گنجور

شعرهای با وزن «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)» - صفحهٔ ۱

 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

 

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵

 

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد

دل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد

من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم

که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد

فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱

 

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند

زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست

برآمد خنده‌ای خوش بر غرور کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴

 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸

 

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی

گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶

 

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد

لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴

 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ شیرازی
 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]