گنجور

 
طالب آملی

نه دست آنکه بدامان او در آویزم

نه پای آنکه سر خود گرفته بگریزم

بآب دیده گهی همچو گرد بنشینم

بیاد ناله گهی همچو دود برخیزم

زناکسی بتو آمیزشی مسیر نیست

مگر بخاک درت خون خود در آمیزم

چو باد گشته‌ام از ضعف ای دریغا نیست

مجال آنکه غباری ز دل بر انگیزم

چو خاک نیست بدستم غبار هستی را

فراهم آری و برفرق خویشتن بیزم

دلیل تقوی و پرهیز کاریم کافیست

همین دقیقه که از خویشتن بپرهیزم

زضعف گشته‌تنم مشت استخوان (طالب)

کجاست دست که پیش سکان در آویزم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی