گنجور

 
سلطان ولد

این جهان همچو لیل و آن چو نهار

این بوَد چون دی آن بوَد چو بهار

خواب غفلت از آن شده است گران

که میِ لیل بی حد است و کران

ساقیِ لیل خلق را ز شراب

آن چنان کرده است مست و خراب

که به صد بانگ بر نمی‌خیزند

و ز شقا خون خود همی‌ریزند

حالت مرگشان کند بیدار

از چنین بیهشی بد هشیار

لیل خواب آورد یقین همه را

در خور آرد گیاهها رمه را

آنکه در لیل باشد او بیدار

نفس او را ز خفتگان مشمار

مرگ را دیده است او پیشین

زندگی بایدت به وی بنشین

مرد عاشق اگرچه مخلوق است

جان او نور و سر فاروق است

صورت او قیامت کبری است

وان قیامت که آید آن صغری است

زین قیامت عطا و بخشش‌هاست

وان قیامت برای زجر و جزاست

این و آن یک بوَد چو نور خداست

این قیامت بدان کزان نه جداست

هر دو را خاصیت بود یکسان

هر دو اسرار را کنند عیان

هر دو هستند آفتاب منیر

نیک و بد را نموده بی تغییر

نقد با قلب پیش این خلقان

در شب تار می‌رود یکسان

چونکه شب رفت روز شد پیدا

قلب بیشک یقین شود رسوا

مصطفی روز بود چونکه عیان

گشت شد آشکار هر پنهان

نه که بوبکر شد عزیز و گزین ؟

نی ابوجهل گشت خوار و لعین ؟

همگان را چو روز شد معلوم

کاصل هستی بد او و این معدوم

این مسی بود و او سراسر زر

شبه بود این و او یگانه گهر

غیر بوجهل صد هزار دگر

همه چون او شدند اهل سقر

مؤمنان نیز صد هزار هزار

اهل جنت شدند ازان مختار

نیست این را نهایت و مبدا

سرّ این بشنوی ز من فردا

سرّ این آن بود که دانی تو

نیستی جسم جمله جانی تو

خُرد همچو قراضه ز آنی تو

که ندانسته‌ای که کانی تو

مغز نغزی! گذر ز نقش و ز پوست

تا ببینی که نیست غیر تو دوست

چشم بگشا و در نگر خود را

نیک را گیر و ترک کن بد را

زانکه نیک و بد است در تو روان

فرق کن هر دو را و نیک بدان

اصل این هر دو از کجاست ببین

هر یکی را ز اصل خود بگزین

تا یقینم شود که دیده‌وری

از بد و نیک جمله باخبری

تو نئی از کنون بُدی ز قدیم

با خدا دائماً جلیس و ندیم

هم سوی حق نگر به خود منگر

هیچ مگسل از آن جنابْ نظر

تا بدانم که روی خود دیدی

زان صفاتت که بُد نگردیدی

 

 

 
 
 
sunny dark_mode