گنجور

 
طالب آملی

کو محتسب که سر بشرابش فرو برم

در بحر باده همچو حبابش فرو برم

علمیست علم عشق که شرح دوکون را

یابم دمی که سر بکتابش فرو برم

در پای توسن تو بریزم نثار اشک

در آب دیده تا برکاش فرو برم

لختی ز هر چشم تو خواهم که در جهان

گیرم تمام عمر و لعابش فرو برم

اینست شربتم که سرانگشت خویش را

چون نیشکر بخایم و آبش فرو برم

باشد جریدهٔ عملم همچنان سیاه

صدبار اگر در آتش و آبش فرو برم

رفتم که سر کنم گلهٔ «طالب» از سپهر

ز آن‌سانکه در عرق ز حجابش فرو برم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی