گنجور

 
سلطان ولد

قطب از جمله است چیز دگر

تا چه سر دارد او عجب در سر

که ندارد زقالشان گرمی

نکند هم ز حالشان گرمی

قرب ایشان بنزد او بعد است

حالشان پیش مشگ او سعد است

وصل ایشان بنزد اوست فراق

همه جفت اند و همچو حق او طاق

بر حق هر کس ارچه خاص بود

لیک کی قرب خاص خاص شود

قرب او پیش خود بود بسیار

پیش این قرب هست بیمقدار

لقمۀ باز ک ی خورد بنجشگ

میردار در گلو برد بنجشگ

بار استر کجا کشد کره

کی بود همچو گنج یک صره

چه زند پیش شیر روبه دون

چون بر او پلنگ هست زبون

آخرون اند سابقون میدان

گر فزونی سوی فزونی ران

سخنی گو که کس نگفته است آن

بی نشان را نما بنقش و نشان

تا که گردد عدو ز عشق ولی

تا شود بینوا غنی و ملی

تا که هر ذره ‌ ای شود خورشید

تا سیه رو شود چو ماه سفید

تا شود قطره زان گهر دریا

تا شود کور از آن نظر بینا

تا که مرده ز گور برخیزد

پیش آید بعشق و نگریزد

راح دل را خورد اگر روح است

زان که آن راح کشتی نوح است

نکند سرکشی و آید پیش

نوش گردد بنزد او هر نیش

رنج پیشش یقین چو گنج شود

این چو دانست سوی رنج ر ود

تلخ خواهد نخواهد او شیرین

به ز حلوا بود برش زوبین

پیش او درد به ز صد درمان

تن چه بلکه فدا کند دل و جان

اینچنین کس ز فهمها دور است

زانکه او سر سر هر نور است

فهم هر کس بکنه او نرسد

روحها پیش روح اوست جسد

ذات و وصف ورا خدا داند

سر شه هر گدا کجا داند

گفت حق اولیا لباب منند

گرچه بنهفته در قباب منند

می نگنجد دوی در این وحدت

گذر از نقش ورو ببین وحدت

گذر از خنب و آن سبو دریاب

چون پراند آن ظروف از یک آب

از صور درگذر اگر یاری

تارسی بی حجاب درباری

پرده است این جهان و خلق از وی

مانده دور از جمال حضرت حی

اینچنین پرده هر کسی که درد

گوی بی صولجان ز جمله برد

هر کرا دل بود دراند سهل

هرکه بیدل بود شود بوجهل

رستمی کو چو مصطفی ای عم

تا براند درون شادی و غم

غم و شادی است پردۀ بینا

هر که آن را درد شود اعلی

آسمان و زمین حجاب کیند

خیر وشر نفع و ضر حجاب ویند

 
 
 
sunny dark_mode