گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

که در دستت به جز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب و در یاب

که دایم در صدف گوهر نباشد

غنیمت دان و می خور در گلستان

که گل تا هفته دیگر نباشد

ایا پرلعل کرده جام زرین

ببخشا بر کسی کش زر نباشد

بیا ای شیخ و از خمخانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی بند

که حسنش بسته زیور نباشد

شرابی بی خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ درد سر نباشد

من از جان بنده سلطان اویسم

اگر چه یادش از چاکر نباشد

به تاج عالم آرایش که خورشید

چنین زیبنده افسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ

که هیچش لطف در گوهر نباشد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

همیشه بحث نظم است ولی نزم در فارسی فراموش شده است و ان معنی بخار اب میدهد و به لری وشت معنی بخار و دود می دهد مثلا وشت گوله یعنی دود شلیک گلوله ، وشتن به فارسی رقصیدن است

امین کیخا نوشته:

شباهت میان کلمات فارسی وعربی با معانی مختلف باعث حذف انها از زبان جامعه شده است یکی همان نزم است چون به نظم شبیه بوده است نوشته نشده تا حذف شده است نمونه های زیادی هست دیگری هامی یعنی سرگردان ولی با حامی یعنی پشتیبان امیخته و حذف شده است بعضی کلمات بدلیل تغییر و گردانش در دوره های مختلف معانی مبهم پیدا کرده اند حذف شده اند مثلا شیب و تیب که یعنی سرگشته وحیران که با شیب فارسی مشکل دارد و امیخته می شود بهرسو درود به انکس که از بر بکند و بیاموزد به دیگران ، تا کی کودکانمان به دانستن car , ball , red بنازند همتی می خواهد که فارسی اموزانده شوند به پسرم یاد دادم به لاغر بگوید نزار و به چاق فربه و به نیرو مند، ستنبه ،باشد اگر میان انجمن سخن گفت فرهمند و رده ( باکلاس) به چشم بیاید ایدون باد

امین کیخا نوشته:

طرف یعنی کنار به عربی و به فارسی یعنی کیسه پول و همیان و طرف بر بستن یعنی پول دار شدن ولی هنوز داریم اشتباه می نویسیم انرا باید ترف بر بستن بشود

امین کیخا نوشته:

لعل واژه مشکوک به فارسی بودن است زیرا لال و لاک و لک همه یعنی سرخ دیگر کلمات با معنی سرخ کرمز است که با crimson یعنی قرمز همریشه است و با خود رنگ کرم ، سهر هم یعنی قرمز مثل سهراب و سور هم یعنی قرمز و سور وارون شده است و رز یعنی گل سرخ ولی به فرانسه دیگر امیغ و ترکیب میان فارسی و فرانسه روز است که در فرانسه ژور شده است درست مثل سور و روس یا روز یا رز ، زهی شکرپاره پارسی

م.ساغشکی نوشته:

لال، لاک، لک از ریشه لوک میتواند باشد که از لغات ریشگی هندواروپایی از جمله فارسی و انگلیسی است و دو مفهوم “جمع و محل” بنیاد آنست. به این نوشتارم توجه فرمایید:
http://mehre1.blogfa.com/post/266/Locality

امین کیخا نوشته:

مهرای جانم پیوندت را برخواندم نیک نگاشته ای به نگاه من هم کاربری واژگان محلی بدون شرمساری باید همه گیر شود اینها شاخاب های این دریا هستند در فارسی لوکیدن معنی چهاردست و پا رفتن کودک است و به انگلیسی این کار را locomotion می گویند و locomotive بازهم در لوکو ی ان فارسی است چون از لوکیدن است . لوکه به لری تختی است که در تابستان با تخته و نی می سازند و در باغ ها می گذارند برای ارمیدن . مهرای چشم من همیشه به خراسان است که مردان وزنان شیوا سخن دارد. درود به تو

شمس الحق نوشته:

زهی شکرپاره پارسی
امین جان شما پروتوس بازی را به کناری نِه! خواهی دید که من همانم که چراغی در دست می جوییش و نمی یابی . همه از بر می کنم و زود باشد که در پهنه گیتی بگسترانم .
بیت ششم غزل که در برخی نسخ بجای علم عشق ، حدیث عشق است این معنی افاده میکند که در قران یک مرتبه هم کلمۀ عشق نیامده و این رندی حافظ است که در دو معنی و در لفافه سخن بگوید وبرخی کم مایگان و بیسوادان که سختی درس خواندن بر خود روا نمی دارند معنی دوم برگزیده گوشه ای نشسته و یحتمل سیگاری جنس اعلا هم در دست منتظرند که حضرت حق بنفسه تشریف بیاورد و زانو به زانوی ایشان بنشیند و بفرماید اینک که تو لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب سوی من غیژیدی !! و مرا طلب کردی اینک اسرار آفرینش جهان هستی ! در اختیار تو و این هم چند تا پر من که بگاه نیاز آتش بزنی تا هویدا شوم . زهی خیال باطل !

شمس الحق نوشته:

امین جان کلمۀ Location که بیشتر در سینما کاربرد دارد و با چوب و تخته دکور میسازند هم در تأیید فرمایش شماست .

شمس الحق نوشته:

درود بر آن پسر و آن پدر و آن نیاک . زود باشد که فرزند چون تویی چشم و چراغ هر انجمن گردد . ایدون باد .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق فرخ پی ایدون تر باد ! من اگر در کنار شما بودم بسیار مایه گرد می آوردم که فسوسا نمی شود!

شمس الحق نوشته:

و چرا که نشود امین جان ، چرا که نشود . والله همین ها که دراین صفحه نبشته ای خود دو کلاس درس را باید و آنچه در این چند ماه اخیر گفته ای و من همه یکجا جمع کرده ام ، پس از طبقه بندی و تلخیص خود دو مجلد کتاب درسی را شاید . وقت آن نرسیده است که اندکی هم به تدریس بپردازی . تو که می دانی خواه و ناخواه ، دیر یا زود بایدم که به سر کار و بار خویش باز روم . منتت را دارند . هر آنچه که خواهی برایت مهیا میکنم تا استقرار یابی و کرسی درس خودت را بنیاد کنی . چرا که نشود دوست من . گیرم مدتی طبابت را کنار بگزاری . مگر من امور مالی را رها نکردم که سود و درآمدش ده چون این بود که اکنونم هست . چرا نشود .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق شما بزرگواری آموزانیدن برازنده بالای شماست البته کهترنوازی می کنید .

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید
اما گاهی گویا چاره ای نیست . به هر حال در مورد این غزل مطالب فراوانی هست که امیدوارم از دوستان بخوانیم .

شمس الحق نوشته:

شرح سرخی جان کجا بودی !

شبرو نوشته:

بخاطر بازگشت شمس الحق عزیز:

نی مهر به بام شب دیجور آمد / نی ماه به چاه دل رنجور آمد
با هلهله مرغان چمن می خواندند / شمس الحق فرزانه به گنجور آمد

ببخشاییدم

شمس الحق نوشته:

سلام دوست عزیز ، جناب شبرو !
حقیر را به خاطر این تأخیر ببخشایید ، نمی دانم چگونه شد که این ضعیف و جناب دکتر کیخا همزمان نوشتن را رها کردیم و به خواندن پرداختیم ، این را عرض نکردم که خود را با ایشان هم طراز و هم سطح گردانم ، این پیرمرد فرخسته و فرتوت نادان کجا و آن دکتر جوان عالیمقام دانشمند کجا ، خود بخود پیش آمد کرد و قصد و عمدی در کار نه ! اما یک عذر دیگر مرا هم بپذیرید که با این ذهن و حافظۀ مغشوش مقطوع و به قول امروزی ها آلزایمری ، حضرتعالی را به خاطر نمی آورم و نمی دانم این همه محبت و صفا که در این شعر عالی شما دیده میشود از کجا و به چه علت حاصل آمده است !! خوف آن دارم که این کمترین را با دیگری و ای بسا با هم نام حقیر ، آن بزرگمرد آزاده ، شمس الحق تبریزی همسان فرض فرموده اید ؟!! بعید میدانم از زمره شاگردان و دانشجویان سابق بنده در ینگه دنیا باشید ، چرا که ایشان حقیر را با نامی دیگر می شناسند و جملگی هم ادرس ایمیل مرا می دانند و ای کاش بودید ! چرا که اگر چه گاه نظیر اینگونه الطاف ایشان شامل حال این معلم پیر میشود ، اما دریغا نه با شعری به این لطافت و استحکام . در هر حال دوست عزیز حقیر را با این همه لطف خود شرمسار و مفتخر فرمودید ، اگر چه خود را قابل این فرمایشات نمی دانم و بسی حقیر تر و ناچیز تر از اینم .
بعد التحریر : از جناب شرح سرخی پوزش می طلبم که …

شبرو نوشته:

درود بر شمس الحق بزرگوار
افتخار آشنایی و اگر درشت کلامی نباشد، دوستی با شما و دکتر کیخای عزیر قبلاً در همین وبسایت نصیب حقیر شده است. متأسفانه سعادت آن را نداشتم که در دانشگاهی یا جایی شما را زیارت کنم. اما همین جا نوشته هایتان را می خوانم و یاد می گیرم که بسیار برای این حقیر مغتنم است. خوشحالم که دوباره می نویسید. پاینده و سربلند باشید.

فرهاد نوشته:

این غزل زیبا و پر معنی حافظ نزدیکی فوق العاده ای با رباعی معروف خیام دارد:

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

ستد دیگری از نزدیک شدن افکار حافظ به خیام.

فرهاد نوشته:

در بیت پنجم حافظ به شیخ (مرد دین که موعظه دینی میکند) میگوید بیا از شرابخانه ما شرابی بخور که در بهشت پیدا نمیکنی. در بیت ششم هنوز نصیحت به شیخ ادامه پیدا میکند مبنی بر اینکه اگر میخواهی همدرس ما باشی، اوراق را بشوی. منظور از اوراق کتابهای آموزش دینی و در راس آنها قرآن است، و منظور از شستن، نابود کردن است، زیرا اگر کاغذی را که با جوهر بر روی آن نوشته شده است بشویید، اول جوهر (نوشته) پاک میشود و سپس کاغذ خمیر! در مصرع بعدی توضیح میدهد چرا، زیرا که در “دفتر” علم عشق نیست. دفتر در اینجا قرآن است، همان اوراقی که شیخ از روی آنها درس میخواند. حافظ میگوید در قرآن را رها کن (بشوی اوراق) چون که قرآن تعلیم عشق (آن درسی که مهم است) نمیدهد.

جبرئیل نوشته:

به نام بخشنده بخشایشگر

جناب فرهاد
چرا بار خود بر دوش حافظ می نهی
کفر بر لب خاموش‌ حافظ می نهی
چون شهد قرآن در دل تلخت نرفت
تلخی‌ات در نوش حافظ می نهی؟

دکتر ترابی نوشته:

دکتر کیخای گرامی:

از نظم و نرم گفتید و مرا به یاد واژه ای انداختید:

نژم با صدای زیر به مانای مه و اینکه نژم شبانه میبارید ( میبارد هنوز؟) و نژم پگاهی که ابرهارا میکند، پراکنده می ساخت.و چه زیباست زبان ایرانی پراکندن و ساختن چگونه باهم می سازند!!

امین کیخا نوشته:

درود دکتر ترابی همیشه نوشته های گهربارتان را می خوانم .خوشهالم که شما هم نمونه ای از این واژه ی گمنام را به یاد دارید .

امین کیخا نوشته:

به رسم پیشداشت و هدیه یک رشته وازه هم تقدیم به شما دکتر ترابی بزرگوار

چاکر که در بیت سوم از پایان هست یک لغت زیبای دیگر هم دارد .زواره که نام برادر ناخوب رستم است از همین واژه است یعنی پیشکار و خدمتکار و به عبارتی سرویس دهنده ! که در یک لغت اگر بخواهیم جمع کنیم می شود ندیم . فردوسی با گزینش نام زواره این برادر ناخوب را زیردست و خدمت رساننده نامیده است . حالا چاکر که زاور می شود یک خوبی دیگر هم دارد .زاور با سَروَر وارون آن است همخوان و هماهنگ است از نظر صوتی . زاویدن هم که میشود خدمت رسانی یعنی همان to serve , پس به server اینترنت هم می گوییم زاویر ! ساختن صفت فاعلی با er ویژه ی انگلیسی نیست فارسی هم نمونه های زیادی دارد یکی از آنها دبیر است . زاویر هم بر ساخت و به دنبال آن درست شده است . زاو به معنی نیرو هم می باشد که با توجه به اینکه چند لغت برای نیرو داریم ایدون ( فعلا ) نیازی به این معنای زاو نداریم ولی to serve لغت ریشه دار مناسبی نداشت که به این ترتیب پیش کش می شود .

دکتر ترابی نوشته:

جناب دکتر کیخا گرامی،
با سپاس از مهربای و بزرگواریتان، بیت زمن بنیوش و دل در شاهدی بند که حسنش بسته زیور نباشد مرا به یاد واژه نغوشاک ( پیروآیین مانی ) انداخت نیوشاک بوده است همان که امروز شنونده میگوییم از نیوشیدن ( نغوشیدن )
مستمع آنکه می نیوشد و پیروی می کند ( مقلد است؟ تقلید؟) و رگه های بسیار از جهابینی کهن ایرانی در آیین پیروانی( شیعه) می بینیم. از آن همه حکیم توس از زبان جمشید می فرماید :

منم ، گفت ، با فره ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی. !!!!

دکتر ترابی نوشته:

جنان دکتر کیخای گرامی
با سپاس از مهربانی و بزرگواریتان، بیت زمن بنیوش و دل در شاهدی بند،،،،،، مرا به یاد واژه‌ی نیوشاک ( نغوشاک پیرو آیین مانی ) انداخت که از همین ریشه است از نیوشیدن به مانای شنونده ، مستمع و هم شنودن و شنود که امروزه گویا به جای استراق سمع به کار میرود ،

کمال نوشته:

باسلام
فالی درمدح این شعر
ای صاحب فال،شماظاهرابه آنچه که
می بینیدزوددل می بندیدوتحت تأثیر
احساسات قرارمی گیرید.به قول معرف
بایک‌ غوره سردتان وبایک مویزگرمتان
می شود.شمابایدعمیق تربیندیشیدوبه،
عمق زندگی توجه کنیدامیدتان به آینده
وسیع ترباشد.

سراج نوشته:

با سلام و درودها در » حافظ به سعی سایه « این دو بیت زیر موجود است و اینجا نمی باشد میشه لطف کرده و توضیح دهید، سپاسگزارم از مهرتان …
عجب راهی ست راه عشق کانجا
کسی سر بر کُنَد کش سر نباشد

بنام ایزد بتی سیمین تنم هست
که در بتخانهٔ آزر نباشد

آموزگار نوشته:

درود

من نیز به گمانم منظور از “دفتر” همان قرآن باشد
چه بپسندیم یا نه
غیر از این نمی تواند باشد

می توان کسی که خوشش نمی آید بگوید حافظ بد گفت و نادرست گفت، ولی نمی تواند برای خودش حافظی که می پسندد بسازد

بهرام مشهور نوشته:

بشوی اوراق اگر همدرس مایی ایراد وزنی دارد . همه مصرع های این غزل هرکدام دارای ده و حداکثر یازده بخش هستند و این ب گذاشتن بر سر این مصرع تعداد بخشهای آن را به دوازده عدد می رساند . درست آن این است : شوی اوراق اگر همدرس مایی

س ، م نوشته:

بهرام خان
یکبار دیگر دقت کنید ، وزن درست است
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
اگر به جای بشوی ، شوی بگذاریم وزن به هم می ریزد
U—U—U–
مفاعیلن مفاعیلن فعولن
هزج مسدس محذوف

فرهاد نوشته:

جناب جبرییل،
گر که خواندی شعر همچون آفتاب، (منظور شعر حافظ هست، با شعر خودتون اشتباه نشه)

گر که خواندی شعر همچون آفتاب،
رو ز روی روشنش تو برنتاب
من نوشتم هرچه حافظ گفته بود
تو سرم کردی به شعرت زیر آب!

از چه رو خواندی مرا تو نابکار،
تلخ کام و کافر و هم زیر بار؟
گر نیامد گفت من دلخواه تو
تو بزن گوی سخن، معنی بیار!

شمس الحق نوشته:

گرچه حقیر در این صفحه بیش از سهم خود مطلب نوشته ام که بیشتر آنها هم مزخرفگویی صرف است ، اما بواقع آقای فرهاد راست گفته اند که میان این غزل حافظ و آن ربایی خیام تشابه زیاد است و عجب شعر دلفریب و زیباییست این ربایی ، آدم از خواندنش سیر نمی شود :
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
که قطعاً در چنین روزهایی سروده است آنرا .

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
خود نیز باورش برایم سخت است که چگونه رباعی را ربایی نوشته ام ، آنهم دوبار !!
بهر حال پوزش میطلبم و اصلاح میکنم .

فرهاد نوشته:

جناب شمس الحق، بله بایستی در چنین روزهایی (نوروز) سروده شده باشد. با آرزوی بهروزی و سرافرازی برای همه، به ویژه ادب دوستان و علاقمندان شعر پارسی

سپهر نوشته:

ممنونم از جناب امین کیخا

عذر می خوام ولی خواهشی دارم از جناب شمس الحق ، خواهش می کنم صفحاتی که به عنوان مرجع در شبکه جهانی مورد استفاده مردم هست رو محل یادداشتهای شخصی و “مزخرفات” نکنید تنها به این خاطر که بدون سانسور و کنترل می تونید هر چی خواستید بنویسید. البته قصد جسارت ندارم و از کلماتی که خودتون در وصف نوشته هاتون فرمودید استفاده کردم.
ممنون و سپاسگزارم

Javadst نوشته:

فکر کنم این صحیح تر باشه :

بسوز اوراق اگر همدرس‌ ماییی
که درس‌ عشق را دفتر نباشد

کانال رسمی گنجور در تلگرام