گنجور

 
طالب آملی

بس پیرو سپاه گمان و یقین شدم

تا ترک کفر گفتم و جویای دین شدم

بودم ز تلخکامی خویش تمام زهر

دیدم حلاوت لب او انگبین شدم

عقلم بجا و هوش بجا دل بجای بود

بر من دمید عشق فسون و چنین شدم

در شهر جا چو مردم فرزانه داشتم

دیدم غزال چشمی و صحرا نشین شدم

تا یافتم که مهر کدامست و کین کدام

با او بمهر با همه عالم بکین شدم

غمها فراهم آمده بستند حلقه‌ای

وآن حلقه شد نگین کده و من نگین شدم

افکنده ساقی از نظر زحمتم از آن

چون دُرد می‌بیزم جهان ته‌نشین شدم

شد اوج وصل بر من مسکین حضیض هجر

دیشب سپهر بودم و امشب زمین شدم

بودم چو «طالب» آفت صد خرمن ازل

بستم چو دل بسنبل او خوشه شدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی