سحر ناگه بخواب از یاد آن گل پیرهن رفتم
در آن آئینه دیدم صورتی کز خویشتن رفتم
نکردم بیسبب چون شمع خود را طعمهٔ آتش
کز آسیب فسردن در پناه سوختن رفتم
دماغم نافه شد چون طی نمودم کوچهٔ زلفش
تو گفتی جمله ره در ناف آهوی ختن رفتم
نبردم ره بمسکن تا مرا آوارگی ره زد
بغربت آنقدر رفتم که از یاد وطن رفتم
بپاس بلبل خاطر زبان و دیده و دل را
بدست باغبان بسپردم و سوی چمن رفتم
مگر ناگه بفکر آن لب نوشین شدم «طالب»
که گشتم آب حسرت و ز دهان خویشتن رفتم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.