قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش
نرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش
سر به گردون از چه رو ساید ز خوبی آفتاب
گرنه در آیینة روی تو بیند روی خویش؟
موج عنبر از سر نسرین و سنبل میگذشت
شب که نکهت بر چمن میبیخت از گیسوی خویش
داشت در بیهوشی عشقش سرم را در کنار
برندارم سر از آن از سجدة زانوی خویش
در محبّت یک سر مو عجز و صد عالم هنر
کوهکن شد رنجه از سرپنجة بازوی خویش
در حریم نکهتت کی باد هم ره میبرد
غنچه سان در شیشه میداری گلاب بوی خویش
همنشین چون تویی فیّاض کی خواهد شدن
من که در مجلس به تنگم دایم از پهلوی خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و لذتهای بهار و گلها اشاره میکند. طبیعت زیبا و خوشبو است و بلبلان با آوازهایشان به زیبایی این لحظات میافزایند. نسیم ملایمی پیام عشق را به گلها میآورد و عطر آنها فضای باغ را دلپذیر میکند. با این حال، شاعر نگران گذر زمان است و یادآوری میکند که بهار و زیبایی گلها نمیمانند، پس باید از این لحظات لذت ببریم و صدای بلبلان را در غم و شادی زندگی به گوش بسپاریم.
هوش مصنوعی: وقتی سنبل را بشکنند، بوی دلانگیز آن به مشام میرسد و زمانی که شخص گیسوانش را آرایش میکند، میتواند جان ما را به خود جلب کند. این نشان از زیبایی و جذابیتی دارد که با تزیین به وجود میآید.
هوش مصنوعی: چرا سر و خویشتن را به سمت آسمان بلند میکنی در حالی که زیبایی خورشید را میبیند؟ اگر نه، در آینه چهرهات، تنها خودت را میبینی؟
هوش مصنوعی: در شب، عطر خوش گلهای نسرین و سنبل در فضا پیچیده بود و نسیمی ملایم از گیسوان یک معشوق بر روی چمنها میریخت.
هوش مصنوعی: در حالت بیهوشی عشق، سرم را از کنار او برنمیدارم و به خاطر سجدهای که بر زانوی خود کردهام، نمیتوانم از او فاصله بگیرم.
هوش مصنوعی: در عشق حتی با یک تار مو، ناتوانی وجود دارد و صدها عالم و هنرمند با قدرت و تلاش بازوی خود را خسته میکنند.
هوش مصنوعی: در فضای معطر تو، آیا باد هم میتواند غنچهای را به سفر ببرد؟ تو گلابی از بوی خودت را در شیشه نگه داشتهای.
هوش مصنوعی: وقتی همدمی مثل تو را در کنار خود دارم، هرگز احساس کمبود نمیکنم و همیشه در کنار تو احساس راحتی و آرامش دارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نوبهار تازه پیدا کرد رنگ و بوی خویش
برگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش
بوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویش
کرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش
مرغ دستانزن بلحن حلق دستانگوی خویش
[...]
ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویش
نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش
می روم در راه بیداد و جفا از خوی بد
بد نباشد گر دمی باز ایستی از خوی خویش
چون تنم از ناتوانی موی شد بی هیچ فرق
[...]
چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش
کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش
آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز
کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش
با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا
[...]
ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش
راستی هم یادگیر از قامت دلجوی خویش
کعبه ما کوی تست، از کوی خود ما را مران
قبله ما روی تست، از ما مگردان روی خویش
سر ببالین فراغت هر کسی شب تا بروز
[...]
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
این گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش
لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.