گنجور

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۰

 

با رخت ای دلبر عیار یارنیست مرا نیز به گل کار کار
تا رخ گلنار تو رخشنده گشتبر دل من ریخته گلنار نار
چشم تو خونخواره و هر جادوییمانده از آن چشمک خونخوار خوار
بنده وفادار و هواخواه تستبنده هواخواه و وفادار دار
داد کن ای کودک و بردار جورمنبر پیش آور و بردار دار
ای تو دل‌آزار و من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » در وصف بهار و مدح ابوحرب بختیار محمد

 

آمد نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سیه‌روی سمن‌وی راد
گیتی گردید چو دارالقرار
روی گل سرخ بیاراستند
زلفک شمشاد بپیراستند
کبکان بر کوه به تک خاستند
بلبلکان زیر و ستا خواستند
فاختگان همبر بنشاستند
نای‌زنان بر سر شاخ چنار
لاله به شمشاد برآمیختند
ژاله به گلنار درآویختند
بر سر آن مشک فرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری