گنجور

 
طالب آملی

نه شب گویم نه روز از گریه، یکدم نیستم غافل

غم از من گر کند غفلت، من از غم نیستم غافل

قدح می‌نوشم و سیل سیاه از دیده می‌رانم

بعشرت هم ز درد اهل ماتم نیستم غافل

نه محض شید و زرقم بهرهٔ رویش حقی دارد

در آن گلزار حسن از سعی شبنم نیستم غافل

بناسور جگر از بوی خوش آسیبها دارم

اگر درماندهٔ زخمم ز مرهم نیستم غافل

درین سوز از دل شور لب او آگهی دارم

بحال درهم ازگیسوی درهم نیستم غافل

کدورت‌های عالم مانع شوقم نمی‌گردد

ز مشک‌افشانی آن زلف پرخم نیستم غافل

بدین وارسنگی احوال گیتی هست معلومم

برون از عالمم اما ز عالم نیستم غافل

ز آثار بزرگی نیستم بی‌بهره چون «طالب»

ندارم جام لیک از شوکت جم نیستم غافل

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی