گنجور

 
طالب آملی

صفیر فاخته و بانگ بلبلم هوس است

دماغ سوخته‌ام نکهت گلم هوس است

عنان گسسته بگلزار میروم چو نسیم

که غارت گل و تاراج سنبلم هوس است

نیم چو باد صبا هرزه گرد آبله پای

ز زلف یار سفر تا بکاکلم هوس است

بمهر روزه دهان بسته‌ام که روزی چند

بناز و نعمت گیتی تغافلم هوس است

زبزم آزو هوس رخت میکشم بکنار

که خاکروبی کنج تو کلم هوس است

نیم زدیدن (کشمیر) شاد چون «طالب»

که سیر (ساری) و گلگشت (آملم) هوس است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی