عقل کو تا ز می وسوسهاش مست کنم
بیکی جرعه چو دیوار خودش پست کنم
چون زنم تشنه بدریای تصور شب هجر
خویش را ماهی و مژگان ترا شست کنم
که گمان داشت که من دلبر دل را بفریب
از بهشت آرم و در دام تو پا بست کنم
ناخنی گر فتد از پای مرا دره دوست
چون نگینش بطلا گیرم و دردست کنم
بلبل مست مرا نغمه دگرگون «طالب»
نیستم فاخته تا زمزمه یکدست کنم