گنجور

 
طالب آملی

سحر ناگه بخواب از یاد آن گل پیرهن رفتم

در آن آئینه دیدم صورتی کز خویشتن رفتم

نکردم بی‌سبب چون شمع خود را طعمهٔ آتش

کز آسیب فسردن در پناه سوختن رفتم

دماغم نافه شد چون طی نمودم کوچهٔ زلفش

تو گفتی جمله ره در ناف آهوی ختن رفتم

نبردم ره بمسکن تا مرا آوارگی ره زد

بغربت آنقدر رفتم که از یاد وطن رفتم

بپاس بلبل خاطر زبان و دیده و دل را

بدست باغبان بسپردم و سوی چمن رفتم

مگر ناگه بفکر آن لب نوشین شدم «طالب»

که گشتم آب حسرت و ز دهان خویشتن رفتم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی