گنجور

 
طالب آملی

زنده گشتم چون گشادم چشم حسرت سوی صبح

پهلو از بستر تهی کردم چو دیدم روی صبح

با سیه چشمِ شب خود در نظر بازی بُدم

ناگهان بنمود آن مه گوشهٔ ابروی صبح

من سحرمشرب فتادستم هنوزم الفتی است

با هزاران شب کجا پهلو نهم یکموی صبح

تا چو «طالب» یافتم فیض دم صبح از نسیم

دروفا گشتم سگِ عف‌عف‌کنان در کوی صبح

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی