گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش

به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می‌باش

چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا می‌باش

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۳۷۰ » (ماهور) (۱۱:۰۹ - ۱۷:۲۸) نوازندگان: عبدالوهاب شهیدی (‎بربط عود) خواننده آواز: عبدالوهاب شهیدی سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Mohsen نوشته:

درود بر شما؛
بیت دوم مصرع اول : نگویمت که همه ساله می پرستی کن
اگر شخصی به قواعد دستور زبان فارسی آشنایی داشته باشد،خواهد دانست که همه ساله به معنای همهذی سال هاست یعنی چند سال پشت سر هم یا همه‏ی سال ها
پس با توجه به مصرع دوم بیت دوم خواهیم فهمید که منظور شاعر این بوده که سه سه ماه می بخور و نه ماه پارسا باش و ایهمه ساله این روند را در پیش گیر. حال اگر مصرع دوم بیت دوم را بررسی کنیم میبینیم که سه ماه (فصل بهار) و نه ما (فصول دیگر سال) قسمت هایی از سال هستند
پس در بیت اول باید گفته باشد بگویمت همه ساله می پرستی کن.چون منظور از همه ساله سال های متوالی است نه همه ی سال.
متاسفانه این اشتباه رایج در اکثر کتاب های به چاپ رسیده وجود دارد.
“به نقل از استاد جعفری”
باشد تا بتوانیم با همیاری هم خطاهای رایج در اشعار پارسی را به حداقل رسانیم. با تشکر

پاسخ: با تشکر، صورت نقل شده به نظر من حداقل، زشت است و صورت حاضر زیباتر و البته مطابق تصحیح علامه فزوینی است.

Anita ariyan نوشته:

ابتدا از کرداننده این سایت از صمیم قلب قدردانى میکنم
متن من سازنده نیست اما خاطره ایست شیرین از تفالهاى من با دیوان حافظ عزیزم از زمان نوجوانى وقتى که هفده سالم بود روزى با خواهرها و مادر به همراه زن عمویم نشسته وصحبت میکردیم که صحبت از باردارى و دردبسیار زیاد زایمان شد من هم که حسابى کنجکاو بودم و بجه دارشدن را دوست داشتم کلى سوال برسیدم و حسابى هم ترسیدم وبا خودم عهد کردم که نه ازدواج کنم و نه باردار ان روز افکاربسیارى بسراغم امد ومثل همیشه درمانده و ناراحت بسراغ حافظ رفتم ودرد و دل کردم و فال زدم وابیات بالا را دیدم حسابى ذوق کردم که حافظ مرا درک کرده(در عالم کودکى)

مسکین عاشق نوشته:

سلام
عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی در رابطه با بیت دوم این غزل می فرمایند که : منظور خواجه این است که سه ماه رجب و شعبان و رمضان را بندگی کن و از شراب روحانی بخور و نه ماه دیگر را به مشاهده جمال خدا بنشین .

مریم خداپرست نوشته:

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش

معلم نوشته:

با تشکر از مسکین بله ایشان(مسکین) درست گفتند منظور رجب شعبان ورمضان که از می عرفان و عشق الهی مست شو

آذین آسایش نوشته:

دوستان گرامی گاهی می توانیم از عقل خودمون هم استفاده کنیم
ارتباط دادن امور دنیوی به آخرت و اصرار به مسلمان بودن یا کافر بودن افراد براساس علایق شخصی کار درستی نیست
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش
در اینجا خود حافظ به صراحت می فرماید این می که صحبتش است نوشیدنش جرم است و باید منتظر رحمت خدا بود
وگرنه کسی برای عبادت منتظر رحمت خدا نمیشه
در مورد اسماعیل دولابی هم باید گفت حافظ در قدرت کلام و قلم فرسایی اینقدر توانا بود که اگر می خواست چیزی را بگوید می گفت و نیازی ننبود شما که عارف بالله هستی ترجمه کنی

جلال نوشته:

سلام
ای آذین آسایش خیلی مانده که به عمق اشعار حافظ پی ببریم همانطور که خیلی مانده به معنای عمیق و ابطان قرآن پی ببریم
حالا که یک پیر راهی یک عارفی یک جان به لب آمده ای مانند مرحوم دولابی ره این عمق را برایت به تصویر کشیده پس لطف کن و …
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت

جلال نوشته:

در ضمن در مورد بیت سوم کاملا در اشتباهی
یعنی اگه پیر راهی و استادی به شما امر کرد که کاری انجام بدی که حتی بظاهر اون کار اشتباه بنظر میرسه ، باز هم اون کار را انجام بده که رحمت خدا شاملت می شود
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

جلال نوشته:

سلام
معنی بیت سوم هم اونطور که میگی نیست و معادل بیت چهارم غزل اول جافظ:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

ناآشنا نوشته:

چهار ماه قمری ذی‌القعده، ذی‌الحجه، محرم و رجب ماه‌های حرام هستند
چرا آقای دولابی چنین نظری داشته؟
رجب ، شعبان و رمضان چرا ؟
سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش با شراب روحانی مغایرت ندارد آیا ؟

جلال نوشته:

سلام بر نا آشنا
کدام مغایرت؟
مغایرت شراب با ماه حرام؟
مغایرت خوردن با ماه حرام؟
آخر ما کجا و نقد امثال دولابی ها کجا؟؟؟؟
ببین تفاوت ره ازکجاست تا به کجا

ضیایی نوشته:

بی شک غزل حافظ جای تفسیرهای متنوع را به خواننده می دهد و هر کسی می تواند نظر خود را عنوان نماید و اگر اشکالی داشته باشد از طرف دیگران به آنها پرداخته شود. از این رو حتی می توان نظری داد که با آرای بزرگان نیز مغایر باشد. ولی دست کم باید برای گفته خود دلیل و مدرکی را باید عنوان نمود. به نظر بنده در این غزل از ابتدا سخن از عشق است و در تفسیر بیت دوم می توان ادعا کرد که او عنوان می کند به هر شکلی انسان باید از عشق بهره و نصیبی داشته باشد و اگر برای او ممکن نیست که در تمام طول سال در کوی عشق ساکن باشد. به کلی نیز از آن فارغ نباشد و حداقل بخشی از سال را از این نصیبه ازلی بهرمند باشد. زیرا همچنان که از سخن خواجه پیداست عشق بازی با زحمت ها و مرارت های بسیاری همراه هست. کوی آن پر آشوب است و دریای آن پرطلاطم است و انسان ها معملا از سکونت دایمی در شهر عشق ناتوان هستند. حافظ با توجه به این می گوید با وجود این همه مشکلات انسان ها را یادآور می شود که مبادا به کلی از معشوق دور باشند و حداقل بخش اندکی از ایام زندگی خود را به این مهم بپردازند. در مورد بیت سوم نیز چون در مصراع اول از پیر عشق یاد می کند به عنوان ساقی به هیچ روی شراب مورد نظر او نمی تواند باده انگوری باشد و او به مانند دو بیت قبل باز به مستی عشق اشاره دارد.

محدث نوشته:

اینکه برداشت های متفوات که گاه فاصله ی بینشان از زمین تا آسمان است از اشعار حافظ می شود امری روشن است. اما آیا واقعا با توجه به عیار معرفت حافظ و منظومه ی یکدست فکری اش، تحلیل های معرفتی و عرفانی بیستر به او می خورد یا تحلیل هایی که او را شرابخواره و گناهکار و سکولار و پلورالیست و مشرک و ملحد و اپیکوریست و… می داند؟ یا اینکه او را متناقض گو بدانیم؟ حافظ شخصیتی عظیم است و برای اقلیم خدا احترام بسیاری قائل است و هرگز نمی تواند مجوز گناه کردن و نافرمانی از آن خدایی را بدهد که حافظ کتابش است و بسیار دوستش دارد و راه های رسیدن به او را هندرمندانه برای اهل فن بیان داشته و گره گشای کار سالکان و عارفان شده است. از این جهت من با این دست تحلیل های موافقم که “می پرستی” و “سه ماه می خور” را تحلیل معنوی و معرفتی می کند نه ظاهر بینانه و سطحی نگرانه و متقشرانه.

محدث نوشته:

مثلا در همین بیت شه ماه می خور….طبق میانی اسفار اربعه که ملاصدرا در کتاب “اسفار اربعه” اش بیان می دارد می توان تحلیلی معرفتی به دست داد که با روح تفکری حافظ هم سازگار باشد.(با اینکه ملاصدرا ۲۰۰ سال بعد از همشهری اش حافظ بوده ولی اندیشه ی اسفار اربعه به زمان ما قبل حافظ بر می گردد). طبق این مبنا سفر فی الحق بالحق، همان سه ماه می خوردن است و سه سفر دیگر یعنی سفر اول که “من الخلق الی الحق” باشد و دو سفر نهایی که “من الحق الی الخلق” و “فی الخلق بالحق” باشد همان نه ماه پارسایی است. همچنین طبق اسلوب عرفانی جلو رفتن باعث می شود اشعاری مثل حواله شدن به می توسط پیر سالک و سجاده را به می رنگین کردن به امر پیر مغان، معنای زیبایی پیدا کند نه معناهای قشری و متناقض که می بنوشیم و منتظر رحمت خدایی باشیم که می را در همان قرآنی که حافظ، حافظش است حرام کرده است و قس علی هذا.

محدث نوشته:

چقدر غلط املایی دارم :)

روفیا نوشته:

محدث گرامی
سپاس
من درباره اسفار اربعه هیچ نمیدانستم .
نوشتار شما را که خواندم یادم آمد شیخ محمود شبستری کل این سفر چهار گانه را در یک بیت طلایی گفته است :
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد
وز آنجا باز بر عالم گذر کرد
بعضی از آدمها در میانه هیاهوی عالم کثرت میان آدمها می مانند .
بعضی سفر میکنند از خلق به حق ولی چه سود ، دوباره به سوی خلق باز نمیگردند .
این بازگشت به سوی خلق و دیدن خدا در چهره انسانها و کرامت قایل شدن برای تک تک انسانهاست که این سفر را تکمیل میکند .

بی سواد نوشته:

جناب محدث،
در باره حرمت می در قرآن، سه مورد را حقیر به چشم دیده است که از حرام بودن می چیزی نمی فرماید:

۱- لا تقربو الصلوت و انتم سکارا ( زمانی که مستید به نماز نایستید)
۲- ان الخمر و المیسر من عمل آلشیطان فااجتنبوها
( شراب و قمار کارهایی شیطانی اند از آنها دوری کنید)
و
۳- از تو در باره می می پرسند به آنان بگو: در آن فواید و ضررهاست و زیان های آن بیش از سودمندی هاست

بسیار سپاگزار خواهم بود گر جایی دیگر در کلام الله مجید آمده است حقیر را ارشاد فرمایید.
دوسه نکته در باب نوع و کیفیت این می آنرا به روشنی همان شراب شیراز معرفی میکند:

نخست قدح گیری به دور لاله که بهار است و بوی گل و همدمی باد صبا

دو دیگر داستان سه و نه ماه که به قرار نه ماه پارسایی گناه سه ماه می گساری را پاک میکند( سه به یک)
و سه دیگر ، در بیت سوم میفرماید چون پیر مغانت به می حواله کرد، بستان ، بنوش و چشم به راه بخشایش خداوند باش
( این می اگر آنست که میفرماییدالبته نیازی به بخشایش پروردگار ندارد )
اضافه مینمایم در بیت تخلص معاشرت با رندان پارسا را
به خویش و شاید مایان سفارش می کند که میباید در کار سه و نه خبره باشند..

محدث نوشته:

اما در مورد بخش دوم نظر شما، چه عرض کنم راستش. جایگاه حافظ فراتر از یک لغت دان و ناظم و مورخ است و وی یک “عارف شاعر” است و برای کشف محتوای دقیق اشعارش باید از افقی فراتر از لغت و نظم و تاریخ به عرفان و شعور او نگریست، حتی با نگاه معرفتی فلسفی و حکمی به معرفت عرفانی او نگریستن هم خطاست و نمی توان رموز عاشقی مندرج در کلامش را عقل و خرد دریافت مگر با عقلی که توسط عشق تاراج شده باشد. خودش می فرماید: ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی/ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست. لذا اینکه مرقوم فرموده اید که: این می اگر آنست که میفرماییدالبته نیازی به بخشایش پروردگار ندارد، به علت این است که عفو و بخشایش را در اقلیم عرفان و منازل سالکین و سائرین، مثل منازل اغیار و سایرین دانسته اید. هر گردی گردود نیست و خال مهرویان سیاه است و دانه ی فلفل نیز به شرح ایضا. خلاصه از این حسن تا اون حسن صد گز رسن، یا حق.

محدث نوشته:

روفیا، بانوی خردپیشه ی پارسا و وارسته و غیره، قبل از هر چیز بگویم که باعث شرمندگی ام است که شما اوقاتتان را در خواندن و نظر دادن به نظرات الکی بنده صرف می کنید و هدر می دهید. بیت شبستری فقط به سفر اول و سوم اشاره دارد و باید پس و پیشش را دید. در ضمن اگر شما تا حالا از اسفار اربعه چیزی نمی دانستید من همین حالا و قاعدتا در آینده هم از این سفرها چیزی نمی دانم و نخواهم دانست. اصلا دانستنی نیست این به قول آن خاورشناس، سفرنامه! باقی نظرتان هم خواندنی و خوردنی است به ویژه سطر اخر، که خداوند توفیق عامل شدن نسبت بدان را روزی ما بگرداند. بحق الحق و اهله!

روفیا نوشته:

درود محدث گرامی
نخست اینکه اندیشه و گفتگو پیرامون حقایق زندگی هیچگاه وقت هدر دادن نیست بلکه ما اینجا به یکدیگر فضا میدهیم و اندیشه های یکدیگر را به چالش میکشیم و خود را تصحیح میکنیم .
اگر خیال نکنیم که به وصال حق نایل شده ایم و همه چیز را میدانیم !
خدمتی که شما به من و چون منی میکنید کم نیست .
دو دیگر این صورتک های زرد را از کجا می آورید ؟
من گاهی نیاز جدی به درج آنها در حاشیه ام حس میکنم .
چون گاهی مطلبی را به عنوان شوخی مینویسم ولی خواننده آن نیت طنز آلود مرا در نمی یابد و میترسم از آنکه دل نازکی رنجور گردد .
به دلیل قصور واژگان !
معانی هرگز اندر حرف ناید
که بحر قلزم اندر ظرف ناید
پاینده باشید .

محدث نوشته:

بی سواد عزیز!
من دو تا نظر خطاب به شما نگاشته بودم که یکی اش درج نشده، خلاصه اش اینکه برای حرمت و حلیت یک چیز فقط مستند ما نباید کتاب الهی باشد. بسیاری چیزها هست که حکم دینی اش را از احادیثی که محدثین نقل کرده اند می یابیم. در حرام بودن شراب شکی نیست. جز برای برخی موارد خاص درمانی منحصرانه، که عده ای از فقیهان اجازه ی استفاده در حد ضرورت را داده اند. اما سوای این قضیه کلیت باده و شراب و می چیز بدی نیست :)
به قول مرحوم صهبا:
اساس عالم هستی بساط باده پرستی.

محدث نوشته:

روفیای محترم!
مرقوم داشته اید: “اندیشه و گفتگو پیرامون حقایق زندگی هیچگاه وقت هدر دادن نیست”
خواهر گرامی! ثبت العرش ثم انقش!
شما اول مناره را بدزدید جا پیدا کردنش با من!
سخنتان درست است ولی اینکه اراجیف و خزعبلاتی که بنده مرقوم می فرمایم! حقایق است فیه ما فیه، بلکه فیه خیلی ما فیه.
مجال دادن به اندیشه های مختلف در کشف حقیقت بی تاثیر نیست. به قول مولا علی(ع): آراء را بر هم بزنید تا حق و صواب از آن متولد شود. اما فکر نمی کنید ورود هیچ مدانان ابلهی چون من در وادی مباحث دقیق معرفتی، بازار را بیشتر آشفته نمی کند و حقیقت را بر حقیقت طلبان، مستور تر؟
بیت الغزل فرمایش های جنابعالی، آزار ندادن دیگران است. آیا اراجیفی که من می نویسم جدای از اینکه ممکن است یک معرفت شناسی که اتفاقی راهش به اینجا افتاده را بیازاد اهانت به حکم عقل-لزوم سکوت جاهلان-نیست؟
آیا اینکه من رطب و یابس را به هم می بافم دل خداوندی را نمی آزارم که فرموده: و لا تقف ما لیس لک به علم؟
و قس علی هذا

خدمتی که شما به من و چون منی میکنید کم نیست

محدث نوشته:

“خدمتی که شما به من و چون منی میکنید کم نیست”
اوج هزل سرایی! شما اینجا بود :))))
خدمت؟
اولا باید بگویم: شما سخن از زبان ما می گویی. واقعا من مدیون بسیاری از نظرات شما هستم.
دوم اینکه داستان خدمت هم مثل قضیه ی گفتگو پیرامون حقایق می شود.
از کجا معلوم این سیاه کاری های مث منی، در مسیر عکس نباشد؟… آیا نباید ابتدا مرزها را تعریف کرد تا وظایف مشخص شود و دانست در کجا باید خادم بود و در کجا مخدوم؟…. و در کجا مریدی واجب است و در کجا مرشدی و ووو؟
سخن بسیار است!

محدث نوشته:

بر عکس شما که در موارد زیادی، باد بهار وار گره گشایی می کنید، من نمی توانم رسوم شکلک سازی را نشانتان دهم. چون خودم هم خوب بلد نیستم. اما طبق فضای تعریف شده ی کامنتدانی گنجور، استفاده از برخی علائم باعث ایجاد شکلک می شود و من متخصص کامپیوتر نیستم تا دقیقا توضیح دهم. تخصص الکی و بیهوده ی بنده بیشتر در سیاست خاک بر سر است. اما اگر این دو علامت را بگذارید می شود خنده:
: )
:)
البته باید بی فاصله باشد و به کلمه ی ما قبل هم نچسبد.
بر عکسش هم می شود گریه
:(
: (
علامت های دیگر هم هست لابد. متاسفانه محدودیت جا نمی گذارد بگوییم.
اگر تارنگاشت یا ایمیلی از شما بود می شد برایتان ارسال کنم. وقتی نیست وظیفه ساقط می شود!

محدث نوشته:

آقا اصلاح:
ناراحت و غمگین، نه گریه.
اما از هر چه بگذریم شکلک هم باز مثل قالب لفظ، تنگ است و پای کمیتش لنگ!
کلا دار دنیا دار محدودیت و تنگی است :|
فقط برخی چیزها مثل چشم های سخن گو و سکوت های فریادوش و تپش های قلب است که می تواند تمام واقعیت ها را منتقل کند، به گونه ای که مخاطب در گیر و بند فهم مقصود گوینده و فرستنده نباشد که شوخی بود یا کنایی یا جدی یا جنایی یا …
یا علی

روفیا نوشته:

هیچگاه به این اندیشیده اید که مرشد بدون مرید چیست ؟

روفیا نوشته:

هیچ !
البته من اصطلاح رایج مرشد و مرید را دوست ندارم .
همه رهرو اند .
برخی پیشتر رفته اند و زیبایی های راه را دیده اند و چون دلشان مالامال از عشق شد چند گام بازگشتند تا به دیگران بگویند آن جلوتر ها چه زیباست !

روفیا نوشته:

محدث گرامی
اکسیژن در ترکیب با هیدروژن مایه حیات است و در ترکیب با بنزین آتش !
آیا این چیزی از ارزش اکسیژن کم میکند ؟
جهان جهان ترکیب و تجزیه است .
به این ابیات مولانا توجه کنید :
دل ز هر یاری غذایی می‌خورد
دل ز هر علمی صفایی می‌برد
صورت هر آدمی چون کاسه ایست
چشم از معنی او حساسه ایست
از لقای هر کسی چیزی خوری
وز قران هر قرین چیزی بری
چون ستاره با ستاره شد قرین
لایق هر دو اثر زاید یقین
چون قران مرد و زن زاید بشر
وز قران سنگ و آهن شد شرر
وز قران خاک با بارانها
میوه‌ها و سبزه و ریحانها
وز قران سبزه‌ها با آدمی
دلخوشی و بی‌غمی و خرمی
وز قران خرمی با جان ما
می‌بزاید خوبی و احسان ما
فرمایشات شما در ترکیب با اندیشه های گوناگون میوه های گوناگون خواهد داد . آیا این بدان معناست که تا شما در کسب معرفت درجه دکترا نگرفتید حق ندارید حرف بزنید ؟؟
وانگهی کدام دانشگاه یا حوزه علمیه این دکترا را به شما خواهد داد ؟
آیا غیر از این است که تنها یک دانشگاه محل کسب معرفت است و آن دانشگاه روزگار است که ورود به آن نه شرط معدل دارد نه شرط سنی نه مدرک فارغ التحصیلی میدهد ؟؟
بیایید دانشجوی پویایی باشیم ، ببینیم آنها که آثارشان بر صفحه روزگار ثبت شده و به دست ما رسیده است چه بازخوردی از نظام هستی گرفته اند .
همین صفحه گنجور یکی از بهترین فضاها برای بررسی واکنش آدم ها به رفتار یکدیگر است .
آنچه که ما باید بیاموزیم نخست این است که چه کارهایی بازخورد ناخوشایند به دنبال دارد ،
بیایید پرهیزکار باشیم ، گفته اند ارجمندترین فرد پرهیزکارترین است ،
بیایید آزمون کنیم ، چند صباح کسی را نیازاریم ، با اخم ، با درشتی ، با قضاوت ، با به رخ کشیدن تجمل ، با نمایش موفقیت هایمان ، با تحقیر ، با خود بزرگ بینی ، با دود سیگار ، با ادا نکردن قرض دیگران ووو …
من به شما قول میدهم نادره روزگار خواهیم شد ،
بعد اگر دوست داشتیم که حتما دوست خواهیم داشت نیکی کنیم ، و در دجله اندازیم ،
و تبعات آن را چون یک دانشمند محقق موشکافانه بررسی کنیم .
چطور است ؟
آیا این روش معرفت جویانه تر است یا تحصیل فلسفه در دانشگاه پرینستون یا تحصیل علوم دینی در حوزه علمیه ؟

محدث نوشته:

در بر لوطی تو رقاصی مکن
با نهنگ بحر غواصی مکن
دم مزن در نزد استاد هنر
پیش جالینوس نام طب مبر
چون به استادی رسی خاموش باش
لب ببند و پای تا سرگوش باش
///
بی پیر مرو تو در خرابات/هر چند سکندر زمانی
///
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خوبش نمودم صد اهتمام و نشد
////
هر که گیزد پیشه ای بی اوستا
ریشخندی شد به شهر و روستا
///
هلک من لیس له حکیم یرشده
///
اگر از این دست اشعار و احادیث بیاورم هم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و هم برای شمایی که خودتان منبع شعر و نظم و حدیث! اید زیره به کرمان بردن و سوهان به قم آوردن است.

محدث نوشته:

چرا نظرا ثبت نمیشه؟

محدث نوشته:

؟؟؟؟؟؟؟
////

محدث نوشته:

در بر لوطی تو رقاصی مکن /با نهنگ بحر غواصی مکن
دم مزن در نزد استاد هنر /پیش جالینوس نام طب مبر
چون به استادی رسی خاموش باش/لب ببند و پای تا سرگوش باش

محدث نوشته:

بی پیر مرو تو در خرابات/هر چند سکندر زمانی
//
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم/ که من به خوبش نمودم صد اهتمام و نشد

محدث نوشته:

هر که گیرد پیشه ای بی اوستا/ریشخندی شد به شهر و روستا
//
هلک من لیس له حکیم یرشده
//
اگر از این دست اشعار و احادیث بیاورم هم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و هم برای شمایی که خودتان منبع شعر و نظم و حدیث! اید زیره به کرمان بردن و سوهان به قم آوردن است.

محدث نوشته:

معرفت مراتب دارد روفیا؛ مثل حقیقت. اما آدم ها به قول روباه داستان شازده کوچولو! وقت ندارند از چیزهای به درد بخور سر در بیاورند! و تقریبا همه جوره فست فودی شده اند! عیار و ارتفاع معرفت و حقیقت هر چه بالاتر برود دست یافتن به آن سخت تر است و البته از قدیم گفته اند خواهندۀ طاووس باید جور هندستان را به جان بخرد و تا ندهی ندهندت و گاه جاهایی هست که شیرهای قوی پنجه ای در آنجا خفته اند و به قول ادیب نیشابوری دوم، فاش می گویند: هر که از جان بگذرد، بگذرد از بیشۀ ما.
تازه دارای مراتب بودن حقیقت و معرفت، علاوه بر طولی بودن، عرضی هم هست. مثلا نگاه حکما و فلاسفه به حقایق هستی، ضمن اینکه در نگاه طولی، یک مرتبه است خودش دارای مراتب است و با اینکه این نگرش و دیدگاه از منظر عرفان اصیل، در مواردی باطل است ولی در جایگاه خودش درست است.

محدث نوشته:

به یاد دارم در جایی بحث از امکان شناخت کرده بودید و نیز پیرامون نبود ملاک های شناخت و معرفت فرمایش هایی داشتید. استاد روفیا ما دو حیطۀ «معرفت» و «وهم» داریم و معرفت هم یا متعلق به امور اعتباری است و یا حقیقی. نمی توان بدین عقیدۀ ناصواب گروید که معرفت در امور حقیقی غیر ممکن است. یک وقت ابن سینا؛ آن عارف و عاقل کم نظیر؛ را به خواب دیدم و دربارۀ حقایق و برخی مناقشات در برخی اظهارنظرهایش از وی سوالاتی پرسیدم. ابن سینا قبلا می گفت ما نمی توانیم به حاق امور و حقیقت اشیاأ دست پیدا کنیم و فقط عوارض و ظواهری را در می یابیم. از وی در باب معرفت اجمال و تفصیلی و مراتب معرفت پرسیدم و جواب داد. که آن سخن در مرتبه ای است و در مراتب دیگر معرفت ممکن است. علاوه بر اینکه برخی کتب و نوشته های اواخر زندگی پورسینا بر عدولش از آن نظریه برهانی قاطع است جهات عارفانی وی در آن خواب شیرین تر از عالم بیداری مشهودتر بود. خواب را دو دستی بغل کردم و بردمش پیش آقای بهجت؛ که تعبیرش کند. بهجت، که چند سال قبل رخ در نقاب خاک کشید، فیلسوفی درجه دو ولی عارفی به ویژه در عرفان عملی درجه یک بود و کمتر از بوسعید ابوالخیر و خرقانی و عطار و نجم کبرا و دیگرانش نمی دانم…. حال بماند که چه نگفت؛ اما حقیقت در نگرش طولی، منحصر در حقیقت عقلی و حکمی و فلسفی نیست و مراتب برتر هم دارد ولی ما مردم، غالبا تا پایان زندگی حتی ده درصد حقیقت هایی که می شناسیم هم حقیقت عقلی نیست چه رسد به مراتب بالاتر؛ و حال آنکه اگر می خواستیم می توانستیم حتی بیش از ۵۰ درصد حقایقی را که می شناسیم به رنگ حقایق عرفانی و فرا فلسفی در بیاوریم. اما زحمت دارد و رنج و صبر و ….که ماها اهلش نیستیم که قدم اول این راه صد خطر دارد. ابن سینا هم فرمود: کل میسر لما خلق له(همگان امکان دارند که به هدفی که برایش آفریده شده اند دست یابند[و ما خلقت الحن و الانس الا لیعبدون…لیعرفون…فخلقت الخلق لکی اعرف….اعبد ربک حتی اتاک الیقین….عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی…قرب نوافل و قرب فرایض و…])

محدث نوشته:

راستی دکتر! من هیچ مدان با شما در زمینۀ بحث مرشد و مریدی همسو هستم و موافق! جز در برخی عرصه ها(ای:عرصات العاشقین!)
از چرت و پرت ترین اندیشه هایی که برخی سعی در تعمیم آن داشته و دارند همین بحث مرشد و مریدی است. اما وقتی ما قبول کردیم-و برای ما اثبات شد – که حقیقت رده ها و معرفت مراتب دارد و به تعبیر فلاسفه، یک مقولۀ تشکیکی اند، جز در مراتب بلند و خاصی که گریز و گزیری از ارشادگری توسط هادیان عقول و راهنمایان قلوب نیست، بحث مرشد و راهبر یک بحث بیهوده و فساد زاست. اما در برخی حیطه ها، بی یار و مرشد نمی توان-و نباید- وارد شد و البحث ذو شجون و لیس هنا محل تفصیله یا روفیا! شما اگر قضیۀ رازق بدون مرزوق و خالق بدون مخلوق را حل کردید خودبخود! مسئلۀ مرشد بدون مرید هم حل می شود. کلا مثل ابوریحان، زود سعی در انکار نداشته باشید ارجمند. دو یار از هم جدا کردن هنر نیست! هنر فهمیدن است نه انکار و تشکیک، ابن سینا می فرمود.
اما ادبیات فارسی؛ و ما ادراک ما ادبیات فارسی؟!
ادبیات فارسی اقیانوس معارف است، لزوم عدم ورود غیر متخصصان به عرصه های معرفتی بالای ادبیات، امری ضروری است. با دانش نحو نمی توان علم محو را تشریح کرد جناب!
می توان عروض دان بود ولی در حیطۀ عروض فقط به ادبیات نگریست یا مثل دکتر کیخا از لحاظ فقه اللغه و فیلولوژیستی بحث کرد؛ یا بلاغی بود و صنایع ادبی را جست و شناخت. اما نمی توان با صرف فارسی دانی-حتی اگر به حد تخصص فارسی دانی هم رسیده باشیم- نسبت به مقولات معرفتی ادبیات فاخر فارسی اظهار نظر کرد. یک مقدار بیشتر در مطلبی که نوشته اید بیندیشید استاد. اصلا بحث بر سر این نیست که همه را ملزم به سکوت کرد و اجازه نداد حرفی بزنند. شما یک معادلۀ دو سویه را مغلطه وار مطرح کرده اید و انتظار دارید ما جواب بدهیم؟ در حالی که فرض سوال، سفسطه آمیز است خواهر.
اما باید حرف در حد تخصص باشد. فرض کنید سایتی درست می شود که پزشکان متخصص دربارۀ مریضی بیماران سخن می گویند و اسم سایت را هم سنجور یا پنجور بگذارند. بعد هر کس و ناکسی هم بیاید و دربارۀ مریضی های خاص اظهار نظر کند. آن پزشکان متخصص اصلا برای اظهار نظر غیر متخصصان تره هم خرد نمی کنند و محلی از اعراب برایشان قائل نیستند. ادبیات عرفانی در معنای واقعی اش کمتر از تخصص عمیق پزشکی نیست(که بالاتر هم هست). چرا در ان عرصه ها تقریبا همه قبول داریم نباید حرف بزنیم و اگر هم کسی حرف زد آن را مساوی لاحرف! می دانند. بعد در عرصه ی ادبیات و روح و فراماده این قانون را اجرا نمی کنیم؟ یک بام و دو هوا؟ اگر درست در خاطرم باشد احمد کسروی در جایی از تاریخ مشروطه اش بر مردم ایران-به ویژه تهرانی ها- می تاخت که عادتشان این است که در همه چیز دخالت کرده و اظهار نظر می کنند. باید مراجعه کنم ببینم جمال زاده در خلقیات ما ایرانیان و مقصود فراستخواه در ما ایرانیان و محدث! در اخلاق ما ایرانیان چه گفته ایم!!!
داستان قهقهۀ خر خاقانی را شنیده اید؟ که قاعدۀ فوق را می دانست؛ قاعده ای که بسیاری از ما مردم ایران-لااقل در عمل- پای بند آن نیستیم:
یک خری را به عروسی خواندند/ خر بخندید و شد از هقهقه مست
گفت من ر.ق.ص ندانم به سزا/مطرِبی نیز ندانم به درست
بهر حمالی خوانند مرا/کآب نیکو کشم و هیزم چست

محدث نوشته:

عیار معرفت هر کس را با شأن وی می سنجند. نمی دانم مقدمۀ کتاب محمد مختاری در زمینۀ انسان در شعر معاصر را خوانده اید؟ تازه دربارۀ شعر معاصر که مجموعا ضعیف ترین شعر عرفانی تاریخ ادبیات از قرن ۴ تا ۱۴ است هم کلیت سخن او درست نیست، چه رسد نسبت به اشعار بلند گردنکشان عرصۀ معرفت. مثلا برای فهم اشعاری چون در پس آینه طوطی صفتم داشته اند…. فقط فارسی دانی کافی نیست و باید مباحثی چون اعیان ثابته و اختیار جبری را در لسان عرفا دانست و مبحث امر بین الامرین را حل و رابطه حادث با قدیم را درک کرد! سپس شأن حافظ را در نظر گرفت و نهایتا قضاوت کرد که وی مثلا جبری هست یا نیست.
به ظواهر الفاظ پیچیدن نسبت به بیانات شاعران عارف-نه شاعران عارف نما- اولین قدم کج از کوی حقیقت آنهاست که موضع شه رخ نهی ویرانی است.
این قاعده را همان روزگاری که شما خیلی سنگش را به سینه می زنید هم تایید می کند. قبول ندارید؟
فهم حقایق منحصر به تحصیل در آکسفورد یا درس خواندن در فیضِۀ قم یا الازهر قاهره نیست گرامی. ولی هر حقیقت تجلی گاه اصلی و تجلی گاه های فرعی و نیز باطل دارد. بالاخره عرفان نظری علم هست یا نه؟ و در مراتب بالایش جز با مدد استاد چیز دان و عالم به آن علم-نه عالم نمای به آن علم- باید آن را فهمید؟ به صرف لغت دان بودن و زبان فارسی را دانستن و مراجعه به شروح دیوان شاعران که اغلب این شروح را باید در دریا انداخت، نمی توان عرفان دان و معرفت شناس شد. اینکه حافظ می گوید «طاعت دیوانگان» و یا همین غزلبالا که بحث از “طاعت بیگانگان” می کند، منظورش بر ظواهر نیست و دارد مذهبش را می گوید و برخی با همین شعر وی، مذهب وی را به دست می آورند.
یا در خمریه ها و ساقی نامه های شاعران عارف، کسی که اهل فن باشد می داند منظور گوینده چیست. مثلا اهل فن از شعر عزای عاشورای حلب در شعر مولوی نه تنها طعن وی به تشیع را برداشت نمی کنند که مذهب تشیع او را به دست می اورند یا مثلا در یک بیت شعر ابن فارض که من و شما با اجدادمان هم جمع شویم منظور ابن فارض را نمی فهمیم! ولی کسی هست-مثل سید علی قاضی- که از آن شعر مذهب تشیع او را اثبات می کند. می دانید چرا؟ چون او و امثال او اهل فن اند ولی من و شما نه؛ و مشکل اصلی همین جاست.
ندانستن عیب هست ولی عیب بزرگتر این است که انسان نداند و نخواهد قبول کند نمی داند؛ و بدتر اینکه در همان عرصه های نادانی، خود را دانا جلوه دهد و کانال گمراهی خود و بقیه شود.
شاید بگویید اهل فن هم در میان خود اختلاف دارند. مثلا فخر رازی چیزی می گوید و غزالی چیز دیگر و ابن سینا چیزی و ملاصدرا چیزی و شریعتی و مطهری چیز دیگر و …. جواب این مسئله برای کسی که وارد حیطۀ حقیقت شود جواب سختی نیست. حقیقت مراتب دارد و به اقتضای هر رده، اهل فن مخصوص وجود دارد. باید این را لحاظ کرد و در ضمن مراتب را به تحلیل های من در آن وردی مثل قبض و بسط دکتر سروش و صراط های مستقیم وی و تحلیل ناصواب الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق و…. ماستمالی نکرد. به علاوه در هر رده نیز بیان اهل فن باید خالی و عاری از موانعی چون جبر و اکراه و سطح مخاطب خاص را در نظر گرفتن و تقیه و غرض و …باشد. بزرگترین هنر انسان در عالم خاکی این است که حقیقت را بشناسد و طبق منزلت و رتبۀ هر شخصی که با وی اصطکاک دارد، به دستور همان حقیقت و به شیوه ای که او دستور می دهد(دستوری به ظاهر تند یا کند یا خنثی)، برخورد کند، مشرب زیبای شما در تعامل نرم با همه، مشرب و شیوۀ خیلی خوبی است ولی وقتی در ذیل یک قاعده-که من آن را حقیقت تعریف می کنم-نرود حداقل در مواردی ره به ترکستان می برد….و در مصادیقی بر خلاف مشرب خدا و خوبان روزگارست….. بگذریم حالا!

محدث نوشته:

گنجور ابزاری برای بحث های معرفتی ادبیاتی است…چنانکه محیطی برای بحث های ادبیاتی صرف و ادبیات غنایی و ادبیات تاریخی و ادبیات غیره هم هست….اما نباید هر کدام از ما در همۀ عرصه ها وارد شویم…. نه اینکه فقط خطر اظهار و ابزار برداشت ناقص باشد. بلکه خطر ترویج برداشت های غلط و ظلم و ستم به شاعران عارف و معرفت شناسان و جویندگان حق، و ستم بر کاغذ و دوات و قلم و وقت هم در کار است. عرض کردم که معرفت، مراتب دارد. شما معرفت عرفانی را با برداشت های تجربه ای تعامل حضوری و غیر حضوری با دیگران- حتی اگر همواره مصیب و موفق بوده باشد- نمی توانید به دست بیاورید.
«چشمی داری و عالمی جلوه گر است/ دیگر چه معلم؟ چه کتاب ات؟ باید» درجۀ نازلی از معرفت را-که بسیاری همان را هم ندارند و متوهم به حقیقت شناسی و حتی حقیقت یابی هستند و ذلک مبلغهم من العلم- می رساند.
بحثتان با یک نفر در ذیل یکی از اشعار شبستری گلشنی را به یاد دارید؟ جوهر سخن خراسانی درست بود. ولی برخی شاخه های سخنش نادرست و لحنش نازیبا….به ویژه تمسک مکررش به کلام رنگین الهی به ضمیمۀ آن لحن تند واقعا دلگز بود. کاش حداقل گنجور محیطی برای ترویج اصل….بگذریم …
نکتۀ آخر اینکه گفتگوی بنده با حضرتعالی واقعا عین بی انصافی است. وقتی یک استاد توانا با یک شاگرد تنبل گفتگو کند روشن است که اصل عدم استمرار یافتن بحث است. شما صدها برابر بندۀ هیچ مدان در ادبیات و مباحث مرتبط با آن اطلاع و آگاهی و حتی تجربه دارید و در آن عرصه ها پیراهن ها دریده و آردها بیخته و الک ها آویخته اید ولی من هنوز خرم به سیصد کیلومتری پل بغداد هم نرسیده و بیست میلیون سال نوری با خم کوچۀ اول شناخت و معرفت فاصله دارم. مقصودم اینکه استحکام و ادب بیان شما با شلی اراجیف بنده اصلا راست در نمی آید و معرفت بالای شما با معرفت نداشتۀ هیولایی(و لب مرز عدمی)و حتی زیر صفر من قابل قیاس نیستند که طرف بحث و گفتگوی دو سویه باشیم. من در میان صنف خودم کندذهن ترین و بی سوادترین فرد محسسوب می شوم ولی شما-به نظر من- در میان صنفتان(!) جزو برترین ها هستید. بماند که علاوه بر دقت ها و تیزهوشی ها و مطالعۀ وسیع و تفکر بسیار و برداشت تجربه از این جا و انجا، ادب وافرتان که مرا به یاد امام موسی صدر می اندازد! انسان را واقعا منفعل می کند!
منظورم اینکه باعث افتخار من بود که گاهی بنده را مخاطب نظراتتان قرار می دادید و الا من کجا و روفیا کجا؟ کسی که دو دقیقه با من سخن بگوید و سه دقیقه با بنده راه برود می فهمد من چقدر تعطیل و پرت و در آفساید هستم؛ و شما باید با آنهایی که سرشان به تنشان می ارزد بحث می کردید و بکنید. من هم در این چند سال مراجعه به گنجور و خواندن اشعار گنجوری و نظرات پرت و پلا و خوب و بد ذیل اشعار، فقط خواننده بودم و بس، و اهل نظردادن نبودم. الان هم فکر می کنم بهتر است مهر سکوت بر لبم بزنم و نظرات بیخودی و الکی و آبکی در زیر اشعار ننویسم و مجال را برای سخن شناسانی چون شما و جناب شمس الحق! و دکتر کیخا! و دیگران بگذارم و مثل دوران سابق به جزیره ام برگشته و در آن وادی ناظر محض بودن و خوانندۀ صامت بودن را بر هیچ چیز دیگر ترجیح دهم. به خصوص اینکه من گنجور عزیز را با چتکده اشتباه گرفته ام و موجب دردسر خوانندگان محترمی که با خواندن نظرات به دنبال یافتن مضامین اشعار حافظ نازنینند می شوم. باز هم سپس از الطاف شما؛ حقوق استادی تان را بر خود فراموش نمی کنم. یا علی.

بی سواد نوشته:

جناب محدث،
قیاس به اصطلاح ادبیات عرفانی با دانش های آزمودنی، و برتر دانستن آن حتا بر دانش پزشکی خود بهتر میدانید قیاس مع الفارق است.
بریدن از واقعیت و پناه بردن به خیال و باور به روح و مقولات غیر علمی نا آزمودنی و به قول سرکار فراماده!! حاصلی جز لاطایلاتی که میبافید ندارد، و چون در می مانید به کس و ناکس خواندن مردمان و قیاس به نفس خر خاقانی متوسل می شوید
آموختن علوم نقلی نیازی به دانشگاه و قیل و قال مدرسه و هیاهوی مرید و مراد ندارد
داستان مرشد و مرید نفی آزادی اندیشه و دکان عرفان فروشان است.

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
محدث، طلبه!
سلام علیکم، مرقومه عالی زیارت شد، گر چه روی سخنتان با حقیر نبود، ولی از اظهار محبتی که به حقیر فرموده بودید نهایت امتنان حاصل شد…(شیخ نجم الدین شبستری) حوصله و دماغ پاسخ نیست، باشد که در یک محل دیگری بی حساب شویم.
اطلاعاتت خوب است، زهی به سعادتت…راضی به ایجاد مزاحمت برای جناب عالی نیستم. ادب را پیشه کن!
یقین دارم که در جوار حضرت معصومه سلام الله علیها از دعای خیر فراموش نخواهید فرمود. والسلام علیکم.
الاحقر مجتبی خراسانی

Hamishe bidar نوشته:

جناب خراسانی، با عرض سلام دوباره: من فکر میکنم که شما همه سخنان ایشان را در مورد نظریاتان مطالعه نفرمودید: “جوهر سخن خراسانی درست بود. ولی برخی شاخه های سخنش نادرست و لحنش نازیبا….به ویژه تمسک مکررش به کلام رنگین الهی به ضمیمۀ آن لحن تند واقعا دلگز بود.”
شما که به چه چیزی افتخار میکنی؟ اگر شما ادعای کمال تشیع را نداشتی باکی نبود، ولی لحن نازیبای شما انسانهای آزاد اندیش را از دین و دینداری متنفر میکند. سرور محترم اگر شما به قرآن اعتقاد داری کمی قرآن بخوان و بعد در باره لحنت تجدید نظر کن:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ عَسَى أَن یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَلاَ نِسَاءٌ مِن نِسَاءٍ عَسَى أَن یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَلاَ تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ وَلاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ» (حجرات ​۱۱)
«اى مؤمنان نباید که قومى، قوم دیگر را به ریشخند بگیرد، چه بسا اینان از آنان بهتر باشند، و نیز نباید زنانى زنان دیگر را، چه بسا اینان از آنان بهتر باشند، و در میان خویش عیب جویى مکنید، و یکدیگر را به لقب‏هاى بد مخوانید.»
«وَلاَ تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَلاَ الْسَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِیمٌ» (فصلت ​۳۴)
«و نیکى و بدى برابر نیست. همواره به شیوه‏اى که نیکوتر است مجادله کن، آنگاه کسى که بین تو و او دشمنى اى بود، گویى دوست مهربان است.»
زمانى که فردى از لحن تمسخرآمیز و یا واژه‏هاى صریح استهزائى براى تحقیر دیگرى استفاده مى‏کند، آگاهانه و یا ناآگاهانه زمینه اختلال در ارتباط و آسیب در انتقال پیام را فراهم آورده و هم شخصیت اخلاقى خود را مخدوش کرده است.
از شما که به قرآن و امامان حقیقت اعتقاد داری انتظار میرود که حرمت نگهداری!
با احترام فراوان!

روفیا نوشته:

درود محدث گرامی
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
خم ابرو که تو داری به همه کس بنمایم
این بی مایه هرگز داعیه عرفان نظری و عملی نداشته ام.
ولی باور کنید یا نه هر چه نگاشتم حاصل نگاه و تجربه شخصی خودم و انسان های عاشق بود. همگی از بوته آزمایش گذشته بودند. بنده تنها یک آدم ساده هستم که زیبایی و شکوه را در سادگی یافته ام و دوست دارم دیگران را در زیبایی این نگاه و این شیوه زندگی با خود شریک کنم. این ثروتی است که با تقسیم کردن کاستی نیابد و من در تقسیم آن با همسفرانم اشتیاق فراوان داشتم.
نیاز حقیقی ما آدم ها و جامعه کنونی ما نظرات ثقیل و تخصصی عرفانی نیست.
ولی بی تردید همه ما نیاز داریم دنیای پیرامون خود را بشناسیم و از قوانین حاکم بر آن سر در آوریم.
حال شما نامش را بگذارید عرفان عملی،
من میگویم شناخت دنیای اطراف،
چه فرقی دارد؟
شاید هم راست بگویید.
به هر حال از خاموشی کوچکی چون من به هیچ کجای این جهان بر نخواهد خورد.
شاید هم خاموشی را برگزیدم تا جای عرفایی که برشمردید را تنگ نکرده باشم.

مینا نوشته:

بیدار گرامی
درود بر شما
روی سخنم با شما و جناب محدث است
نقش بر آب می زنید
هم سخن با کسی هستید که جز خود نمایی و خود بینی ، کبر و تنفر ، غرور و خود بزرگ بینی در او نمی یابید
گمان نکنید این سخن از روی کینه است که از خوشحالی ست که حاشیه نویسان چنین نامردمان را بهتر بشناسند
جواب او را به جناب محدث ببینید که چگونه باتحقیر در صدد بزرگ نمایی شخصیت نا داشته ی خویش است
چند دوست اندیشمند و فرهیخته و شاعر به خاطر همکلام نشدن با چنین آدمی از گنجور بریدند که بزرگ منشی آنان با کوته نظری وبی شخصیتی نامردمی مسلمان نما هم سان نمی بود
سخن کوتاه آنکه : دیری نمی گذرد که هم جناب محدث و هم بیدار گرامی راه دوستان از گنجور بریده ی مارا ترجیح دهند
که مباد آنروز
با احترام

Hamishe bidar نوشته:

با سلام خدمت بانو مینا
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان
دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاست
تو می خوری از آن و رخت می‌کنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان من
آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خود با خدای کن که از این نقش‌های دیو
خواهی شدن به وقت اجل بی‌مراد فرد
پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک
کاین بستریست عاریه می‌ترس از نورد
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار
پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
منگر به گرد تن بنگر در سوار روح
می‌جو سوار را به نظر در میان گرد
رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست
گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
سیب زنخ چو دیدی می‌دان درخت سیب
بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
همت بلند دار که با همت خسیس
چاوش پادشاه براند تو را که برد
خاموش کن ز حرف و سخن بی‌حروف گوی
چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد
مولانا دیوان کبیر غزل شمارهٔ ۸۶۹

در عجبم از کسی که عمر طلا میدهد و از ابلیس درد میخرد.

یکی از مهمترین اصول اسلام اخلاق است. هم در قرآن و هم در روایات در این باب سفارش بسیار شده است.
خلق انسان چون از درون میآید از ذات انسان خبر میدهد.
اگر کسی ادعای مسلمان بودن داشت و خلق محمدی نداشت میتوان نتیجه گرفت که این انسان فقط در زبان با اسلام موافق است ولی نه با دل. همین نشان است که او منافق است. آن ملعون که فرق امام علی (ع) را شکافت (ابن ملجم) هر شب نماز شب میخواند. آن ملعون (شمر) که سر سید الشهدا امام حسین(ع) را برید هم نماز شب میخواند.
با درود و عرض ادب!

Hamishe bidar نوشته:

با عرض ادب خدمت محدث و بانو روفیا گرامی و دیگر عزیزان: از سخنان ناب شما استفاده کردم. به نظر حقیر اگر احتمال بدهیم که با نظر دادن دیگران گمراه میشوند هم باید نظر خود را بگوییم. هر شخصی در مرتبه خود میداند و به نظر بنده حقیر اجازه گفتن دارد. و محدث عزیز مثال شما در مورد سایت پزشکان را نمیشود در گنجور پیاده کرد، چون گنجورفقط برای نظرات عرفا درست نشده، بلکه عوام مانند حقیر هم به خود اجازه نظر دادن میکنند.
و واقعأ هم کسانی بودند که بی معلم به وصال دوست رسیدند و چه بسا کسانیکه به مرشد شیاد گرفتار شدند.
به نظر حقیر شرط اول وصال دوست خواستن هست و شرط دوم و سوم صداقت و کوشش. البته خواستن خدا هم شرط است ولی اول ما باید طلب کنیم. این حدیث قدسی اشاره به این میکند: خداوند میفرماید: “من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته” ؛ آن کس که مرا طلب کند، من را می یابد و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد و آن کس که مرا شناخت، من را دوست می دارد و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او می باشم.
با احترام فراوان و به امید نظرات آینده شما عزیزان!

مسعود سعیدی نوشته:

بیدار جان
آدرس را اشتباه دادی
شمر سر حسین را نبرید
او دایی عباس {ابوالفضل} و برادر ام البنین است که از یزید یا عبیدالله بن زیاد ضمانت گرفت تا فرزندان خواهرش کشته نشوند ولی عمرسعد فرماندهی را به عهده داشت
سَنان بن اَنَس کسی است که در حادثه کربلا سر حسین بن علی را کامل از بدن جدا کرد. سید بن طاووس در لهوف می‌نویسد که عمر بن سعد به خولی بن یزید فرمان داد که سر حسین بن علی را جدا کند ولی او نتوانست. سنان بن أنس نخعی از اسبش پایین آمده و شمشیر بر گلوی حسین نهاد و گفت «به خدا سوگند، سر تو را از بدن جدا می‌کنم در حالی که می دانم تو پسر رسول خدا هستی و پدر و مادرت بهترین مردم اند» و سپس سر او را از بدنش جدا کرد.
خولی ، سر حسین و یارانش را به دربار یزید آورد

Hamishe bidar نوشته:

اکثرمورخان و ارباب مقاتل نظرشان این است که قاتل و قاطع سرامام(ع)شمر ملعون است. گروهی معتقدند سنان در کشتن امام(ع)به شمر کمک کرده است. جمعی هم سنان و خولی را در کشتن امام یاورشمردانسته اند.
پس شمر بر سر خولى فریاد زد که خدا بازویت را از هم جدا کند ، چرا مى لرزى ، خولى پاسخى نگفت. شاید او علاوه بر مشاهده آن صلابت ، از این همه بى شرمى خویش که براى بریدن گلویى گام پیش گذاشته بود که حبیب خدا بر آن بوسه مى زد ، دچار تردید و لرزش شده بود. شمر که نمى خواست این تردیدها اوج گیرد ، بى درنگ از اسب به زیر آمد و سر امام را برید و به خولى سپرد تا نزد عمر بن سعد برد. ۱
منبع:
۱- تاریخ الطبرى ، ج ۵ ، ص ۴۵۳ - ۴۵۴؛ الکامل فى التاریخ ، ج ۴ ص ۷۹؛ البدایه و النهایه ، ج ۸ ، ص ۱۸۹؛ الارشاد ، ص ۲۴۲/

محدث نوشته:

یا رب سببی ساز که روفی به سلامت
بازآید و گنجورش شود جای اقامت
روفیا، استاد گرامی؛ خواهش می کنم نروید و بمانید و بنویسید.
من اصلا منظورم نبود که شما مطلقا ننویسید و می شود هم آن عرفا(؟؟؟) بمانند و هم شما؛ مانعه الجمع که نیست. سخن من در توجه به مرزها و رعایت حدود معرفتی هر کس در اظهار نظرهایش بود. اصلا مقصودم این نبود شما ننویسید.
اگر دیگر ننویسید من تا همیشه خودم را سرزنش می کنم که چرا گنجور را از نظرات سفید شما محروم کرده ام.
کاش این چند نظر را هم ننوشته، و مثل سابق فقط خواننده بودم و ساکت و صامت و خاموش.
خموش حافظ و از جور…
:(

روفیا نوشته:

نگران نباش محدث جان
ما همیشه و هر لحظه در حال تصحیح خود هستیم.
و این زندگی را هیجان انگیز و به دور از روزمرگی نگاه میدارد.
هشدار شما بار دیگر به خاطرم آورد که اگر از خود رکوردی به جا نگذارم به از آن است که رکورد نادرست به جای بگذارم.
از این پس دقت و حساسیت بیشتری به خرج داده و تنها هرگاه سخن تازه و ارزنده و سنجیده ای داشتم سخن سرایی میکنم. سپاسگزارم دوست گرامی.

محدث نوشته:

:)
Löwen fangen keine Mäuse

Hamishe bidar نوشته:

?Sprechen Sie deutsch

محدث نوشته:

نه عزیزم
منو چه به آلمانی؟
من فارسی رو هم به زور حرف می زنم!
مرید السن بیگانگان مشو بیدار!
بیا و همدم شیرین زبان پارسی می‌باش
شوخی بود.
مصرع دوم هم سکته ی حرفی داره :)

کمال نوشته:

فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال، ازدورویی دوری کن وبا
کسانی که دارای این خصوصیت بسیار،
زشت می باشندمعاشرت نکن،آنهادر،،،،،،،،
رفتارهای خودصادق نیستندونبایدبه،،،،
آن هااعتمادکردبایدهمراهی انتخاب،،،،،،
کنی که ازمحاسن باارزش برخودارباشد.
کلیه آرامش شماکنارگذاشتن غم وناراحتی
میباشد.تلاش وهمت عالی داشته باش و
باافرادباتجربه مشورت کن ،به امیدروزهای
خوب.

محدث نوشته:

آقای خراسانی، مرا ببخشید که گاهی برخی نظرات را نمی بینم یا دیر می بینم.
متشکرم از توصیۀ شما. ادب چیز خیلی خوبی است و خدا کند بتوانم کمی دارای ادب شوم.
دربارۀ دعا نیز چشم. اگر چه به دعای گربه سیاه بارانی نمی بارد اما حتما انجام وظیفه خواهم نمود برادر گرامی.
یا علی

مازیار نوشته:

تمام جدلهاى شما را خواندم وچیزى ارزشمندى در رابطه با سروده حافظ نیافتم. ب یاد حافظ افتادم: اى مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست. عرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى.

روفیا نوشته:

چون پیمبر نیستی پس رو به راه
تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش چون سلطان نه‌ای
خود مران چون مرد کشتیبان نه‌ای
چون نه‌ای کامل دکان تنها مگیر
دست‌خوش می‌باش تا گردی خمیر
انصتوا را گوش کن خاموش باش
چون زبان حق نگشتی گوش باش
ور بگویی شکل استفسار گو
با شهنشاهان تو مسکین‌وار گو
درباره داستان مرید و مرادی:
راستی دور وتسلسلی غریب است!
اگر من باید مراد خود را برگزینم پس من همه چیز را می دانم!
غیر از این است؟
خداوند قدرت تشخیص صواب از ناصواب را به من عطا کرده است،
پس اصلا چه نیازی به مراد دارم؟؟
دوستی به نام ضیایی در همان بالای صفحه درباره لزوم ارایه مدرک و دلیل برای ادعاهای خود سخن گفته اند.
راستش گمان نمی کنم پشتوانه های ادعاهای ما مدرک باشند بلکه تنها شاهد یا گواه هستند، در انگلیسی نیز میان document و evidence تفاوتی هست. در علوم کلامی تنها سرمایه ای که در اختیار داریم این است که بگوییم بر طبق نظر فلان فیلسوف یا عارف یا کتاب، چنین و چنان…
حالا چه چیز به نظرات این افراد اعتبار می بخشد؟
رای خردمندان و افراد مورد اعتماد!
که باید تصمیم بگیرد چه کسی خردمند و قابل اعتماد است؟
من!
همه چیز دوباره به من باز می گردد!
ولی باز هم من تنها یک سر رشته هستم، سر دیگر آن آدم هایی که روزگار بر سر راهم گذاشته و حوادث تاریخی و شرایط جوی و هزاران عامل دیگر
است!
پس من تنها نیستم بلکه عنصری هستم که دایم در کنش و واکنش با عناصر محیط هستم،
این است که موجب می شود هر عنصری در جهان از اعتبار خاص خودش برخوردار باشد،
مرید، مراد، تقلید، تحقیق،تسلیم، نبرد، شب، روز، سیاه، سپید،مدرک، گواه، خواب، بیداری، زبان، گوش، همه در جای خود واجد اعتبار هستند،
من که قصد ندارم هیچکدام را از میان بردارم، بلکه تلاش میکنم جایگاه هر کدام را بشناسم و آنجا که می باید زبان باشم و آنجا که می شاید گوش!
انصتوا را گوش کن خاموش باش
چون زبان حق نگشتی گوش باش
یعنی اگر جایی می توانی زبان حق باشی حرف بزن، (تازه اگر روش حرف زدن را بلدی)
اگر نه خاموش باش و گوش کن!

روفیا نوشته:

این جهان چون کوزه دل دریای آب
این جهان چون کوچه دل شهر عجاب
چیست اند کوزه کاندر بحر نیست
چیست اندر کوچه کاندر شهر نیست
***
در میان بحر اگر بنشسته ام
طمع بر آب سبو هم بسته ام
همچو داوودم نود نعجه مراست
طمع در نعجه حریفم هم بجاست

بی سواد نوشته:

نه بر اشتری سوارم ، نه چو خر به زیر بارم
نه خداوند رعیت ، نه غلام شهریارم.
……….
این قدر هست ، که گه گه قدحی می نوشم.

سیدعلی ساقی نوشته:

به دورِ لاله قـدح گـیـر و بی ریـــا می‌بـاش

به بـوی گل نـفسـی هـمـدم صـبـا می‌بـاش

دور : دوران، فصل ، زمان

به بـوی گل : ایهام دارد : ۱- شمیم،رایحه ، عطر ۲- میل ، آرزو،امید

صبا : بادِ ملایمِ صبحگاهی که از شمال می‌وزدوپیام رسانِ عاشق ومعشوق است.

بین “بو” - “بادِ صبا” و “دَم” ایهامِ تناسب برقرار است .

درمجلسی که جامِ شراب به گردش درمی آید،خالصانه وبی هیچ تظاهری حاضرباش، هنگامِ بهار جامِ شراب سربکش و تظاهر و ریا را از خود دور کن ، خالص باش وبا استشمامِ عطرِ گل،ازفیض بخشیِ بادِصبا نیزبهره مندشو….

به بیانی دیگر: درفصلِ شکوفاییِ گل،جامِ شراب بگیر ونقاب ازچهره بردار ودرهوایِ گل ودر آرزویِ گل بودن و نیک شدن،همدم وهمنفسِ بادِصباباش، سحرخیزباش وهمواره به الطاف و عنایاتِ خداوندی امیدواربمان.

دورِ لاله:یعنی دورانِ گل ،بهار “دور” گرداندن و به گردش در آوردنِ جامِ می در مجلس رانیزتداعی می کند.به ویژه آنکه لاله یادآورِ پیاله وجامِ شراب می باشد.

چون پیاله دلم ازتوبه که کردم بشکست

همچولاله جگرم بی می وپیمانه بسوخت

نـگـویـمـت که هـمـه سـاله می پرستی کن

سـه مـاه مـِیْ خـور نـُه ماه پـارسـا می‌بـاش

باتوّجه به اینکه دربیتِ اوّل جهتِ شادیخواری ورهاشدن ازغم واندوه، توصیه به شرابخواری شده،شاعربلافاصله بادرنظرگرفتنِ زیانهایِ مصرفِ بی رویه یِ شراب، درجهتِ تصحیحِ گفتار،می فرماید:دچارِاشتباه نشوید، نمی‌گویم که تمامِ فصولِ سال به نوشیدن شراب بپرداز ،راهِ منطقی ومعقول این است که سه ماه فصلِ بهار را شراب بنوش و نـُه ماهِ دیگر راپارسایی پیشه ساز وازخوردنِ شراب پرهیزکن.

بااین منطق چنانچه باده خواری درنزدِ خداوند گناه محسوب گردد،می توان امیدواربود که خداوندِمتعال به سببِ نه ماه پرهیزکاری،گناهِ سه ماه خوشگذرانی راببخشاید.

یارب به وقتِ گل گنهِ بنده عفوکن

وین ماجرابه سرو لبِ جویباربخش

چو پـیـرِسـالکِ عشـقت به می حواله کـنـد

بـنـوش و منـتـظـرِ رحـمـتِ خـدا می‌بـاش

“پیرِسالک” مرشد و راهنما

چنانکه پیر و راهنما درراهِ طریقت ومسیرِ سیرو سلوک، تو را به نوشیدنِ شراب سفارش کرد، بی هیچ تردیدی اطاعت کن و بنوش و منتظرِ عفو و بخششِ خداوندگار باش .خداوندهرگزبرتوسخت نخواهد گرفت. خداوندبخشایشگرِ مهربانست.

ممکن است منظورِ شاعر از”پیرِسالک” خودش بوده باشد، چراکه دربیتهایِ بالا این خودِشاعراست که شرابخواری راتجویز کرده وطرزِمصرفِ آن رانیزبیان می کند.

امّا اینکه پیر ومرادِ حافظ چه کسی بوده، گرچه به روشنی مشخّص نیست ،امّاچنانچه دربسیاری ازغزلها به صراحت اشاره شده، حافظ به “زرتشت” ارادتی ویژه داشته وتاآخرِ عمر براین عهد پایداربوده است.

گفتم شراب وخرقه نه آیین مذهب است

گفت این عمل به مذهب پیرمغان کنند

مریدِپیرِمغانم زِمن مرنج ای شیخ

چراکه وعده توکردی واوبجا آورد.

آن روز بر دلم درِمعنی گشوده شد

کز ساکنان درگهِ «پیر مغان» شدم

ازآن به دیرِ مغانم عزیز می دارند

که آتشی که نمیردهمیشه دردل ماست

گرت هواست که چون جم به سـّرِغیب رسی

بـیـا و هـمـدم جـامِ جـهـان نـمـا می‌بـاش

اگرتورا میل و آرزو براین است و قصد داری همانندِ جمشید از اسرارِ غیب آگاهی یابی، جهد کن تا جامِ جهان نما (جامِ شراب، کنایه ازدل عارفِ روشن ضمیر) را به دست آوری .

“جامِ جم” درحقیقت همان جامِ جمشیداست، به اعتبارِ اینکه می گویند جمشید بود که شراب را برای اوّلین بار ساخت ونوشیدوبه رازِسرمستی واقف گشت.باآگاهی ازاین راز اسرارِ هستی براو پدیدار شدوازآن پس “جامِ جم”به جامِ آگاهی بخشی شهره گردیدو “جامِ جهان‌نما” تقریباً از قرن ششم به بعد در ادبیات ایران زمین به “جام جم” مبدّل شد.

در شاهنامه از”جامِ کیخسرو” سخن گفته شده، جامی که کیخسرو در آن می‌نگریست و به اسرارِ هستی دست می یافت .

به روایتی دیگر جمشید، کلیم الله اوّل (وندیداد) است. پادشاهیست که پیش از حضرتِ زرتشت می زیسته و اهورامزدا با او گفتگو کرده است.این جام، جامیست که عاملِ معرفت و واسطه بین جمشید و اهورامزدابوده است .

“جام جم” _ “جام جهان‌نما” - “آیینه‌ی اسکندر”در دیوانِ حافظ،کنایه ازدلِ عارفِ کامل وسالکِ به منزل رسیده هست،همچنین به معنایِ جام شراب نیزمی باشد.

آیینه یِ سکندر جامِ می است بنگر

تابرتوعرضه دارد احوالِ ملکِ دارا

چو غـنـچـه گر چه فروبستگی‌ست کار جهان

تـو همـچو بـاد بـهـاری گره گشـا می‌بـاش

اگر چه کارِ روزگار همانندِ غنچه فروبستگی (گِره دار) وبا ایهام وابهام وپیچیدگی همراه است، تومتفاوت باش و مانندِ بادِ بهاری که گره ازغنچه باز می گشایدو شکوفا می‌کند، گره از کارِ مردم باز کن و در رفع ِگرفتاریِ آنها کوشاباش .

صدهافرشته بوسه برآن دست می زنند

کزکارِ خلق یک گرهِ بسته واکند

وفـا مـجـوی ز کس ، ور سخن نمی‌شـنـوی

به هـرزه طـالب سـیـمـرغ و کیمیـا می‌بـاش

سیمرغ : پرنده‌ای افسانه‌ای که گفته‌اند زیستگاهش قلّه‌ی قاف بوده است.

“سیمرغ” و “کیمیا” هردو افسانه و دست نیافتنی وغیرِ واقعی‌اند و حافظ می‌خواهد بگوید “وفـا” نیز در این زمانه دست نیافتنی است .

وفای به عهد و پیمانِ درست از مردمِ زمانه سراغ ندارم ،اگر این حرف را قبول نداری و انتظار داری از مردم وفاداری ببینی، انتظاری بیهوده است همچنانکه انتظارِیافتن سیمرغ و کیمیا،انتظاری بیهوده وبمانندِ آب درهاون کوبیدن است.واقع بین باش ودل به افسانه وقصه مبند.

جنگِ هفتادو دو ملّت همه راعذربنه

چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند

مـُریـدِ طـاعتِ بیگانگان مشـو حـافــظ !

ولـی مـعـاشــر رنــدان پـارسـا مـی‌بـاش

ای حافظ : پیرو وتابعِ بیگانگان (خارجیان-تازیان-غیرِایرانیان)مباش وفریفته یِ تبلیغاتِ آنها مشو،بلکه معاشر وهمنشینِ رندان(آزادگان و وارستگانِ) پارسیان(ایرانیان)باش وبه آداب ورسومِ فرهنگِ اصیلِ ایرانی رفتارکن.

حافظ نیز همانندِ فردوسی،به فرهنگِاصیلِ ایرانی، تعصّبِ خاصی داشته وهمیشه این احساسِ خویش را درهرفرصتی که دست می داده ابراز می نمود.واین ویژگی یکی ازهمان دهها ویژگیِ رازِ ماندگاری ومحبوبیتِ آن حضرت است.

تازیان را غمِ احوالِ گران‌باران نیست

پارسایان مـددی تا خوش و آسان بروم

تازیان یعنی عربها و پارسایان یعنی اهالی فارس ومردمانِ ایران زمین .

یا:خوبانِ پارسی گو بخشـنـدگانِ عـمـرنـد

سـاقی بـده بشـارت رنـدانِ پـارســا را

گرم نه پیرمغان دربه روی بگشاید

کدام دربزنم چاره ازکجاجویم؟

مرتضی نوشته:

سوال از صاحب نظران اینکه در بیت دوم،اگر خوانده شود
نگویمت که همه سال می پرستی کن.نزدیک به صواب نیست؟

حسین حقی نوشته:

سلام به دوستان ازاده و ازاد اندیش که بدون لفاظی و ارایش و پیرایش لغات و بدون فلسفه بافی هایی که بعضا با تمام ابراز خلوص و خضوع از طرف نویسنده هدفی جز اظهار فضیلت بی محل و بی اساس و کاملا بی ارتباط با موضوع ندارد،که البته گه گاه به یاوه و گزافه بیشتر شبیه میشود تا فضیلت عارفانه و عاشقانه..! ای کاش بجای اینهمه کلمات پر طمطراق و این همه دور باطل که جز سرگیجه برای ما حاصلی نداشت، این مباحث مفید و جذاب و گران سنگتان را بگذارید برای حوضه و طلاب و هم مسلکان و در اینجا کمی بجای این اسمان و ریسمان بافی ها مانند جناب ساقی و دیگر بزرگوران فقط به شرح و نقد خالصانه و بی غرضانه اشعار خواجه شیراز همانطور که هست نه انگونه که شما میپسندید ،بپردازیم .

کانال رسمی گنجور در تلگرام