گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روزانه ها » Blog Archive » اصل ِ قضیه نوشته:

[…] داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص […]

کمانگیر » Blog Archive » یک ماه با روزانه های کمانگیر - مهر نوشته:

[…] داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص […]

حجت نوشته:

در بیت چهارم ” جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بس است ” صحیح است.
در بیت پنجم ” حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند ” صحیح می باشد.

پاسخ: با تشکر، نقل شما احتمالاً از نسخ متفرقه است.

حامد کهن دل نوشته:

بیت زیر هم در برخی نسخ موجود است:

ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند

MARZIEH نوشته:

I LIKE THIS POETRY

هستی اسدی نوشته:

سلام دوستان. خداوند هنگامی که خواست برای خود بر روی زمین خلیفة الله بگمارد از آسمان و باد و آب خواست تا این امر مهم را برعهده بگیرند ولی آنها از زیر بار این مهم شانه خالی کردند چرا که این کار وظیفه بسیار سنگینی بود. تنها خاک بود که این مسولیت سنگین را قبول کرد و تمام ما انسانها از خاک بوجود آمدیم. و حافظ اشاره به این موضوع کرده. چه خوب میشه اگه مدیر سایت برای دوستان در ارتباط با اشعار توضیح کوتاهی بگذارند. بسیا سایت خوبی دارید. با سپاس.

امین کیخا نوشته:

marzieh jan پارسی دری بنویس که خداوندان گویش به گفته ی پارسی شهنازی میکنند

هستی اسدی نوشته:

با امین جان موافقم. فارسی بنویسیم بچه ها.

Hossein Mansoury pour نوشته:

از نادانی تا بیش دانی
نوشته ی ح . م . رهگشا
“آنکس که بداند و بداند که بداند + اسب شرف از گنبد گردون بجهاند ”
“و آنکس که نداند و نداند که نداند - لطفا - بیدارش نمائید که بس خفته نماند”
با پوزش از روانشاد شاعر گرامی، یادآور میشوم که این قطعه مرکب از چهار بیت است. دو بیت میانی را - به آن صورت که هست - مناسب این مقال ندانستم. و نیز جایز نمیدانم که در این عصر دانش و بیداری، نادان را رها کنیم تا ” در جهل مرکب ابدالدهر بماند”. همه با هم بکوشیم تا نادانی را از جوامع انسانی ریشه کن کنیم. امروز دیگر ندانستن، پدیده ای بیرون از شوون انسانیت است؛ خطاست؛ خیانت به دانش و بی اعتنایی و اهانت به دانشمندان است.
“و گر بینی که نابینا و چاه است + اگر خاموش بنشینی،گناه است”
یک روز با تاکید بسیار و قدری تند و نامناسب، از کسی پرسیدم: بالاخره فهمیدی چی گفتم ؟!! خیلی آرام و موقر - خلاف رفتار من - جواب داد: بله فهمیدم. فهمیدم که هرچه من نمی فهمم، تو بیش از من نمیفهمی!! یاد تکیه کلام یکی از هنرپیشگان سریالهای تلویزیون افتادم که هر وقت میخواست فرمان خود را به کسی تلقین و تاکید یا خودخواهانه بر او تحمیل کند، با دو دست و انگشتان اشاره ی خود، به زمین اشاره میکرد و با تندخویی و خشونت بسیار، می پرسید: افتاد؟!! ( این نقش آن هنرپیشه ی محترم در یکی از مجموعه های جذاب تلویزیون بود). ناگهان با شنیدن پاسخ مخاطب خود، در روح و نفس خویش تکانی خوردم و فهمیدم که بالاخره، سکه ی من هم در قلک جانم،افتاد!
بسیاری از ما انسانها چنانیم که هرچه دیگران نمیفهمند، ما خیلی بیش از آنها نمیفهمیم. بر سر موضو عی یا موضو عاتی که هیچکدام از ما نمیفهمیم - و فقط عادتا بر آنها متمرکز یا متحجر شده ایم - مدتها مباحثه و مجادله میکنیم و نمیدانیم که بتصدیق عقل و منطق، غفلتا سرگرم ( هیاهوی بسیار برای هیچ )هستیم.
“جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه + چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند”
کاش میدانستیم که چقدر نمیدانیم!! از نادانی بسیار است که خود را داناترین بدانیم.دانشهای جهان و آنچه ما نمیدانیم آنقدر زیادند که اگر بخواهیم اندکی از آنها را بدانیم، چند صد برابر عمر طبیعی ما، برای فراگیری آنها، کافی نیست. مباحثات و گفتگوها اگر با حکمیت عقل و منطق صورت گیرند، هرگز منتهی به جدل و جدال نخواهند شد.
“خانه از پای بست ویران است + خواجه در بند نقش ایوان است”
در مباحثات معمولا مستنداتی معرفی میشوند که ممکن است احیانا از جهاتی مبنای عقلی هم داشته باشند اما کافی نیست. واجب است که مستند، از جمیع جهات معتبر، معقول و منطقی باشد. تایید علم و عقل شرط لازم و کافی برای هر نوع مباحثه و گفتگوست. باید یاد بگیریم که هرچه میگوئیم، میشنویم و میخوانیم - اگر جنبه ی تفریحی، تفننی و تخیلی ندارند - حتما موید به تایید عقل، علم و منطق باشند. کنجکاو باشیم و تا صحت و سقم قضایا را ندانیم، نقل قول نکنیم.
امروز اساتید بزرگ و دانشمندان جهان، برای جلب تاییدات عقل، به علوم و آزمایشگاههای علمی متوسل میشوند. تدریس و فرمولهای خود را مستند به نتایج علمی آزمایشگاهها میکنند. به پرسشها _ که البته هرکس حق پرسیدن دارد _ پاسخهای علمی و منطقی میگویند و از نقل خبر و گزارش غیر علمی - که احتمال صدق و کذب در آن بسیار است - پرهیز میکنند.
در تلویزیون از پروفسور سمیعی جراح بزرگ مغز و اعصاب - ایرانی مشهور ایران و جهان - شنیدم که: مغز آدمی از میلیونها سلول زنده، درست شده است که هر یک در هر لحظه، دست کم با صد هزار سلول دیگر در ارتباطند . هر چند گاه یکبار تجدید میشوند. سلولهای زنده میمیرند و سلولهای تازه جای آنها را میگیرند. من برای خودم و همه ی آنان که میخواهند بدانند، میپرسم: هنگامی که سلولهای پیشین حافظه میمیرند، چگونه خاطرات چندین سال پیش شخص - مثلا من - را در سلولهای جدید، باقی میگذارند؟عقل،علم و منطق در این مورد چه پاسخی دارند ؟
من از هشتاد و چند سال پیش خاطره ای دارم که هنوز هر چند گاه یکبار، با تمام جزئیات بنظرم می آید و آنرا دقیقا مرور میکنم. خاطره ی مرگ پدرم. در شهر ما هرکه میمرد، هنگامیکه تابوت حاوی جنازه ی او را از خانه بیرون میبردند، در کوچه آنرا بالا برسر دست نگاهمیداشتند. یک نفر - متصدی حمل اموات - چاووشی میکرد و از زبان مرده با صدای بلند میخواند “همه همسایگان خدا حافظ”. سپس چند دقیقه آنرا بر زمین میگذاردند، کسی در آنجا با آفتابه لگن ایستاده بود تا بازماندگان در کنار تابوت، دستهای خود را بشویند. این مراسم بمعنای قطع امید کردن همگان و دست شستن از جان مرده ی حاضر بود.
سه یا چهارساله بودم که پدرم مرد.آن خاطره هرگز از ذهنم محو نمیشود که چگونه در کنار جنازه ی پدر، دستهای خود را میشستم و مورد ترحم حاضران قرار میگرفتم. دست محبت بر سر و رویم میکشیدند و احیانا با بوسیدن من، قطرات اشک خود را بر صورتم می افشاندند. از آنجا که نمیخواستم پدرم را از من و خانه دور کنند، بشدت از چند نفر که تهلیل کنان تابوت را بلند کردند و بردند، متنفر شدم. یکی از آنها را -که برادر عطار معروف محله مان و تا سالها بعد زنده بود - هر وقت میدیدم، نسبت به او احساس تنفر و کینه داشتم.
ببخشید نمیخواهم برایتان خاطرات کودکی خود را نوحه بخوانم. میخواهم آنچه مینویسم،نقل خبر و محتمل صدق و کذب نباشد. میخواهم نشان دهم که این خاطره ی چندین ساله - با جزئیات آن - هنوز نمرده،همچنان شفاف و روشن در حافظه ی من جولان میکند در حالیکه سلولهای حافظه، تا کنون چندین بار مرده و تجدید شده اند.
من خود این حقیقت را از سالها پیش درک میکردم که اگر میلیاردها سلول بدن انسان یا حیوان زنده،تجدید نشوند، جسم او ظرف چند ساعت تبدیل به لاشه ی گندیده و متلاشی میشود. این انتقال و نگهداری خاطرات از سلولهای فانی حافظه به سلولهای باقی، چگونه صورت میگیرد و عامل این فعل و انفعالات چیست ؟!
فراموش نکنیم که من از دانشمندان میپرسم و گر نه، کسان بسیار هستند که زود میگویند: خوب دیگر؛ این یک امر طبیعی است و بی تردید این سوال خیلی بزرگ پیش می آید که چون هر پدیده و هر چیز طبیعی، مولود و مصنو ع طبیعت است، طبیعت خود چیست؟!

Comments

Anonymous
Add a comment

کاطم هاشمی نوشته:

باسلام به دوستان گرام منظور شاعر دراین شعر عشق خدا به انسان است یعنی وقتی که ذات حق این پیشنهاد را حتی به آسمان که پهناور ترین عرصه گیتی است نمود او این مسولیت بزر گ را قبول نکرد زیرا ولایت حدا در گیتی بس کار ی عظیم است پس قرعه بنام اشرف مخلوقات گیتی که خود توسط خاک وآب بصورت گل در پیمانه ی یک اندازه درست شده بود افتاد واین عشق عظیم را پذیرفت.

ناشناس نوشته:

دوست عزیز رهگشا

سلول های عصبی قابلیت تقسیم ندارند و در صورت از بین رفتن تجدید و جایگزینی امکان ندارد. با احترام

Hossein Mansouripour نوشته:

جناب آقا یا سرکار خانم ناشناس!با احترام از راهنمائی صمیمانه ی جنابعالی تشکر میکنم.به ارادتمند و خوانندگان محترم مقاله در حاشیه ی غزل شماره ی ١٨٤ حضرت حافظ،آموختید که سلولهای عصبی قابلیت تقسیم و تجدید حیات ندارند.معلومات مرا همین آموخته ها و تذکرات استادانه ی امثال جنابعالی تشکیل میدهند. … برقرار باشید

فلانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
ببخشید آقای حسین منصوری پور مقصود شما از طرح چنین پرسشی در یک سایت که مربوط به آثار سخنسرایان پارسی گو است ودر بخش حضرت حافظ و در حاشیه یکی از ناب ترین غزل های حافظ چیست
ما که هر چه التفات کردیم متوجه نشدیم لطفا کمی روشن سازی کنید تا ما هم متوجه شویم و بتوانیم با تحقیق شما را پاسخ دهیم

امین کیخا نوشته:

پرسش اشکار است پرسیده است که روند ذخیره سازی اگاهی از سلولهای میرای مغز به سلولهای نامیرا چگونه است؟ دومین پرسش که پرسیده است میگوید طبیعت چیست؟
دوست عزیزم اگر پاسخی میدهی نازک بینی کن ایشان به نظر می رسد کهنسال باشند . و ازرم نگه داشتن بزرگان بر ما فریز( فریضه) است .

Omed Rahi نوشته:

با سلام.
من از آنانیکه در اشعار عرفای اسلام دست میزنند و بعضی کلمات را تحریف میکنند شکایت دارم. تا کنون من بسیاری از دانشمندان ایرانی ملاحظه کرده ام که بعضی اشعار را که خود قابلیت درکش را ندارند، تحریف میکنند تا به زعم خود شان قابل فهم شود. مثلاً درین شعر حافظ.
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعۀ کار بنام من دیوانه زدند.
این قرعۀ کار نیست، صد ها سال است که در کتاب اشعار حافظ قرعۀ فال بوده ولی حالا چرا اینرا تغیر داده اید. چگونه جرأت میکنید؟ اگر یهود و عیسوی ها در کتب خود تحریف کردند، پس اینگونه ایرانی ها هم کم از یهود و عیسوی نیستند زیرا اگر دست شان میرسید قرآن را نیز تحریف میکردند. کلام حافظ تفسیر قرآن است، همچو مثنوی معنوی مولوی… از خدا کمی شرم و ترس داشته باشید. روز محشر نزد خداوند چه جواب خواهید داد؟

گنجور رومیزی را دریافت کنید