گنجور

 
امامی هروی

صبح است در ده ای پسر ماه چهره می

برخیز و آفتاب ببین در صفای وی

بنمای رخ که طیره ی مهر است ای غلام

پیش آر، می که وقت صبوحست ای صبی

دل در پیاله بند که از حضرت صبوح

آورد خط بخون صراحی ز شوق می

برخیز با نسیم صبا، ناز تا بچند

می نوش؛ در حریم قضا زار تا بکی

ای در نهاد مهر ز شوق لب تو شور

وی برجبین حسن ز شرم رخ تو خوی

تا کعبه ی جمال ترا بر سپهر صیت

خاک رخ تو شد ز فروغ رخت جدی

گر لاف نیکوئی نزدی با رخ تو بدر

طومار حسن او نشدی ز آفتاب طی

ور مهر در کمان ز رخت تیر یافتی

فصل بهار روی نمودی ز ماه دی

وصف تو شاهنامه ی خوبیست چون فکند

بر وی همای مدح پناه زمانه حی

اکفی الکفاة کافی دین کز بنان اوست

دیندار و ملک پرور و گوهر نگار، نی

صدری که جز سعادت باران کلک او

ننشاند از هوای هدایت غبار غی

مقصود کون اگر نه کف و کلک اوستی

برداشتی وجود ز کونین اسم شی

ای مسرع ضمیر ترا ملک هر دو کون

در حل و عقد ملک گذشته بزیر پی

بر داغگاه توسن دولت بنام تو

دست کفایت تو نهاد از دوام کی!

اقبال را بجاه تو چندان تفاخر است

که اسلام را به کعبه و اعراب را بحی

گفتم روان حاتم طی در بنان تست

پیر سپهر گفت چه حاتم؟ کدام طی؟

کاندر جهان همت صاحب خزانه ایست

در ملک صیت روی زمین صیت ملک ری

گر قبله ی قبول نه خاک جناب تست

در بارگاه شرع چه یغما برد چه فی

ور نیستی ز حکم تو کوتاه دست جسم

آتش بجای آب برون آمدی ز فی

دور از تحمل تو شب از روز بگسلد

گر بانگ بر زمانه زنی کای زمانه هی

تا متفق شدند اطبا که در مذاق

زهر هلاهل است لعاب دهان حی

می در مذاق دشمن جاه تو زهر باد

زهری چنانکه باز نگردد بنام وی

هر روز در جوار تو دولت هزار بار

هر روز در پناه تو ملت هزار پی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

خوارزم گرد لشکرش ار بنگری همی

بینی علم علم تو بهر دشت و کردری

منوچهری

نوروز برنگاشت به صحرا به مشک و می

تمثالهای عزه و تصویرهای می

بستان بسان بادیه گشته‌ست پرنگار

از سنبلش قبیله و از ارغوانش حی

صد کارگاه ششترکرده‌ست باغ لاش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
مسعود سعد سلمان

روز دی است خیز و بیار ای نگار می

ای ترک می بیار که ترکی گرفت دی

می ده به رطل و جام که در بزم خسروی

بنشست شاه شاد ملک ارسلان به می

شاهی که کرد چرخ و فلک را به زیر پای

[...]

وطواط

فصل بهار آمد و بگذشت عهد دی

پیش آر، ای چراغ ری، اکنون چراغ می

تاریکی است مانده ز دی در نهاد ما

و آن جز چراغ می نبرد، ای چراغ ری

برکش نوا، که خاطب گل بر کشید صورت

[...]

سوزنی سمرقندی

ای پایگاه قدر تو بر خط استوی

از فر تو چو خلد برین گشته استوی

در باغ استوی طرب انگیز بگذران

لحن مغنیان خود از خط استوی

جان راغذا سماع خوش و روی نیکو است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سوزنی سمرقندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه