گنجور

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶ - همه شب

 

شب همه شب باتو می گوئیم راز
توبه غفلت پای ها کرده دراز
ای زما کرده فراموش گوئیا
سوی ما هرگز نخواهی گشت باز
خیز وترک خواب کن تا نیمه شب
ما و تو با یکدگر گوئیم راز
بی نیازم از تو و طاعات تو
با نماز و روزه ات چندین مناز
تو نیاز آور برای من که نیست
طاعت شایسته تو جز نیاز
محیی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی
 

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹ - غافل از احوال مظلومان

 

درجهان امروز بی پروا مباش
فارغ از اندیشه فردا مباش
کشتی ای پیداکن و بنشین در او
ایمن از غرقاب این دریا مباش
غافل از احوال مظلومان مشو
بی خبر از ناله شبها مباش
درپی خود کن دعاگویان نیک
بد مکن با مردمان تنها مباش
دل بسی در جنّت و اخری مبند
بی هوای جنّت المأوی مباش
کار درویشان و مسکینان برآر
یادکن از مرگ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی