گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روزانه ها » Blog Archive » اصل ِ قضیه نوشته:

[…] داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص […]

کمانگیر » Blog Archive » یک ماه با روزانه های کمانگیر - مهر نوشته:

[…] داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص […]

حجت نوشته:

در بیت چهارم ” جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بس است ” صحیح است.
در بیت پنجم ” حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند ” صحیح می باشد.

پاسخ: با تشکر، نقل شما احتمالاً از نسخ متفرقه است.

حامد کهن دل نوشته:

بیت زیر هم در برخی نسخ موجود است:

ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند

MARZIEH نوشته:

I LIKE THIS POETRY

هستی اسدی نوشته:

سلام دوستان. خداوند هنگامی که خواست برای خود بر روی زمین خلیفة الله بگمارد از آسمان و باد و آب خواست تا این امر مهم را برعهده بگیرند ولی آنها از زیر بار این مهم شانه خالی کردند چرا که این کار وظیفه بسیار سنگینی بود. تنها خاک بود که این مسولیت سنگین را قبول کرد و تمام ما انسانها از خاک بوجود آمدیم. و حافظ اشاره به این موضوع کرده. چه خوب میشه اگه مدیر سایت برای دوستان در ارتباط با اشعار توضیح کوتاهی بگذارند. بسیا سایت خوبی دارید. با سپاس.

امین کیخا نوشته:

marzieh jan پارسی دری بنویس که خداوندان گویش به گفته ی پارسی شهنازی میکنند

هستی اسدی نوشته:

با امین جان موافقم. فارسی بنویسیم بچه ها.

Hossein Mansoury pour نوشته:

از نادانی تا بیش دانی
نوشته ی ح . م . رهگشا
“آنکس که بداند و بداند که بداند + اسب شرف از گنبد گردون بجهاند ”
“و آنکس که نداند و نداند که نداند - لطفا - بیدارش نمائید که بس خفته نماند”
با پوزش از روانشاد شاعر گرامی، یادآور میشوم که این قطعه مرکب از چهار بیت است. دو بیت میانی را - به آن صورت که هست - مناسب این مقال ندانستم. و نیز جایز نمیدانم که در این عصر دانش و بیداری، نادان را رها کنیم تا ” در جهل مرکب ابدالدهر بماند”. همه با هم بکوشیم تا نادانی را از جوامع انسانی ریشه کن کنیم. امروز دیگر ندانستن، پدیده ای بیرون از شوون انسانیت است؛ خطاست؛ خیانت به دانش و بی اعتنایی و اهانت به دانشمندان است.
“و گر بینی که نابینا و چاه است + اگر خاموش بنشینی،گناه است”
یک روز با تاکید بسیار و قدری تند و نامناسب، از کسی پرسیدم: بالاخره فهمیدی چی گفتم ؟!! خیلی آرام و موقر - خلاف رفتار من - جواب داد: بله فهمیدم. فهمیدم که هرچه من نمی فهمم، تو بیش از من نمیفهمی!! یاد تکیه کلام یکی از هنرپیشگان سریالهای تلویزیون افتادم که هر وقت میخواست فرمان خود را به کسی تلقین و تاکید یا خودخواهانه بر او تحمیل کند، با دو دست و انگشتان اشاره ی خود، به زمین اشاره میکرد و با تندخویی و خشونت بسیار، می پرسید: افتاد؟!! ( این نقش آن هنرپیشه ی محترم در یکی از مجموعه های جذاب تلویزیون بود). ناگهان با شنیدن پاسخ مخاطب خود، در روح و نفس خویش تکانی خوردم و فهمیدم که بالاخره، سکه ی من هم در قلک جانم،افتاد!
بسیاری از ما انسانها چنانیم که هرچه دیگران نمیفهمند، ما خیلی بیش از آنها نمیفهمیم. بر سر موضو عی یا موضو عاتی که هیچکدام از ما نمیفهمیم - و فقط عادتا بر آنها متمرکز یا متحجر شده ایم - مدتها مباحثه و مجادله میکنیم و نمیدانیم که بتصدیق عقل و منطق، غفلتا سرگرم ( هیاهوی بسیار برای هیچ )هستیم.
“جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه + چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند”
کاش میدانستیم که چقدر نمیدانیم!! از نادانی بسیار است که خود را داناترین بدانیم.دانشهای جهان و آنچه ما نمیدانیم آنقدر زیادند که اگر بخواهیم اندکی از آنها را بدانیم، چند صد برابر عمر طبیعی ما، برای فراگیری آنها، کافی نیست. مباحثات و گفتگوها اگر با حکمیت عقل و منطق صورت گیرند، هرگز منتهی به جدل و جدال نخواهند شد.
“خانه از پای بست ویران است + خواجه در بند نقش ایوان است”
در مباحثات معمولا مستنداتی معرفی میشوند که ممکن است احیانا از جهاتی مبنای عقلی هم داشته باشند اما کافی نیست. واجب است که مستند، از جمیع جهات معتبر، معقول و منطقی باشد. تایید علم و عقل شرط لازم و کافی برای هر نوع مباحثه و گفتگوست. باید یاد بگیریم که هرچه میگوئیم، میشنویم و میخوانیم - اگر جنبه ی تفریحی، تفننی و تخیلی ندارند - حتما موید به تایید عقل، علم و منطق باشند. کنجکاو باشیم و تا صحت و سقم قضایا را ندانیم، نقل قول نکنیم.
امروز اساتید بزرگ و دانشمندان جهان، برای جلب تاییدات عقل، به علوم و آزمایشگاههای علمی متوسل میشوند. تدریس و فرمولهای خود را مستند به نتایج علمی آزمایشگاهها میکنند. به پرسشها _ که البته هرکس حق پرسیدن دارد _ پاسخهای علمی و منطقی میگویند و از نقل خبر و گزارش غیر علمی - که احتمال صدق و کذب در آن بسیار است - پرهیز میکنند.
در تلویزیون از پروفسور سمیعی جراح بزرگ مغز و اعصاب - ایرانی مشهور ایران و جهان - شنیدم که: مغز آدمی از میلیونها سلول زنده، درست شده است که هر یک در هر لحظه، دست کم با صد هزار سلول دیگر در ارتباطند . هر چند گاه یکبار تجدید میشوند. سلولهای زنده میمیرند و سلولهای تازه جای آنها را میگیرند. من برای خودم و همه ی آنان که میخواهند بدانند، میپرسم: هنگامی که سلولهای پیشین حافظه میمیرند، چگونه خاطرات چندین سال پیش شخص - مثلا من - را در سلولهای جدید، باقی میگذارند؟عقل،علم و منطق در این مورد چه پاسخی دارند ؟
من از هشتاد و چند سال پیش خاطره ای دارم که هنوز هر چند گاه یکبار، با تمام جزئیات بنظرم می آید و آنرا دقیقا مرور میکنم. خاطره ی مرگ پدرم. در شهر ما هرکه میمرد، هنگامیکه تابوت حاوی جنازه ی او را از خانه بیرون میبردند، در کوچه آنرا بالا برسر دست نگاهمیداشتند. یک نفر - متصدی حمل اموات - چاووشی میکرد و از زبان مرده با صدای بلند میخواند “همه همسایگان خدا حافظ”. سپس چند دقیقه آنرا بر زمین میگذاردند، کسی در آنجا با آفتابه لگن ایستاده بود تا بازماندگان در کنار تابوت، دستهای خود را بشویند. این مراسم بمعنای قطع امید کردن همگان و دست شستن از جان مرده ی حاضر بود.
سه یا چهارساله بودم که پدرم مرد.آن خاطره هرگز از ذهنم محو نمیشود که چگونه در کنار جنازه ی پدر، دستهای خود را میشستم و مورد ترحم حاضران قرار میگرفتم. دست محبت بر سر و رویم میکشیدند و احیانا با بوسیدن من، قطرات اشک خود را بر صورتم می افشاندند. از آنجا که نمیخواستم پدرم را از من و خانه دور کنند، بشدت از چند نفر که تهلیل کنان تابوت را بلند کردند و بردند، متنفر شدم. یکی از آنها را -که برادر عطار معروف محله مان و تا سالها بعد زنده بود - هر وقت میدیدم، نسبت به او احساس تنفر و کینه داشتم.
ببخشید نمیخواهم برایتان خاطرات کودکی خود را نوحه بخوانم. میخواهم آنچه مینویسم،نقل خبر و محتمل صدق و کذب نباشد. میخواهم نشان دهم که این خاطره ی چندین ساله - با جزئیات آن - هنوز نمرده،همچنان شفاف و روشن در حافظه ی من جولان میکند در حالیکه سلولهای حافظه، تا کنون چندین بار مرده و تجدید شده اند.
من خود این حقیقت را از سالها پیش درک میکردم که اگر میلیاردها سلول بدن انسان یا حیوان زنده،تجدید نشوند، جسم او ظرف چند ساعت تبدیل به لاشه ی گندیده و متلاشی میشود. این انتقال و نگهداری خاطرات از سلولهای فانی حافظه به سلولهای باقی، چگونه صورت میگیرد و عامل این فعل و انفعالات چیست ؟!
فراموش نکنیم که من از دانشمندان میپرسم و گر نه، کسان بسیار هستند که زود میگویند: خوب دیگر؛ این یک امر طبیعی است و بی تردید این سوال خیلی بزرگ پیش می آید که چون هر پدیده و هر چیز طبیعی، مولود و مصنو ع طبیعت است، طبیعت خود چیست؟!

Comments

Anonymous
Add a comment

کاطم هاشمی نوشته:

باسلام به دوستان گرام منظور شاعر دراین شعر عشق خدا به انسان است یعنی وقتی که ذات حق این پیشنهاد را حتی به آسمان که پهناور ترین عرصه گیتی است نمود او این مسولیت بزر گ را قبول نکرد زیرا ولایت حدا در گیتی بس کار ی عظیم است پس قرعه بنام اشرف مخلوقات گیتی که خود توسط خاک وآب بصورت گل در پیمانه ی یک اندازه درست شده بود افتاد واین عشق عظیم را پذیرفت.

ناشناس نوشته:

دوست عزیز رهگشا

سلول های عصبی قابلیت تقسیم ندارند و در صورت از بین رفتن تجدید و جایگزینی امکان ندارد. با احترام

Hossein Mansouripour نوشته:

جناب آقا یا سرکار خانم ناشناس!با احترام از راهنمائی صمیمانه ی جنابعالی تشکر میکنم.به ارادتمند و خوانندگان محترم مقاله در حاشیه ی غزل شماره ی ١٨٤ حضرت حافظ،آموختید که سلولهای عصبی قابلیت تقسیم و تجدید حیات ندارند.معلومات مرا همین آموخته ها و تذکرات استادانه ی امثال جنابعالی تشکیل میدهند. … برقرار باشید

فلانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
ببخشید آقای حسین منصوری پور مقصود شما از طرح چنین پرسشی در یک سایت که مربوط به آثار سخنسرایان پارسی گو است ودر بخش حضرت حافظ و در حاشیه یکی از ناب ترین غزل های حافظ چیست
ما که هر چه التفات کردیم متوجه نشدیم لطفا کمی روشن سازی کنید تا ما هم متوجه شویم و بتوانیم با تحقیق شما را پاسخ دهیم

امین کیخا نوشته:

پرسش اشکار است پرسیده است که روند ذخیره سازی اگاهی از سلولهای میرای مغز به سلولهای نامیرا چگونه است؟ دومین پرسش که پرسیده است میگوید طبیعت چیست؟
دوست عزیزم اگر پاسخی میدهی نازک بینی کن ایشان به نظر می رسد کهنسال باشند . و ازرم نگه داشتن بزرگان بر ما فریز( فریضه) است .

Omed Rahi نوشته:

با سلام.
من از آنانیکه در اشعار عرفای اسلام دست میزنند و بعضی کلمات را تحریف میکنند شکایت دارم. تا کنون من بسیاری از دانشمندان ایرانی ملاحظه کرده ام که بعضی اشعار را که خود قابلیت درکش را ندارند، تحریف میکنند تا به زعم خود شان قابل فهم شود. مثلاً درین شعر حافظ.
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعۀ کار بنام من دیوانه زدند.
این قرعۀ کار نیست، صد ها سال است که در کتاب اشعار حافظ قرعۀ فال بوده ولی حالا چرا اینرا تغیر داده اید. چگونه جرأت میکنید؟ اگر یهود و عیسوی ها در کتب خود تحریف کردند، پس اینگونه ایرانی ها هم کم از یهود و عیسوی نیستند زیرا اگر دست شان میرسید قرآن را نیز تحریف میکردند. کلام حافظ تفسیر قرآن است، همچو مثنوی معنوی مولوی… از خدا کمی شرم و ترس داشته باشید. روز محشر نزد خداوند چه جواب خواهید داد؟

Hossein Mansouripour نوشته:

استاد گرامی جناب آقای امین کیخا،سلام !ازابراز محبتی که نسبت به بنده وراهنمائی استادانه ای که به دوست محترم بنده جناب آقا یا سرکار خانم “فلانی” فرموده اید،تشکر فراوان دارم.بنده مجموعه ای زیر عنوان”چهارده مقاله:رهگشای مسیردانائی”نوشته ام وآنرادرسایت محترم گنجورهمراه با پیشگفتار وچند یادداشت بمناسبتهای گوناگون وارد کرده ام.چون درهر مقاله به ضرورت، ابیاتی منتخب یا قطعات ورباعیهائی از اساتید سخن فارسی ذکرکرده ام ناچارهریک از مقالات را درحاشیه ی غزل یا مطلبی نوشته ام که به ابیات منتخب بنده اشاره دارد.مثلا در مقاله ای که مورد اعتراض دوست عزیز من،آقا یا خانم”فلانی”قرار گرفته است،بیت معروف”جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه + چون ندیدندحقیقت ره افسانه زدند”از همین غزل آبدار ونغز حضرت حافظ وجود دارد.امیدوارم این شرح مختصر وافی به مقصود برای دوستانی که مقالات بنده را در حواشی وبسایت ارزشمند گنجور میخوانند،باشد. با احترام:منصوری پور

امین کیخا نوشته:

با درود به شما البته از نوشتار شما بهره ها برده و خواهیم برد . دوست نوازی کردید نام مرا آوردید . کوچک شما هستم .

Hossein Mansouripour نوشته:

دوستان خوب گنجوری،درود برشما:وبسایت بسیار ارزشمند گنجورکه میتواند فرهنگستان کامل ادب فارسی وعرصه ی شناخت افتخارات ادبی ما شود خیلی محترمتر ازآنست که میدان مبارزه ی سلیقه های شخصی وغالبا بی نتیجه ی ما شیفتگان ادب سرزمین ایران گردد.بهتراست که با استفاده از این سایت گرانبها بر معلومات ادبی خود ودیگران بیفزائیم وازشاعران ونویسندگان محترم میهن گرامیمان،آنچه را که می پسندیم فراگیریم واجازه دهیم تا دیگران آنچه را که میپسندند فرا گیرند.مثلا بنده غزل آبدار وزیبا ی استاد شهریاربا مطلع”تا کی در انتظار گذاری بزاریم + باز آی بعد از آنهمه چشم انتظاریم” را با آن مضامین عالی ودلنشین میپسندم وتمام غزل را همسنگ غزلهای ارزنده ی حافظ _ شاعر آسمانی ایران _میدانم
در ایامی که هنوز درس میخواندم،استاد ادبیات من که خود ازشاعران معاصر وبسیار معروف بود باشعر نو مخالف بود.یک روز قطعه شعر نو”سلام به انشتین” از استاد شهریار را به حضرت استاد ارائه کردم،پرسیدم نظرتان در مورد این شعر چیست؟فرموداینکه شعرنیست!گفتم این شعرنو از استاد شهریار است،فرمود من به شخص کار ندارم اینکه توبعنوان شعر ارائه میکنی از هرکه باشد،مزخرف است.

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

چهارده مقاله:رهگشای مسیر دانائی

————————————————- ————————————————–
پیشگفتار
زندگی امروز با حضور علوم جدید و دستاوردهای علمی و تکنیکی جاری، ورود تخیل و توهمات پوچ را به حیطه ی حیات انسان، جایز نمیشمرد. درست است که اوهام و خرافات ناشی از تخیلات واهی در زوایای زندگی آدمی راه یافته اند و هستند و”هرکه آمد بر آن مزیدی کرد تا به این غایت رسید” اما نباید باشند. اما حضورشان در زندگی مردم جهان مجاز نیست. این فتوای عقل، علم و منطق است. در زمانیکه تلسکوپهای نیرومند، کره ی زمین را در فاصله ی شش میلیارد کیلومتری بصورت نقطه ای آبی رنگ، معلق در فضای لایتناها نشان میدهند و هرکس میتواند - بیاری اینترنت - بشرح ویدئوئی خدمات دانشمندان در این زمینه ی علمی بنگرد و گوش دهد، دیگر نمیتوان پذیرفت که انسانهای متوهم در توهمات خود، صادقند.اصولا توهمات پدیده هائی نیستند که موضوع بحث صداقت یاعدم صداقت قرار گیرند.معمولا پوچ اندیشیها،هیچیها،نیستیها وخیالات واهی را”توهمات”مینامیم.ازنیست ونیستی چه انتظاری توان داشت؟.که حکما گویند:نیستی،نیست بود درهمه حال!متاسفانه بتجربه دریافته ایم وبالعیان دیده ایم ومیبینیم که مثلا توهم پوچ وبی محتوای “برتری نژادی فلان ملت برملتهای دیگر”را آنقدر ارج واعتبار مینهند که برای آن جنگ بین الملل،کشتار انسانها وتخریب ایالات و ولایات راه می اندازند ومیکنند آنچه نباید بکنند.ازاوهام وافسانه ها تاریخ میسازند وامروز به تاریخها وافسانه های موهوم وبی پایه ی خود افتخار میکنند!آه از گمراهی!!آه

این حقیقت را نیز باید بدانیم که تخیلات همیشه پوچ و بی مصرف نیستند. خلاقیتهای هنری که خاستگاهشان نفس تخیل است، ازاین قاعده مستثنایند. ازضرورتها و نیاز امروز جهان است که هنروران و آنان که در تولید هنر و مشاغل هنری فعالند همواره مترصد آن باشند که در خلاقیتهای خود، عناصر تعقل و تفکر منطقی را نیز ملحوظ و منظور دارند. پا ازحد مجاز و مفید فراتر نگذارند. در شعر، ادب، موسیقی، نقاشی، سینما، تآتر، انیمیشنها و برنامه های ادبی و هنری که ترتیب میدهند، تا آنجا به تخیلات اجازه ی فعالیت دهند که از مرز مجاز تجاوز و تخطی نکنند. ازبدآموزی، به غلط افتادنهای افکار، اذهان، باورها و از افراط و تفریط در هر زمینه و پدیده ی هنری پرهیز شود. در رمانها، داستانها و افسانه هائی که بضرورت ساخته یا مقالاتی که نوشته میشوند، چشم عقل و مقررات علمی و منطقی را بر جوانب هنری آن آثار، بیدار و هوشیار بدارند.

از گذشته های دور در آفرینشهای ادبی به ویژه در هنر شعر و شاعری، صنعت غلو و اغراق، از صنایع برجسته ی بدیعی و مطلوب طبع ادیبان و همه ی آنان شناخته شده اند که در اعماق دریای معانی و زیبائیهای ادبی غوطه ورند. آنان که بین خوب، بد، مفید و مضرآثار تفکیک میکنند و ملیح را از قبیح باز میشناسند. صنعت اغراق در شاهنامه که زائیده ی تخیل والای فردوسی بزرگ است، به وفور اعمال شده است.

!که گفتت برو دست رستم ببند؟ + نبندد مرا دست، چرخ بلند”
“!!که من از گشاد کمان روز کین + بدوزم همی آسمان برزمین

اما این پسند قریحتی و طبیعی که در ادب و هنر بچشم میخورد، نمیتواند مجوز آن باشد که هر گوینده یا نویسنده ای، صنایع زیبای بدیعی را دستاویز مطامع فردی یا جمعی کند و در معرض اغراض منحط
شخصی قرار دهد. نمیدانم این بیت نازیبا از کیست؟
“!نه کرسی فلک نهد اندیشه زیرپا + تا بوسه بررکاب قزل ارسلان دهد”

“گردو گرد است اما هر گردی گردو نیست”
“میان ماه من تا ماه گردون + تفاوت از زمین تا آسمان است”————————————————مقاله ی یکم

-علوم جدید :بزرگراههای معرفت

نوشته ی: ح . م . رهگشا
“نه در مسجد دهندم ره که رندی + نه در میخانه کاین خمار خام است!
میان مسجد و میخانه راهیست + غریبم، عاشقم، آن ره کدامست؟”
چند روز پیش در جائی، عنوان شعار گونه ئی را دیدم که درشت بر پرده ئی نوشته شده و در منظر همگان قرارگرفته بود: (( پایان عصر حیرت فلسفی و آغاز عصر معرفت علمی)). اولا عقل سلیم برای حیرت فلسفی، عصر خاص و پایان عصر نمیشناسد. خلقت جهان و موجودات همیشه برای حکیمان و متفکران، موجب تحیر فلسفی بوده و خواهد بود. فرهنگ فارسی معین، در تعریف و معنای فلسفه و فیلسوف،نوشته است: “فلسفه یا حکمت؛ علم به حقایق موجودات به اندازه ی توانائی بشر است و فیلسوف یا حکیم کسی است که در همه ی علوم نظرمی افکند و از آنچه تحت احساس و ادراک او قرار میگیرد، روشی جهت کشف حقایق کلی،اتخاذ میکند.” پس معنای حیرت فلسفی در شگفت ماندن و متحیر شدن فیلسوف و حکیم از حکمت طبیعی و آفرینش جهان هستی است و معنای درس فلسفه و حکمت؛کنجکاوی در امور خلقت و مخلوقات است.
یکی از مخلوقات بسیار حیرت انگیز، نامرئی، اما همیشه موجود و جاری در همه ی ذرات وجود (طبیعت) است. در جهان طبیعی، هیچ نقطه ئی از حضور طبیعت خالی نیست. طبیعت، اول ما خلق الله و خدمتگزار صدیق خلقت است!! چنانکه میبینیم و استنباط میکنیم؛ هرچه در جهان هست ومصنوع انسان نیست، طبیعی است. یعنی ساخته و پرداخته ی طبیعت است. اگر از تمام آنچه در جهان هست،فقط انسان را در نظر بگیریم؛ آیا در تمام وجود انسان، چیزی هست که خلقت آن، موجب حیرت نباشد؟! اعضاء و جوارح، کارکرد قلب، دید و نگاه چشم، شنیدن گوش، ادراکات، دریافتها، انعکاسهای فکری و ذهنی، تمایلات و کششهای عاطفی و عشقی، زبان سخنگوی و اینکه چند میلیارد سلول زنده ی دائما فعال، وجود یک انسان را میسازند، همه و همه حیرت زا و موجب شگفتی هستند!! آیا آفرینش این بینهایت موجود جاندار و بی جان که همه با هم، کائنات را تشکیل داده اند، سبب حیرت آدمی نخواهد بود؟! آیا فلسفه ی خلقت و حیرت فلسفی، پایان خواهد داشت؟! لا و الله !
“از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود+زنهار از این بیابان وین راه بینهایت!”
ثانیا هیچکس نمیتواند انکارکند که تقریبا از دو قرن پیش درجهان،خورشید تابناک علوم جدید با رونق بسیار، طلوع و درخشیدن آغاز کرده است. این جهش علمی در همه ی نقاط جهان نمایان است و تکنولوژی حیرت آور ناشی از آن، جریان زندگی انسان را دگرگون و مترقی ساخته است. گسترش دانش در پزشکی، داروسازی، ارتباطات، صنایع بزرگ رفاهی، ماشینهای زمینی، هوائی و سفاین فضائی، خدمات ماهواره ئی و کامپیوتری، جریان بسیار مفید اینترنت و، و، و، را در حدی محیر العقول، مشاهده میکنیم. متاسفانه با همه ی شتاب روزافزونی که گسترش علم در این سالها داشته است، هنوز معرفت علمی چنانکه باید در همه ی مردم جهان پیدا نشده و این عیب بزرگ زمان ماست که بی تردید موجب خسران فراوان خواهد بود. این نقیصه ی بزرگ از آنجا ناشی میشود که انسانیت هنوز از خواب سنگین اوهام و خرافات چند هزارساله بیدار نشده است که امواج متلالا دانش با هجوم برافکار و عقول آدمیان، فرا رسیدن عصر بیداری و معرفت علمی را فریاد زده اند. در زمانی که انسانیت هنوز در خم یک کوچه از فلسفه ی (بود و نبود - هستی و نیستی) سرگردان مانده و به دامن خرافات گریخته است، دست نیرومند و روشنگر علم، پرده های سیاه جهل و کم دانشی را در هفت شهر بی خبری و نا آگاهی، کنار زده و عصر معرفت علمی را اعلام داشته است.
اگرچه اقلیتی از انسانها - آنان که دانشمندان و روشن بینان جوامع انسانی هستند - به درستی پیغام دانش را شنیده و با تکیه بر آن بتدریج فناوری بسیار پیشرفته را آفریده اند، اما اکثریت مردم خام اندیش و کم دانش، رمز شناخت این جهش علمی را در نیافته اند. فیلسوفان که معلمان بزرگ انسانیت در گذشته بوده اند و امروز باید باشند، همواره کوشیده اند تا پرده های تاریک کج اندیشی واوهام پناهی را درتمام جوامع انسانی، کنار بزنند و حقایق را عریان در اختیار مردم گذارند. اما چون انسانیت - خلاف امروز- با دانشهای پیشرفته، فاصله ی بسیار داشته است، تلاشهای فراوان آنان در مرحله ی حرف، سخن، نوشته و کتاب باقی مانده، عملا “گره از کار فروبسته ی ما نگشوده است.” نوشته ها و آثار فلاسفه و محققان اعصار گذشته - با آنکه بسیار زیاد هستند - میزان تاثیرشان در بیداری افکار خیلی کم بوده و درقبال عوامل گمراه کننده و توهم آمیز، مقاومت چشمگیر نداشته اند. چنین است که میبینیم دامنه ی نا آگاهیها و کج اندیشیها، هنوز درجهان انسانیت گسترده است.
خوشبختانه امروز مانع بزرگ “عدم دانش کافی” ازسرراه فلسفه برخاسته است. بشریت بزرگراه گسترده ی دانشهای روز را در اختیار دارد. میتواند با بهره گیری ازعقل ومنطق در پهنه ی وسیع علم، فعالیت کند تا به عمق ادراکات فلسفی برسد و بسیاری از حقایق آفرینش را با آزمایشهای علمی دریابد و ارائه کند. چنانکه گالیله و دیگر دانشمندان پیش و بعد از او در قبال باورنادرست پیشینیان خود کردند و تئوری مرکزیت “سیاره ی زمین” را از آنان، نپذیرفتند. انسان امروز، باید با استفاده از امکانات علمی موجود، بکوشد تا “یافتن” جای “بافتن” را بگیرد. از فلسفه بافی آزاد و فقط حرف زدن و نوشتن بی مدرک اجتناب کند.
فیلسوفان گذشته،غالبا مستند به گفته ها و نوشته های بی مدرک فیلسوفان پیش از خود یا معاصر خود و نیز با رد یا قبول تئوری آنان، سخن گفته اند که بعضا منجر به تناقض گوئی شده و جدل فلسفی را دامن زده اند. سعدی، شیخ الاسلام شاعران و نویسندگان ایران در یک بیت ساده، پرسش و پاسخی را مطرح میکند که خواننده را برسر دوراهی تردید معطل میگذارد.
“که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد؟+خطا بود که نبینند روی زیبا را!”
اگرچه ظاهرا ذکر مثال از یک بیت معروف، نسبت به مفهوم گسترده ی این مقال، “قیاس مع الفارق” است اما بالاخره همین اشاره ی اندک؛ مراتب تناقض و دوگانگی دربرخی آموزه های فلسفی را نشان میدهد و میتواند مرهم تسکینی برزخم حیرت همه ی کسانی باشد که میان مسجد و میخانه، راهی میجویند. انسان نمیتواند از سوئی در تاریکی اوهام و خرافات باز مانده از قرون گذشته، زندگی کند و از جهتی در نور خیره کننده ی علوم امروز، روزگار گذراند. اذهان مترقی منور به دانشهای جدید، تشنه ی دانستن حقایق علمی حکمت هستند. میخواهند از گرداب گمگشتگی و سرگردانی و از غرقه بودن در اقیانوس توهمات و بافته های مغرضانه، به ساحل امن و آرام معرفت برسند. دستشان را بگیریم.
“صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه + بشکست عهد صحبت اهل طریق را !
گفتم میان عابد و عالم،چه فرق بود؟+ تا اختیار کردی از آن، این فریق را !
گفت آن گلیم خویش برون میبرد زموج+وین جهد میکند که:بگیرد غریق را”

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body
روئیا و روح

چند سال است که من جاسوسانه،خواب دیدنهای خودرا تعقیب میکنم تابدانم رویا چیست و چه اثری در حال و آینده ی من یا خبری برای من و دیگران دارد.از کسان بسیار درباره ی صحت تعبیر خوابشان شنیده ام اما از رویاهای خود هرگز اثری در بیداری ندیده ام و “شنیدن کی بود مانند دیدن”. کسانی هستند که رویا را پیشگوئی می پندارند و به رویای خود و دیگران استناد میکنند.خوابنامه می نویسند و مردم را به آینده ی خوب مژده یا از آینده ی بد، هشدار می دهند.
هنگامیکه دانش آموز کلاس چهارم یا پنجم ابتدائی بودم،یکی از همکلاسانم خوابنامه ئی به من داد که صد نسخه از آن بنویسم،به او بدهم تا پدرش در شهر پخش کند و گفت برای نویسنده ثواب بسیار ثبت خواهد شد. و من مشتاقانه نوشتم.یک روز از دفتر دبستان احضارم کردند. پلیس بلند قدی که منتظرم بود با تعجب از مدیر پرسید،همین پسر کوچولوست؟!(آخرمن خیلی کمتر از همسالان و همکلاسانم رشد کرده بودم). سپس نگاهی به سرتاپای من انداخت،دستم را گرفت و گفت برویم. یعنی دستگیرم کرد. دردفتر شهربانی افسر پلیس، یک نسخه ازخوابنامه را نشان داد و گفت این خط توست؟ بله آقا! چند برگ نوشته ئی؟ صد برگ آقا! بچه ی فضول، میدانی چه فتنه ئی بر پا کرده ئی!؟ چرا نوشتی؟ برای ثوابش آقا! آن وقت گوش مرا بشدت مالاند و با یک پس گردنی جانانه گفت: ثوابش را گرفتی، حالا گورت را گم کن، دیگر از این غلطهاهم نکن. با چشم اشکبار دیدم، تقریبا تمام نسخه های خوابنامه روی میزش بود.
اما متن خوابنامه: ” اخطار ! اخطار ! :خادم مسجد مدینه، در شب جمعه ی گذشته در خواب دیده و شنیده است که قیامت همین روزها بپا خواهد شد. مردم بیدار باشند. درآن روز آفتاب از مغرب طلو ع و به مشرق غروب خواهد کرد. طوفان و گردو خاک بسیار برپا میشود. خورشید میگیرد. روز روشن چون شب تار خواهد شد. مردم صدقه و خیرات را فراموش نکنند. و، و، و.”
امروز که دانش و عقل تکامل یافته ی انسان با کمک آلات و ابزار علمی و فنی، وقوع گرما، سرما، برف، باران، سیل، طوفان، خسوف و کسوف را از مدتی پیش - حتی با ذکر دقایق و لحظات وقوع - خبر میدهند، دیگر از پیشگوئی خواب، خوابنامه و خوابگزار، چه نتیجه ئی میبریم؟! آیا اکثریتی از خوابگزاران کم دانش، مانند کف بینان و طالع نگران، قصه سازی و اوهام پردازی نمیکنند؟
انسانها از جهات عاطفی و روانی باهم تفاوت دارند و طبعا خواب دیدنها و رویاهای آنان نیز متفاوت است. با اینهمه یک چیز ثابت و لایتغیراست و آن اینکه رویا مربوط به گذشته و مسبوق به سابقه است. هرگز از آینده خبر نمیدهد. هیچکس پیش از اختراع تلفن، هرگز در خواب ندیده است که تلفن خانه یا اداره اش زنگ بزند و او گوشی را بردارد، مکالمه کند. چون درگذشته ی انسان تازمان اختراع تلفن، سابقه ی ذهنی از چنین دستگاهی با گوشی و کاربرد آن وجود نداشته است. یعنی رویا هیچ تعبیری برای آینده ندارد و معمولا آینده در خواب پیش بینی نمیشود.
اگر گاهی آنچه را که در خواب می بینیم، پس از آن بصورتی مفهوم و معقول، در بیداری هم محقق شود، مطمئنا آن خواب دیدن، انعکاسی از آرزوها و خاطراتی شدنی، ممکن و دست یافتنی از گذشته ی نزدیک به زمان خواب است که پیش از خوابیدن در ذهن و روح ما بوده است و پس از آن تحقق یافته است. آری اینگونه از خواب دیدنها را “رویای صادقه” مینامند و ممکن است که تعبیر و تفسیر هم داشته باشند. مفسران و خوابگزاران دانا و روانکاو، میتوانند آنهارا باز شناسی و تعبیر کنند.
آنچه به رویا دیده میشود غالبا مخلوطی و معجونی نامفهوم، درهم و مغشوش است از آنچه برشخص در بیداری و در طول سالهای زندگی او گذشته است و تصورات و خاطراتی تلخ و شیرین در زوایا و کنه حافظه ی وی بجای گذارده است.
حادثه ها و اتفاقات مربوط به گذشته های دور، یا در خواب دیده نمیشوند یا بصورتهای بسیار مبهم و فرار ظاهر و محو میشوند. آنکه نسبت به کسی خوشبین است وی را پس از مرگش در بهشت به خواب میبیند و اگر بد بین است در جهنم. خواب چیزی نیست که به کسی الهام یا از غیب به او تلقین شود. مائیم که با افکار و آرزوهایمان می خوابیم و همانهارا بصورتی در خواب می بینیم. البته هرکه بخوابد، خواب میبیند چون مغز او در حین خواب مانند قلب، ریه، کلیه و دیگر اعضای بدنش، فعال است اما مغز خفته، خواب آلوده است و آنچه میبیند و نشان میدهد، در حد هذیان است.
زیگموند فروید، روانپزشک و محقق دانشمند که درباره ی رویا و تعبیر آن، آثار برجسته دارد و خود از این جهت شهره ی آفاق است، در صفحه ی ۴۵۶ پایان کتاب “تعبیر خواب و بیماریهای روانی - ترجمه ی آقای دکتر ایرج پورباقر” از خود میپرسد که “بالاخره آیا رویا میتواند از آینده خبر بدهد؟” و خود پاسخ میدهد که : “این سوال قابل طرح نیست. بهتراست بگوئیم که رویا از گذشته خبر میدهد. زیرا همه ی رگ و ریشه ی آن از گذشته است.”
اما روح یا جان، موجی است جاری و طبیعی در جسم آدمی و جانوران زنده که خود نامرئی و ناپیداست اما آثار آن، پیدا و محسوس است. ادراکات، عواطف، عقل، فکر، هوش، حافظه و دیگر نفسانیات در انسان و حیوان، همه آثار بارز روح و علائم زنده بودن هستند، چون فقط با جسم زنده و جاندار همراهند. مرده تا در این دنیاست، هوش و ادراک ندارد.
روح، علی رغم آنچه برخی پنداشته اند، عنصری مجرد و جدا از جسم نیست که از بیرون جسم در آن حلول کند یا هنگام مرگ از آن خارج گردد. روح در نطفه و درجسم بصورت طبیعی تولید میشود. یعنی نطفه ی ذره بینی، موجود زنده ی مرکب از جسم و روح است. روح در نطفه همراه با جسم جنین متکامل میگردد. جسم را زنده و متحرک میدارد، سپس همزمان با مرگ جانور در جسم محو میشود. روح مجرد و جدا از جسم هیچ مفهومی ندارد.
نتیجه ی کارکرد قلب که خون را در رگها میچرخاند و سلولهارا تهویه و تغذیه میکند و نیز نتیجه ی تلاش مغز، اعصاب، اعضاء، جوارح و اجزای بدن، زنده ماندن و حرکت مواج روح در جسم است که همان زندگی است. (روح =موج زندگی)
اگر قلب از ضربان باز ایستد، خون از جریان میماند. پس تولید روح یا زندگی در جسم متوقف میشود و شخص یا حیوان میمیرد. درلحظات اولیه ی مرگهای ناشی از سکته ی قلبی، اگر خون همچنان گرم و سلولها زنده مانده باشند، ماساژ قلب میتواند شخص را به زندگی باز گرداند. ماساژ و مالش دادن قلب در مراکز درمانی و پرستاری صورت میگیرد. قلب ضربان تازه میکند. خون گرم دوباره در رگها جریان می یابد. موج روح یا زندگی تازه تولید میشود، و شخص به زندگی باز میگردد.
اتوموبیلی را خاموش میکنیم، نیروی حرکت در موتور محو میشود و چیزی از موتور بیرون نمیرود. اگر سویچ را بچرخانیم، نیروی تازه تولید و اتوموبیل روشن میشود.

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

خانمها و قصیده ی سعدی
نوشتهٔ: ح . م . رهگشا
همه میدانیم که جمعیت انسانها در زمین، متشکل از زنان و مردان است. دختران و خانمها و نیز پسران و آقایان هریک در جای خود سهمی از تشکل جوامع انسانی را در اختیار دارند. در قصیده ی معروف سعدی با مطلع ” بس بگردید و بگردد روزگار” که در مدح یکی از امرای فارس سروده شده و مرکب از چهل و هفت بیت است، جز حد اکثر در ده بیت که مخاطب گوینده مستقیما شخص ممدوح است در بقیه، روی سخن با زنان و مردان جهان و نصایح بسیار سودمند شاعر برای همه ی انسانها در تمام زمانهاست. چون ممدوح شاعر، مرد بوده است، فضای قصیده کلا مردانه شده و شاعر نه تعمدا که ضرورتا رعایت جانب خانمها را فرو گذارده است از این ویژه کاری و عدم توجه به نیمی از جمعیت انسانهای جهان در هشتصد سال پیش - که زندگی اجتماعی حال و هوای دیگری داشته است - میتوان چشم پوشید. از این قبیل قصائد در دیوان سعدی و دیگر شاعران، بسیار است. اما در حال و هوای این قصیده با چند بیت خاص در اوائل آن که مربوط به چگونه شکل گیری نسل انسان از نطفه است برای خواننده ی امروز، انتظارات تازه ای مطرح میشود. نتیجه ی تبدیل نطفه به طفل شیر خوار و انسان بالغ، نهایتا تولید مرد یا زن است، نه فقط “مرد نام آور، فارس میدان و صید و کارزار! ” این حقیقت باید گفته میشد و من آنرا فضولا گفته و در میان ابیات سعدی بین الهلالین نوشته ام.
.من شاعر نیستم و جز همین دوازده بیت، هرگز شعر نگفته ام

بس بگردید و بگردد روزگار + دل بدنیا در نبندد هوشیار ”

ای که دستت میرسد کاری بکن + پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار– اینکه در شهنامه ها آورده اند + رستم و روئینه تن اسفندیار– تا بدانند این خداوندان ملک + کز بسی خلق است دنیا یادگار– ایکه روزی نطفه بود ی در رحم + وقت دیگر طفل گشتی شیر خوار–مدتی بالا گرفتی تا بلوغ + سرو بالائی شدی سیمین عذار– همچنان تا مرد نام آور شدی + فارس میدان و صید و کارزار–یا یکی زن مخزن الاسرار مهر + مادر انسان و فخر روزگار– ))–نوبری آراسته با لطف عشق + نازنینی ناز بخش هر دیار–مرد بودی زن گرفتی خوبروی + زن بودی رفتی بشوی امیدوار–دفتر بختت ورق خورد از نخست + سال و مه بگذشت و پاییز و بهار–چند گه رفتت بشادی روز و شب + شاد خواری بودت و بوس و کنار–تا نباشی در جوانی نا امید + تا نمانی روز پیری غصه دار–تا نهال عمر بنشیند بگل + تا درخت زندگیت آید ببار– کردگارت بار بخشید از کرم + نو عروس از حجله آمد باردار–سرو خندان دیده ای؟ اینک عروس + گل خرامان بایدت؟ اینک نگار–می خرامد سرو، نی چونانکه او + می بخندد گل نه چونانیکه یار– هیچت ار عقل است و رای مردمی + هیچت ار از زندگی هست اعتبار—-((می بدانی کت نماند اینچنین + می پذیری کاین نباشد پایدار آنچه دیدی بر قرار خود نماند + وینچه بینی هم نماند بر قرار– دیر و زود این شکل و شخص نازنین + خاک خواهد بودن و خاکش غبار– گل بخواهد چید بی شک باغبان + ور نچیند خود فرو افتد ز بار– هیچ دانی تا خرد به یا روان؟ + من بگویم گر بداری استوار– آدمی را عقل باید در بدن + ورنه جان در کالبد دارد حمار– پیش از آن کز دست بیرونت برد + گردش گیتی زمام اختیار– –”گنج خواهی در طلب رنجی ببر + خرمن ار میبایدت تخمی بکار
.الی آخر
در مقررات صنایع بدیعی و اصول شعر و شاعری، تکرار قافیه، از عیوب شعر و لغزش شاعر محسوب میشود. اکنون اگر دو بخش قصیده را یکجا در نظر بگیریم، به چند مورد از تکرار قافیه بر میخوریم که در اصطلاح ادب آنرا ” ایطا ” مینامند و این گناه از من است. آنچه من کرده ام، بضاعت مزجات است که تقدیم همه ی خانمهای جهان داشته ام و نمیتوانم در قافیه های منتخب خود، تغییر دهم. تنها خوانندگان تیزبین و هوشمند هستند که میتوانند به کرم خود ببخشایندم و بر گناهم قلم عفو کشند
Add a comment

حسن خرده‌گیر نوشته:

آقای م ح رهگشا / منصور حسینی پور

۱۲ بیت سروده‌ات را ۱۲ بار در حاشیه‌های گنجور نوشتی، آیا بس نیست؟

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

قرار بود فقطدر مورد غزل مربوطه مطلب باشد . این که جناب منصور پور درج کرده اند چه ربطی دارد ؟؟ ای بابا

ش. خسروی نوشته:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

کچلی کو ز ره میکده باز مانده بود

بگرفتند و سرش را برس و شانه زدند

م.م نوشته:

جناب آقای شمس الحق

اگه ممکنه این غزل را هم از نظرات گران بهایتان بی نصیب نذارید.

سپاس.

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی