گنجور

 
طالب آملی

عقل کو تا ز می وسوسه‌اش مست کنم

بیکی جرعه چو دیوار خودش پست کنم

چون زنم تشنه بدریای تصور شب هجر

خویش را ماهی و مژگان ترا شست کنم

که گمان داشت که من دلبر دل را بفریب

از بهشت آرم و در دام تو پا بست کنم

ناخنی گر فتد از پای مرا دره دوست

چون نگینش بطلا گیرم و دردست کنم

بلبل مست مرا نغمه دگرگون «طالب»

نیستم فاخته تا زمزمه یکدست کنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی