گنجور

 
طغرای مشهدی
 

ای چرخ چه غم ز اختر تو

در گردن کهکشان سر تو

زاری نکنم اگر بمیرم

از بهر مراد بر در تو

خرد است به چشم همت من

آن کس که بود کلان تر تو

بی طالعی ام نموده چون جغد

ویرانه نشین کشور تو

برخیز ز رهگذار اشکم

تا نم نرسد به دفتر تو

یارب ز چه رو نصیب من نیست

جز خون جگر ز ساغر تو

بر آینه خیال بختم

عکسی نفتاده از زرتو

بی برگی ام انتها ندارد

در مزرع سفله پرور تو

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

تاری شدم از جفای گردون

فریاد ز رهنمای گردون

در خوردن خون من دلیر است

می ترسم از اشتهای گردون

چشم هوسم ندیده رویی

ز آیینه بی صفای گردون

انصاف نگشته گرد ذاتش

معلوم شد از ادای گردون

صد حیف که در جهان کسی نیست

کآید ز کفش سزای گردون

بدخلق شده ست زال دنیا

از صحبت کدخدای گردون

دایم ز هجوم ناله من

بسته ست ره صدای گردون

از دانه به دست من نیامد

جز گرد ز آسیای گردون

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

از گردش چرخ، بی دماغم

وز کوکب خود همیشه داغم

گردیده چو شمع بزم تصویر

بی بهره ز روشنی چراغم

گل روزن خود به گل برآرد

افتد چو گذر به کوچه باغم

چون لاله همیشه رخنه دارد

بی سنگ ز هر طرف ایاغم

بوی گل آتشین این باغ

پیچیده چو دود در دماغم

بلبل چو کند سرودخوانی

بر گوش خورد صدای زاغم

در جرگه طالبان رهم نیست

با آنکه همیشه در سراغم

از من به خزف کسی نگیرد

باشد چو به دست شبچراغم

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

نان هرکه ز چرخ دون بگیرد

از رهگذر فسون بگیرد

پر گریه مکن،که می شود زرد

بسیار کسی که خون بگیرد

کو صبر که داد بیدلان را

از چرخ سیه درون بگیرد

برهم زند آسمان به یک فن

هر پایه که ذوفنون بگیرد

از صحبت عقل می گریزم

ترسم که مرا جنون بگیرد

مطرب چو به طالعم زند چنگ

تارش همه جا زبون بگیرد

بینم چو به سوی دختر رز

کف بر رخ لاله گون بگیرد

ساقی اگرم دهد پیاله

چون نرگس خود، نگون بگیرد

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

یکچند درین سراب گشتم

لب تشنه به ذوق آب گشتم

در میکده ها چو نکهت می

بر گرد سر شراب گشتم

از تنگی بزمگاه عشرت

در جلوه گه کباب گشتم

عمری به سراغ زلف خوبان

در کوچه پیچ و تاب گشتم

یکرو کردم به آن پریرو

چون سایه ز آفتاب گشتم

جایی که نرسته گل ز خاکش

من در طلب گلاب گشتم

از بهر عمارت زرافشان

در مملکت خراب گشتم

یک عقده مشکلم نشد حل

هرچند که بر کتاب گشتم

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

امشب خم باده جوش دارد

بی زمزمه، لب خموش دارد

درسی که به طفل غنچه دادند

گفتند به گل که گوش دارد

از بهر شراب صاف کردن

آیینه نمد به دوش دارد

باید کم و بیش را نپرسد

هرکس سر می فروش دارد

نیشی که دلم ز دست او خورد

چون آب حیات، نوش دارد

زاهد مطلب به بزم مستان

بگذار که باب هوش دارد

از بیم صدای خود، موذن

انگشت به روی گوش دارد

هر زشت ترنمی بجز من

امداد ز عیب پوش داد

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

آن شوخ، انیس بوالهوس شد

خونگرمی شعله، صرف خس شد

نزدیک رسید وعده بوس

شفتالوی خام، نیمرس شد

بر من ز نسیم بخت وارون

مشت خس آشیان، قفس شد

از شور فغان، حباب اشکم

بر ناقه گریه چون جرس شد

عشق تو ز خواری ام برآورد

ناکس به محبت تو کس شد

خرم دل آنکه همچو ساغر

با شیشه باده همنفس شد

غم چون نخورم، که دختر رز

بگذاشت مرا،زن عسس شد!

آمد به کفم کدوی شهدی

آخر همه قسمت مگس شد

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

ترک نگهش مرا طلب کرد

نادیده خطا، به من غضب کرد

بیگانه بود به ساغر ما

آن باده که آشنای لب کرد

یک شبر ز قامت تو کم بود

قمری قد سرو را وجب کرد

زاهد به هدایت صراحی

برخاست سحر، نماز شب کرد

ساقی جگر کباب ما را

حسرت کش باده طرب کرد

کردم به نظاره اش دلیری

با تیغ نگه مرا ادب کرد

از دهشت خانه سوزی من

لرزید شرار و شعله تب کرد

در صبح ازل مرا غم عشق

محروم وصال او لقب کرد

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

در کوی هوس چو باد رفتم

هرجا که رهم فتاد رفتم

در بتکده هواپرستی

تا مغبچه در گشاد، رفتم

از گلشن دردپرور عشق

بویی نشنیده، شاد رفتم

اندازه نداشت راه غفلت

تاکم نبود، زیاد رفتم

جایی که کلاغ، نان نیابد

بی راحله، بهر زاد رفتم

جز بیخبری به من نیاموخت

هرچند به اوستاد رفتم

صدخانه کتاب جهل برکف

در کوچه اجتهاد رفتم

از ظلم غلط پرستی خود

بر درگه حق، به داد رفتم

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

از باغ و بهار من خزان ماند

آتشکده ای ز دودمان ماند

فهمیده نگشت مصحف گل

شور عبثی به بلبلان ماند

از یک نی تیر او تنم را

صد رنگ نوا در استخوان ماند

آخر به مراد خود رسیدم

روی سیهی به آسمان ماند

آلوده نمی رسد به پاکان

بگذشت نسیم و بوستان ماند

غفلت ز دلم ربود غم را

این شهد به کام این و آن ماند

پرواز نمود مرغ عیشم

خاشاک جفا در آشیان ماند

سرمایه عشرتم ز کف شد

در کیسه طالعم زیان ماند

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

تا یار سوی چمن نیامد

بوی از گل و نسترن نیامد

یک جا ننشست در گلستان

کز هر طرفش سمن نیامد

هرچند به غنچه گفتگو کرد

کودک ز پی سخن نیامد

بی آنکه رسد به چین زلفش

باد از طرف ختن نیامد

بر دور چراغ لاله گشتم

بویی ز گداختن نیامد

آن چاک که سینه آرزو کرد

از جامه و پیرهن نیامد

دل، مهره قلب در میان داشت

جان بر سر باختن نیامد

یاران دو هزار خصل بردند

یک خصل به دست من نیامد

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

با دل بگذار یاد او را

از غنچه جدا مساز بو را

چندان بسرا چو مرغ حقگو

کاین زمزمه خون کند گلو را

بردار ز تیغ عشق، زخمی

کآرد به فغان، لب رفورا

در فوج طرب، علم ضرور است

از دوش جدا مکن سبورا

بیش ازگل ماهتاب می خواه

از نسبت می کل کدو را

تا چشمه دو گام بیشتر نیست

زنهار مخور فریب جو را

توفیق نشد که پاک سازم

از زمزم وصل، دست و رو را

بر من ز چه رو غضب نیاید؟

آن ترک وش بهانه جو را

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

دل بی تو ز خانه می گریزد

از چنگ و چغانه می گریزد

شبهای غمت، ز دهشت خواب

گوشم ز فسانه می گریزد

زلف تو ز بیم طعن مردم

از صحبت شانه می گریزد

در بزم چو بر کنار باشی

عشرت ز میانه می گریزد

چشمت چو به قتل من کشد تیغ

طبعش ز بهانه می گریزد

افتاده شکست بر کمانم

تیرم ز نشانه می گریزد

از ترس مقام شکوه من

مطرب ز ترانه می گریزد

عمری ست که خوشه نصیبم

از نسبت دانه می گریزد

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

از حرف بجز زیان ندیدم

غیر از تپش زبان ندیدم

بویی ز دوای ضعف طالع

درطبله آسمان ندیدم

از بیم گرفت و گیر صیاد

آرام در آشیان ندیدم

یک سرو به کام دل درین باغ

از دهشت باغبان ندیدم

چون نای ز دست مطرب چرخ

جز ناله در استخوان ندیدم

بر سفره خاک، همچو ماهی

دیدم گر آب، نان ندیدم

صد ناوک آه برفلک رفت

یک زخم برین نشان ندیدم

نومید شدم ز چرخ و اختر

امداد ز این و آن ندیدم

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

صوتم ره گوش را ندانست

قانون سروش را ندانست

دوشم به سه چار خانه، دل برد

یک خانه بدوش را ندانست

با نیش چه سان بسازدم لب؟

چون معنی نوش را ندانست

مفتی به خموشی ام قسم داد

گفتار خموش را ندانست

طبعم چو خم تهی ز باده

سرمایه جوش را ندانست

دل از ته بار ناامیدی

دزدیدن دوش را ندانست

بختم پی عیبجویی خود

آیینه هوش را ندانست

کاری که ز دست من برآمد

بازار فروش را ندانست

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من

فرمانده کشور زیانم

پاشیده خسارت از نشانم

طغرای مثال ناامیدی

گردیده لقب ز آسمانم

از دست کناره گردی بخت

اندوه گرفته در میانم

یک تیر به مدعای خاطر

پیوند نگشته با کمانم

افسردگی ام به لرزه افکند

با آنکه در آتش فغانم

لب تشنه به پیش چاه زمزم

بی بهره ز دلو و ریسمانم

در هر سخن از زبونی بخت

صد عقده فتاده بر زبانم

نه دین به کفم بود، نه دنیا

غارت زده دو کاروانم

بی حاصلی است حاصل من

حل ناشدنی ست مشکل من