کنم شما وقتی در جمعی ایستاده اید همیشه خطاب را به جمع بیشتر و گاها ارزشمند تر می دهید ودر اینجا شیطان چون در جمع ملایک بواسطه عبادات زیادش قرار گرفته بود مورد خطاب همگانی قرار گرفت همانطور که در سور مختلف قران خدا وفتی مومنان جه زن وجه مرد را مورد خطاب قرار می دهد از لفظ علیکم استفاده میکند در حالیکه زنان نیز حصور دارند این ارجحبت نیست این خطاب همگانیست مثل آیه وضو:۶
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ
این یک خطابهمگانی جهت زنان و مردان است که از لفظ الذین و علیکم استفاده شده و مطلب بعد اینکه
شیطان را از کافرین خطاب میکند در حالیکه رات فرشتگان از این صفت طبق ایات قران مبراست
قُلْ لَوْ کَانَ فِی الْأَرْضِ مَلَائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ مَلَکًا رَسُولًا ﴿۹۵﴾سوره اسرا که دلالت بر مقام والا ملایکه دارد
و دیگر اینکه خلفت شیطان را این گونه بیان میکند
وَخَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مَارِجٍ مِنْ نَارٍ — ۱۵ الرحمن —
من الله توفیق

مهدی نوری نوشته:

حضرت مولانا می فرمایند(هر کسی از ظن خود شد یار من … ) و با این همه تعابیری که از این شعر شد دریافتم که حافظ حقیقتا یک نمود ممتاز و بیرونی از همان نی است که حضرت مولانا می فرمایند .

مربوط نوشته:

نیست بر لوحه دلم ز الف قامت یار
کلمه دوست اشتباه است

محمد نوشته:

اساتید بزرگوار در مورد بیت من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ، آن مَلِک است نه مَلَک ، مَلِک اشاره به مَلِکِ یوم الدین سوره حمد ، کنایه از انا لا لله و انا الیه راجعون !

کانال رسمی گنجور در تلگرام