گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی

گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست

سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم

بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان

که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

میی در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد

که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه

که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

خسرو یاوری نوشته:

سلام :
۱- بیت چهارم مصرع اول (می بستم ) صحیح است نه می-بندم . مصرع دوم همین بیت نقش صحیح است نه دست
۲- بیت ششم : چو می در کله ی جامست و ساقی در نیامیزد—-که مستی می کند با عطر و می بخشد خماری خوش

حمید رضا امیری نوشته:

در بیت ششم، همان “بنام ایزد” صحیح است؛ چنان که حافظ در جایی دیگر فرماید:

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

“بنام ایزد” صوت است؛ به معنای ماشاالله و گاهی برای چشم زخم به کار می رود. این اصطلاح در گویش عامه مردمان یزد همچنان کاربرد دارد؛ به این ترتیب:

ماشاالله، نوم خدا (نام خدا)

عاشق پیشه نوشته:

بنامیزد صحیح است. همانطور که آقای امیری نوشته به معنی بنام ایزد (ماشاالله خودمان) است ولی در اشعار برای وزن شعر بصورت بنامیزد هم آورده می شود. رجوع شود به فرهنگ لغات دهخدا:
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodasearchresult-fa.html?searchtype=0&word=2KjZhtin2YXbjNiy2K8g

دکتر ترابی نوشته:

از برای زدودن هر گونه شک در بیت ششم به این بیت استاد سخن سعدی توجه فرمایید:

دوچشم مست میگونش، ببرد آرام هشیاران
دو خواب آلوده بربودند عقل ، از دست بیداران.

کمال نوشته:

باسلام
فالی دروصف این غزل:
ای صاحب فال، شمادرزندگی مادی گرفتار
شده وخودحقیقی تان راکمتربه یادمی آورید
حافظ به شمامژده می دهدوتوصیه میدهد
که درفکرآفریدن لحظاتی خوش باشیدگاه،،
باهمدلتان،همرازتان به سفربروید،به،،،،،،،،،،،،،،،
گوشه ای پناه ببریدوغمهارافراموش کنید،،،،
بکوشیدتااززمان موجودبهترین بهره برداری
رابه عمل آورید.زمان بزرگ ترین سرمایه ،،،،،،،
شماست،آنراباغم وتردیدازدست ندهید،،،،،،،،،
شادباشید.

رضا نوشته:

کنار آب و پـای بـیـد و طبع شعر و یـاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
طَبع : قریحه ، ذوق و استعداد شاعری معاشر : هم‌صحبت ، همنشین
گلعِذار : زیبا روی، بعضی گلعُذارخوانند هردودرست است.
“بـیـد” از درختانی است که در کنار جوی می‌روید ، نوعی از آن را بید مجنون می‌خوانند و می‌گویند که در عزای مجنون شاخه هایش را از اطراف آویخته و به سوگ نشسته است .
این بیت توصیف یک بزم عاشقانه است. شاعردرکارگاهِ خیال، بزمی تصوّرکرده بااین وضعیت:
زیرسایه ی بیدی، برلب جویی نشسته باشی و نهال ِذوق ِ شاعری گل کرده باشد .همنشین وهمدَمت زیبارُخی شیرین رفتار وشیرین گفتارباشد و گلچهره ای درمقام ساقی باده ریزدو….
دراین بیت حافظ به مددِ طبع روان ِ خویش، چنان واژه ها را باهمدیگرتلفیق وجفت وجورکرده که خودِ واژه ها زحمت و جورِ فعلِ جمله رانیزمی کشند وشنونده به آسانی درمی یابد که ماجرا ازچه قراراست.
الا ای دولتی طالع که قـدر وقت می‌دانی
گوارا بـادت این عشرت که داری روزگاری خوش !

“دولتی طالع “یعنی ای کسی که بختی بیدار داری وتوانگر وخوش اقبال هستی
معنی بیت :
باتوهستم ای کسی که خوش اقبالی وتوانگرهستی وارزش ِ وقت رادرک می کنی وازلحظه لحظه های زندگیت به خوبی بهره می بری. (ای کسی که طبع وذوق شعر وشاعری داری و بزم های عیش وعشرت بشرح بیتِ بالاترتیب می دهی) خوشا برسعادتی که داری، گوارای وجودت باشداین شادیخواری وشادی طلبی. خداقوّت که ساعات وایّام دلپذیری را رقم می زنی.
حافظ چقدرازصمیم دل وجان گوارا باد می گوید برکسی که برای خودش شادخواری کرده یا درحال عیش وعشرت است. انسان به این حسّ وحال حافظ رشک وحسدمی برد که چگونه حافظ می تواند برای ناشناسی دیگرکه مشغول عیش است اینچنین صمیمانه آرزوی خوشی کند.!؟
تفاوت آدمیان درهمین نکته ی ظریف است. چه بسیارآدمیانی که قادرنیستند خوشی دیگران راتحمّل کنند وچه تیره بختانی که ازشادمانی دیگران دچاریاس واندوه می شوند!

حافظِ پاک باطن همیشه از عیش وعشرت وشادکامی دیگران شادمانست ودرغالبِ غزلیّاتش همگان رادعوت به خوش باشی وشادمانی می کند.
به جهان تکیه مکن گرقدحی می داری
شادی زُهره جبینان خور ونازک بدنان
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باری‌ست
سپندی گو بر آتش نـِه که داری کار و بـاری خوش
معنی بیت: هرکس که عاشق است وباعشق چه زمینی وچه آسمانی، سروکاردارد، دلش درگیرمهر ومحبّت وعاطفه هست،چه درهجران باشد چه دروصال، خوشا براحوالاتش که کاروباری خوش وخرّم دارد بگوئید سپندی دودکند تاازچشم زخم بدخواهان وحسودان درامان ماند.
حافظ پاک پندار نگرانست که مبادا عیش وعشرت عاشقان با کینه وحسدِ حاسدان خراب گردد، توصیه می کند که مواظبِ عشقتان باشید که دولتی بس ارزشمند نصیبتان شده است.
صحبتِ عافیتت گرچه خوش افتاد ولی
جانبِ عشق عزیزاست فرومگذارش
عروس طبع را زیورز فکربِکر می بندم
بُـوَدکزدست ایّامم به دست اُفتد نگاری خوش
عروس طبع : قریحه وذوق شاعری به عروس تشبی شده است.
بکر : به معنی دست نخورده، تازه ، نو امّا حافظ “بکر” رابه سببِ عروس بکارگرفته است تا دوشیزگی ِ این عروس برجسته ترومشهودتربوده باشد.
معنی بیت : طبع شعریم راچونان عروسی زیبا، با اندیشه ها‌ی تَروتازه و می آرایم تاجلبِ نظرکند به این امید که شاید، ازچرخش روزگار،اقبال به من روکند و دلبری زیبا پیدا کنم .
عاشقی پیشه ی ِ حافظ است، اوزندگانی رادرعشق می بیند. اوسعی می کند همیشه کسی به عنوان دلبر ودلستان دردسترس باشد تا عواطف واحساساتش همیشه درغلیان باشد. برای افرادعاشق پیشه، زندگی بدون دلستان زندانی بیش نیست.آنها ازهیچ چیز جزعشق ورزی لذّت نمی برند. آنها با نگاه کردن دررُخسارمعشوق وحتّا بااندوهِ فراق، به حظّی فوق العاده می رسند، حظّی که ازهیچ چیزدیگرحاصل نمی شود. عاشق پیشگی بانظربازی دراصل یکی هستند. اینان به پیرامونِ خویش بانظربازی می نگرند وازهرچیز زیبا ودلستاننده به منبع لایزال زیبایی کشیده می شوند. نظربازی عارفانه با نظربازیی که درمیانِ مردم عوام شایع است تفاوت بنیادین دارد. درنظربازی عامیانه شاید انگیزه ی کار راقوّه ی شهوت وهوا وهوس تامین کند وشخص به ابتذال کشیده شود. لیکن درنظربازی عارفانه به هیچ عنوان شهوت نقشی دررابطه یِ نظرباز وشخص ِ دلستاننده،بازی نمی کند ولذّت وحظّی که حاصل می شودمعنوی و چیزی فراترازشهوت است. حافظ تمام عمرخودرا درعاشق پیشگی، نظربازی ورندانه اندیشیدن گذرانده وبارها تاکیدکرده که این سابقه ی پیشین تاقیامت استمرارخواهد داشت ومِهر مَهرویان را ازسر بیرون نخواهدنمود.
مرامِهرسیه چشمان زسربیرون نخواهدشد
قضای آسمانست این ودیگرگون نخواهدشد
شب صحبتِ غنیمت دان و داد خوشـدلی بـستـان !
که مهتابی دل افروز ست و طرفِ لاله‌زاری خـوش
طـَرْفْ : جانب ، گوشه
“داد خوشدلی بستان” یعنی به تلافیِ دورانی که به بطالت وبیهودگی وغفلت سپری شد،به عیش وشادمانی بپرداز تاجبران شود.
“شب ِصحبت” برای رندِ نظرباز،آن هم بامعاشردلبری شیرین،شبی به یادماندنی وخاطره سازاست. شبِ صحبت اگرچنانکه حافظ درمطلع ِ غزل به توصیفِ آن پرداخته، بدان شرح شکل گیرد حتّااگر درظلمات وتاریکی ِ مطلق نیزبوده باشد قطعاً شبی دل افروز ومهتابی خواهدبود.
“دل افروز”: روشن کننده‌ی دل ،شادی زا
معنی بیت :ازشبِ همنشینی با معشوق غافل مباش، باید درچنین شبی که دست می دهد ازلحظه لحظه های آن سودجویی وکام بگیری،چه بسا اوقاتی که بی دوست بیهوده وبه غفلت می گذرد،پس به تلافی ِ آنها درچنین اوقاتِ گرانقدری که کم اتّفاق می افتد عمیقاً وازدرون خوشدلی کن. درچنین شبی اگرماهِ آسمان نیزنبود جای نگرانی نیست، به برکتِ حضور دوست، مَحفل مهتابی خواهدبود حتّااگردرچمنزارنباشی، بازبه یُمن معاشردلبری شیرین،گویی که درجانب لاله‌زاری خرّم و با طراوت بساط چیده ای.
گوشمع میاریددراین جمع که امشب
درمجلس ِماماهِ رخ ِ دوست تمام است
می‌ئی در کاسه‌ی چشم‌ست ساقی را ، بـنـامْ ‌ایزد
که مستی می‌کندباعقل ومی‌بخشد خماری خوش
کاسه‌ی‌چشم : ایهام دارد : ۱- حدقه‌ی چشم ۲-چشم به پیاله ی مِی
خمار : خواب آلودگی ، بی‌خبری
خوش : دلپذیر
“به نامْ ایزد” به ضرورتِ وزن، “م” ساکن خوانده می‌شود. “به نام ایزد”درقدیم به جای “ماشاء الله” که عربیست گفته می شد یعنی : “بَه بَه خداوند او را ازچشم بَد محفوظ دارد” “مستی می‌کند با عقل”: دو معنا دارد : ۱- بدمستی و باعقل ستیزه می‌کند، به عقل بد و بی‌راه می‌گوید ۲- عقل را مست و بی خبر می‌سازد.
معنی بیت :مرحبابه چشمان ِ ساقی،بلا به دوربادا، دردرونِ آن کاسه(حدقه ی چشم) شرابی ناب است. شرابی که عقل رادیوانه می سازد وطوری مست می سازد که بعدازمستی نیز سردرد وبی حوصلگی به دنبال ندارد. حتّاخماری ِ آن نیز خوشایند ودلپذیراست .
شایدحافظ گهگاه شراب هم می خورده، لیکن آنچه که مهمّ است وحافظ رادوست داشتنی ترمی نماید این است که او به شرابِ عشق ،باده ی لَعل لب ومِی چشمانِ ساقی بیشترازخودِ شرابِ انگوری اهمیّت وارزش قایل است. دراصل مستی ِ حافظ باهمین هاست وشرابِ انگوری رابیشتر درمقابله با زُهدِ ریایی به میدان می آورد. چون زاهدِ متظاهر شراب راگناهی نابخشودنی می شمارد لیکن ریاکاری وفریبِ خَلق رانادیده می انگارد. درحالیکه دامنه یِ پیامدهای منفی وآثار زیانبارِ ریاکاری قابل ِ قیاس باتَبعاتِ شرابخواری که بعضاً مفید واثراتِ درمانی نیزداردنیست.!
شرابِ بی غَش وساقیّ ِ خوش دودام ِ رَهند
که زیرکان ِ جهان ازکمندشان نرهند

به غفلت عـمر شد حافـظ بـیـا با ما به میخانه
که شنگولان خوش‌باشت بـیـامـوزنـد کاری خـوش
شنگول :شادمان و شوخ طبع
معنی بیت:
ای حافظ عمربه بطالت وبی خبری گذشت وهیچ بهره ای درکسبِ معرفت وآگاهی نبردیم، بهترآنست که با ما به میکده ی معرفت بیایی وازباقیمانده ی عمرت، استفاده ی مطلوب ببری. درآنجا شادکامان ِ شوخ طبع وسرمست، به توکارهای خوشایند وسودمندی خواهند آموخت.
دربیت های پیشین دیدیم که حافظ ما رابه آگاهی وعشرت وشادی دعوت کرد. حال دراینجاخودرادرجایگاهِ یک آدم غافل که عمرش دربی خبری سپری وتباه شده نشانده تامایه یِ عبرت باشد برای مخاطبینش که ازخوابِ غفلت بیدارشده وازلحظه لحظه های عمرشان استفاده ی بهینه کنند. حافظ همیشه اینگونه دلسوزانه، مسئولانه وعاشقانه خودرا فدا می کند تا دیگران را به مرزهایِ آگاهی واندیشه ورزی بکشاند. خودراشکست خورده،گناهکار ،خطاکار وغفلت زده معرفی می کند تابه بقیّه تلنگری زده باشد.اوبه جلدِ تیره بختان فرومی رود تا مابامشاهده یِ او ناگزیرباشیم که تیره بختی راتجربه کنیم، اواین تجربه را به رایگان وصمیمانه به ماهدیه می کند بی آنکه مارابشناسد. آری طریق ِعشق ورزیِ بی قیدوشرط همین است. بی آنکه بدانی مخاطب کیست وچه مذهب ومَسلکی دارد. اُفق ِ دیدگاهِ حافظ به وسعتِ انسانیّت است وبرایش فرقی نمی کند که هدیه اش به دست چه کسی می رسد. اودرفکرجمع کردنِ چیزی نبود اوبه فکر بخشیدن بودو تمام ِ لذّتش راهنگام هدیه کردن می برد نه گرفتن.
اوحتّا اشعارش رانیز جمع آوری نکرد! درهرمحفلی ،مجلسی،چایخانه ای غزلی می نوشت ودرگوشه ای می گذاشت وپی کارخویش می رفت. اونیک می دانست که جویندگانش آن راخیلی زود خواهندیافت وچون مَرهمی آرام بخش برزخمهایشان خواهندگذاشت. اودنبال شهرت ونام نبود. آگاهی بخشیدن،هدیه بخشیدن وروشن کردنِ چراغ راه زندگانی وازعشق گفتن برای اوتمام خوشبختی بود. دربه انجام رساندنِ رسالت ِ عظیمی که داشت،ازننگ نمی هراسید تاپاکی رانشانمان دهد وازنام بیزاربود تامبادا غرورشهرت، لحظه ای ازجُستن حقیقتِ زندگی وشناساندنِ عشق وی راغافل سازد.
ازننگ چه گویی که مرانام زننگ است؟
وازنام چه پرسی که مراننگ زنام است؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام