گنجور

 
طالب آملی

دلا ز ساعد همت بر آر یارهٔ عقل

بکن بگوش حکیمانه گوشوارهٔ عقل

کم فروغ خرد گیر و نور شمع پذیر

که آفتاب شریعت به از ستارهٔ عقل

گهی بمشورت شرع نیز می‌کن کار

تمام عمر مرو ره باستخارهٔ عقل

مپیچ گوش ارادت ز حکم نافذ شرع

که در اجارهٔ شرعی نه در اجارهٔ عقل

اگر پیاده شرعی بسوز منزل دشت

گرفتم اینکه بهر مقصدی سوارهٔ عقل

عروج پایهٔ معراج مصطفی بنگر

یکی بغدر فرود آی ازین منارهٔ عقل

یکی ز روی ادب شرم کن مکن دمساز

نه پیر شرع طرف طفل شیر خوارهٔ عقل

شمار شرع گذشت ازهزار ودرگذر است

ز یک به ده رسد ونگذرد شمارهٔ عقل

صدای نوبت شرع از حصار عرش گذشت

ز فرش مگذرد آوازهٔ نقارهٔ عقل

بحرف شرع گهی نوش می‌ده از لب هوش

مدار چشم شب و روز بر اشارهٔ عقل

کنار تا بمیان گشتم و نمی‌دانم

که در میانهٔ عشقم و یا کنارهٔ عقل

بزم شرع چو ایمانیان درآ «طالب»

مکن ز دور چو یونانیان نظارهٔ عقل

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی