گنجور

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام را
باید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را
ساقی خرابم کن ز مِی تا رو به آبادی نهم
کاین است پایان طلب، رندان درد آشام را
زین درد عشق اندوختن آتش بجان افروختن
یکباره خواهم سوختن هم پخته را هم خام را
ساقی ز خُمّ نیستی رطل گران سنگم بده
تا خورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

 

هان ای مُغَنّی صبح شد برخیز و چنگی ساز کن
ناخن براندامش بزن وز خواب چشمش باز کن
برخاست مرغ صبح خوان برداشت نوبت را فغان
از خواب مستی خیز هان برگ صبوحی ساز کن
ساقی بهنگام صبوح آن جام راحت بخش
را پیش آر از دوران نوح انجام را آغاز کن
همچون مسیحا رخت خود بر گردۀ گردون بنه
وین زنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی
 

غبار همدانی » مفردات » شمارهٔ ۴

 

این قامت رعنای تو این خانۀ ویران من
سرو سرای روستا طاووس خانۀ خار کن


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی