گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۶

 

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گماردهر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد
روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سرکان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد
من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستمهوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد
عمر گویندم که ضایع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۲

 

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشدیا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد
همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشدهر که درمان می‌پذیرد یا نصیحت می‌نیوشد
گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگویدور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد
شمع پیشت روشنایی نزد آتش می‌نمایدگل به دستت خوبرویی پیش یوسف می‌فروشد
سود بازرگان دریا بی‌خطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶۱

 

خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاریمهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری
هر که را با دلستانی عیش می‌افتد زمانیگو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری
راحت جان است رفتن با دلارامی به صحراعین درمان است گفتن درد دل با غمگساری
هر که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارداختیار این است دریاب ای که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۷

 

خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایتای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟
بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم راهمچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت
یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگوییگرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت
ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانیهم بکن گر می‌توانی یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی