گنجور

 
طالب آملی

ای صبح ز آیینه رأی تو مثالی

بر لوح ضمیر تو قلم نقطه خالی

ای گوهر اخلاص تو در سینهٔ افلاک

چون دانهٔ یاقوتی در درج سفالی

آن آیت نوری که مه و مهر گشایند

هر صبح ز پیشانی اقبال تو فالی

در بار گل خلق تو عطریست جهانگیر

بی سلسله جنبان صبائی و شمالی

دور قمر از مرتبهٔ جاه تو صفری

شکل فلک از دولت جاوید تو دالی

در باغ طبیعت ز ثنای تو برآیند

هر لحظه تذروان سخن با پر و بالی

بی تربیت ابر کفت سبز نگردد

در آب و هوای چمن دهر نهالی

دیریست که بنموده طلوع از افق فتح

چون ابروی تیغ تو فروزنده هلالی

در بیشهٔ عدل تو زمیل مژهٔ خویش

هر شیر بود سرمه کش چشم غزالی

از مهر چو سویت نکرد مادر ایام

از زر تنگ بر تنگی شود، از حال بحالی

شادند جهانی ز تو یارب منشیناد

بر گوشهٔ دامان دلت گرد ملالی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی