گنجور

 
سلطان ولد

نشنیدی حدیث پیغمبر

که چه گفت آن شهنشه سرور

گفت دوزخ بمؤمنی بچنین

که گذر از من ای ولی گزین

زانکه نور تو گشت نار مرا

داد بر باد کار و بار مرا

کل دوزخ چو کشته گشت از او

چون بود حال نفس جزو بگو

دست در شیخ زن که تا برهی

از بدیها و رونهی ببهی

کارت ازوی شود نکو نه زجهد

برد او از تو زهرو آرد شهد

بعد مدلول از دلیل مگوی

بعد معلوم هیچ علم مجوی

بعد وصلت مگو ز هجر دگر

نیست نیکو ازین سخن بگذر

زانکه بعد از وصول جستن تو

جستن آب باشد اندر جو

بعد مالاح صورة المعلوم

طلب العلم بعده مذموم

بعد ما فزت انت بالمدلول

شرح ذکر الدلیل منک یزول

طلب الماء فی الفراة قبیح

طلب الترب فی الفلاة قبیح

بعد تحصیل مقصد ترجو

یافته چیز را دوباره مجو

بعد ما صرت واحداً حقاً

غیر لقیاه فیک لایبقی

هوباق و ماسواه یزول

کل من لیس فی هواء یحول

صرت باللّه قائماً ابداً

شارباً من سلافه رغداً

بخشش شیخ روح باقی دان

آنچنان روح خمر و ساقی دان

شاهد و شمع و باده است عطاش

هست هر سه یکی مگیر جداش

ذوق را یک ببین مبین تو دو چیز

مکن او را جدا چو جوز و مویز

چون در آن ره دوئی نمیگنجد

تو ممان چون توئی نمیگنجد

محو شو در احد گذر ز عدد

تا بری از خدا هزار مدد

بگذر از اسم در مسمی رو

اسم را هل بیا مسمی شو

قطره بودی بجوش و دریا شو

ترک پستی کن و ببالا رو

هین ممان ز اصل خویش و آی به پیش

در تو هست اصل آن گرای بخویش

زانکه ز ب ده توئی و عالم درد

تو بزرگی عظیم و عالم خرد

نی تو که را همیکنی از جا

گرچه تو یک توئی و ک ه صدتا

این جهان را بود حد و پایان

وان جهان را نه حد بود نه کران

هر که این دید بر سما بپرید

پرده ها را ز شوق حق بدرید

درد آن عشق پرده ها درد

بلکه هم ارض و هم سما درد

چون نمائی تو آنگه آید او

پس بدانی که نیست کس جز تو

نی که چون تو مطیع من گشتی

هم مراروح و هم بدن گشتی

هر دو چون پر شدیم از ذوقی

هر دو باشیم زنده از شوقی

یک بود شوق در همه ابدان

بهل ابدان و شوق را یک دان

شوق بیشک برد ترا بجنان

در جنانی که هس شد ز جنان

در فغانم ز ننگ عالم دون

که کند خلق را بخود مفتون

شاهد و باغ آورد در پیش

نوش بنماید و بود آن نیش

نقشهای جهان حجاب دل اند

زانکه موجود جمله زاب و گل اند

من نمودم اگر کسی بیناست

داند او گنجهای روح کجاست

هر یکی از شما دو صد گنجید

گرچه در قالب شش و پنجید

چون ملک بر سما همی پرید

بر سمای صفا همی پرید

همچو جان میروید بی سر وبا

غلط غلطان ز جای در بیجا

همتان بیگمان که نور منید

گرچه در چار میخ حبس تنید

نیست اندر جهان عشق دوئی

از دوئی در گذر که جمله توئی

این سخن را حد و نهایت نیست

رو ز برهان دین بگو مکن ایست

 
sunny dark_mode