گنجور

 
طالب آملی

زهی ز بوی خوشت جان تازه در تن گل

نظر بگرد رخت خوشه چین خرمن گل

ز آبروی تو داغند شاهدان بهار

که دامن تو بود پاک تر ز دامن گل

نه مرد خصمی آتش بود گیاه ضعیف

چو باد پنجه زند خون گل بگردن گل

تو چون بیاغ روی خادمان بزم بهار

برون برند ز مجلس چراغ روشن گل

ز دود زلف تو عالم معطر است مگر

چراغ چهره بر افروختی ز روغن گل

شدی بباغ و فرو ماند بلبل از فریاد

بر آمدی و بگردون رسید شیون گل

برند نسخه ز حسن تو شاهدان بهار

چه سبز حلهٔ ریحان چه لعل جوشن گل

ز دوستی چه زیان دیده باد کینه شعار

که گاه دشمن شمعست و گاه دشمن گل

رسد بخانه همسایه ار شکست دلم

همان صداکه بگوش آید از شکستن گل

بذوق گریه فرو ماندهام نمیدانم

که این چکیدن اشکست یا مِیدن گل

بسر ز داغ جنون نعل آتشین دارم

مباد گوشهٔ دستار من نشیمن گل

بسیر لالهٔ داغ جگر خوشم «طالب»

نمی‌کشد دل آزرده‌ام بچیدن گل

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
طالب آملی

تنت عبیر نزاکت فشانده بر تن گل

تبسم تو گرو بسته با شکفتن گل

نفس ذخیره ز بوی تو میبرد آری

نسیم صبح بود خوشه چین خرمن گل

در آمدی بچمن عندلیب شد خاموش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه