گنجور

 
طالب آملی

ما را نفس طفیلی جام دمادم است

می‌عمر ماست عمر زیادش زما کم است

ما منع آدمیت زاهد نمی‌کنیم

اما ز می نمیگذرد هر که آدم است

هرگل بخاصیت سر وکارش بشبنم است

غیر از گل پیاله که فارغ ز شبنم است

با ناصحان یار اگر نقد جان دهند

منشین دمی‌که صحبت ناصح جهنم است

نظارهٔ ترا دوجهان جز دو چشم نیست

یک‌چشم باز مانده ویک‌چشم برهم است

دینار ودرهم آتش و دینست آب کفر

مسکین دلی‌که بستهٔ دینار ودرهم است

دل‌را زماست چشم هدایت بسوی عشق

نشنیده این مثل که ارادت مقدم است

آ خردمش لقب نفسی هست بس ضعیف

وین‌دم‌که درد داغ توأم‌کوی آ ندم است

منع خروش من مکن ای صاحب سپهر

نامحرم بنات منم ناله محرم است

اینک هزار قافله سامان اشک و آه

یارب کدام دل بسرانجام ماتم است

«طالب» بذوق زمزمه‌ات عندلیب نیست

برکش نوا که بر تو ترنم مسلم است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی