گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴ - عید خون

 

نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتندتا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
لاله از خاک جوانان می دمد بر دشت و هامونیا درفش سرخ بر سر انقلابیون گرفتند
خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدندزان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند
با دمی پنهان چو اخگر عشق را کانون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ - پریشان روزگاری

 

زلف او برده قرار خاطر از من یادگاریمن هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری
روزگاری دست در زلف پریشان توام بودحالیا پامالم از دست پریشان روزگاری
چشم پروین فلک از آفتابی خیره گرددماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری
خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رامآهوی چشم تو ای آهوی از مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴ - یار باقی کار باقی

 

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقیحسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکنباز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی
وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایایار باقی وآنکه می آرد پیام یار باقی
آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایتغمگسارا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰ - نای شبان

 

ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانیتا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی
آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتنگر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی
گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکنمن به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی
ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازدکاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی
گوش بر زنگ صدای کودکانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱ - وا جوانی

 

بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانیداستانها دارم از بیداد پیری با جوانی
وا عزیزا گوئی آخر گر عزیزت مرده باشدمن چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی
خود جوانی هم به این زودی به ترک کس نگویدمن ز خود آزردم از فرط جوانی ها جوانی
تا به روی چشم سنگین عینک پیری نهادممینماید محو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار