صفیر فاخته و بانگ بلبلم هوس است
دماغ سوختهام نکهت گلم هوس است
عنان گسسته بگلزار میروم چو نسیم
که غارت گل و تاراج سنبلم هوس است
نیم چو باد صبا هرزه گرد آبله پای
ز زلف یار سفر تا بکاکلم هوس است
بمهر روزه دهان بستهام که روزی چند
بناز و نعمت گیتی تغافلم هوس است
زبزم آزو هوس رخت میکشم بکنار
که خاکروبی کنج تو کلم هوس است
نیم زدیدن (کشمیر) شاد چون «طالب»
که سیر (ساری) و گلگشت (آملم) هوس است