گنجور

 
بلند اقبال

گر طالعم کند به وصالت حمایتی

نبود دگر ز طالع خویشم شکایتی

رشک آیدم از اینکه مگر دیده روی تو

گر بشنوم زحسن تو از کس حکایتی

آمد به وصف روی تو والشمس سوره ای

باشد ز شرح موی و واللیل آیتی

دوزخ ز خوی تند تو آمد اشارتی

جنت ز حسن روی تو باشد کنایتی

مانند آفتاب که مشهورعالم است

مشهور گشته حسن تودر هر ولایتی

آنرا که نیست طاقت و صبر از فراق تو

در عاشقی بدان که ندارد کفایتی

هر کس به عاشقی شده اقبال او بلند

اوصاف او به دهر ندارد نهایتی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی

نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی

هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی

[...]

ادیب صابر

ای در کف تو جایگه هر کفایتی

در زیر شکر و منت تو هر ولایتی

هر ساعتی ز اختر سعدت معونتی

هر لحظه‌ای ز شاه جهانت عنایتی

بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتی

[...]

عطار

ای آفتاب از ورق رویت آیتی

در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی

هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال

سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی

بر نیت خطت که دلم جای وقف دید

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی

وی از سپاه رای تو خورشید رایتی

کرده زبان سوسن آزاد هر نفس

در باب لطف از دم خلقت روایتی

درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد

[...]

سعدی

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

گفتم نهایتی بود این درد عشق را

هر بامداد می‌کند از نو بدایتی

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه