منم امروز در نشیمن خاک
سرمهٔ چشم شاهد ادراک
شهسوار دلاور طبعم
رخش فطرت جهانده برافلاک
کلک صیاد پیشهام ز، رقم
آهوی مشک بسته بر فتراک
چون زبان همزبانهٔ قلمم
در بیان چست و در بنان چالاک
تشنه چون آب شعر من نوشد
برلب از بیم خضر مالد خاک
دست آلوده خاطران نرسد
فکر بکر مرا بدامن پاک
سوزم آسان بسان هیزم خشک
زین زبان چو شعلهٔ نمناک
قلم از دودهٔ بنان منست
همچو تیغ از قبیلهٔ اتراک
نکند خشک چرخ بی آزرم
آبروی مرا بعنصر خاک
هست شعرم بلند بی دعوی
شاعرم نرم گوی نی عراک
بسکه برتن چو عندلیب بهار
عضوعضوم لبی است زمزمه ناک
نشناسد کسم ز بلبل اگر
گلبنی را نشیمن بستاک
کند سیر از گرانی گهر است
قلمم همچو پای آبله ناک
گر فشانم ز آتش آب سخن
منکه بادم دراین جزیرهٔ خاک
هیزم خشک تر برون آید
از دهان زمانه چون مسواک
شعلهٔ طبع شیر گیرم راست
سبلت روبهٔ حسد خاشاک
مانی از نقش خاطرم بیند
لوحخود زآب دیده سازد پاک
در مقامی که با تصوّر دوست
خلوتی داشتم ز تفرقه پاک
عقل تازی زبان بگوشم گفت
چون ز خلقم بدید وحشتناک
ان تمنیت اختلاط الورد
فتحمل خشونة الاشواک
آتشم نیست بیم سوختنم
خرمن شعله را زبرق چه باک
نی کلکم همی گهر طلبد
دیت خون ز خنجر سفاک
از زمینهای تازه شعر مرا
آستین بر قبالهٔ املاک
کرده در بحر گوهر سخنم
شاخ مرجان نیابت خاشاک
فلکش هیکل وجود کند
رقمی گر زنم بصفحهٔ خاک
هم بعهد رطوبت سخنم
شده آتش بغایتی نمناک
که دم از مشک آب خضر زند
دم بامداد کورهٔ سکاک
خودپسندم مخوان که نیست بخویش
نازشم از طبیعت دراک
چون ننازم بخود که یافتهام
نظر از نور دیدهٔ ادراک
عقل کل (اعتماد دولت و دین)
که خرد را بدوست استمساک
همتش در کمان گروهه نهد
نه فلک را چو یک غلولهٔ خاک
نکند بی اشارهٔ غضبش
لب آتش نمچش خاشاک
دیدهٔ خصم زیر خنجر او
چون نگین زیر خامهٔ حکاک
از دریغ جدائی تیغش
بخیه دندان فشار برلب چاک
با وفاق طبیعت از افیون
نشاء باده میکند ادراک
بوستان با حمایت خلقش
از شبیخون دی ندارد باک
کوس آوازهاش زدوش سمگک
راز گوید همی بگوش سماک
چون بنان را کشد عنان رقم
خامه بر زلف حور سازد پاک
سیم رایج شود بعهد کفش
فلس ماهی بکیسهٔ سماک
اینچنین کز لطافت عهدش
فاش گردیده جوهر ادراک
چه عجب گر صدای ما شنود
گوش هوش از رسیدن تریاک
وقت ایثار چون سحاب کفش
گوهر افشان کند صحیفهٔ خاک
بحر درخود گریزد از خجلت
همچو چشمی که درشود بمفاک
با شکوهش ثنا گر آمیزد
یک سخنرا بصد جعلت فداک
میتراود بتازهٔ عهدش
گر گشایند فیالمثل رک تاک
پیش طبعش مصنفات خرد
هست فیالجمله مایهٔ اضحاک
خصمش از زعفران چهرهٔ خویش
بیند از آب دیده نمناک
در دلش زآن نشاط خنده زند
چاک مانند غنچه بر رخ خاک
زلف معشوق را براست روی
قلمش باز دارد از پیچاک
برسر حاسدش بیا و به بین
ابر ادبار در ترشح خاک
گوش دریا چو در بعهد کفش
سفته گردد ز طعنهٔ امساک
بوالعجب خوشهایست فتراکش
که ازو بر خلاف خوشهٔ تاک
گر سری افتد از نم خونش
سر دیگر برویَد از فتراک
روی خصمش ز سیلی آساید
چون جوارح ز مالش دلاک
ایکه در زیر سایهٔ علمت
سایه را از آفتاب نبود باک
باد رمح تو آب گردانند
مهره در مغز افعی ضحاک
پیش عدل تو با هزار زبان
شعله گوید خوش آمد خاشاک
تیغ رأی تو فارغ از صیقل
همچو دندان گوهر از مسواک
گر ز افیون دولت تو خورد
بحر با جمله ظرف نیم خوراک
چه عجب گر نماید از مستی
جیب هر قطره تا بدامن چاک
لابهٔ حاسد تو شاهد عجز
چون تواضع دلیل بر امساک
حاسدانت بسوی ملک عدم
ره نوردند چابک و چالاک
همه دستارشان پریشان عقد
همه نعلینشان گسسته شراک
بمشامی که شخصهوش تراست
بوی می میتوان شنید ز تاک
خصم چون یاد خنجر تو کند
همچو نافش جگر شود کاواک
سبز فام از تناول زهر است
روی دریا بگونهٔ افلاک
یا که گردید بحر اشتر دل
از نهیب کف تو زهره تراک
در زمان تو کز حراست عدل
بوستان از خزان ندارد باک
سر دزدان خوشه را از تن
برکند باغبان به پنجهٔ تاک
گر فتد لحظهٔ ز بزم تو دور
شاهد عیش راست بیم هلاک
ای نمودار پیچش قلمت
گردش کارخانهٔ افلاک
در یقین تو شک نمود حسود
آنکه نشنیده بوئی از ادراک
عقل چون گشت آگه از سر خصم
بانگ برزد که لعن بر شکاک
خامهٔ گوهرین خوراک تراست
نیک زیبنده عنبرین پوشاک
حاسد خس طبیعت تو بود
خوشه چین گرد خرمن امساک
تا بود لوح دهر رنگ آمیز
از تصاویر انجم و افلاک
چهرهٔ بدسگال ملک تو باد
نقش مانند سایه بر رخ خاک



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون مراغه کند کسی بر خاک
چون برد خاک او چه دارد باک
گر کنم جامه ها ز پیری چاک
زآن ندارد به جبه پیری باک
گر نشاطی که در تن آمده بود
به جوانی نشد به پیری پاک
مژده مرگ پیری آرد و بس
[...]
ای چو نام تو اعتقاد تو پاک
انجم همت تو بر افلاک
غایت شادی تو از رادی
غارت رادی تو از املاک
جرم خوان قمر ترا سفره
[...]
دولتش پنج نوبه زد بر خاک
چار بالش نهاد بر افلاک
پنج نوبتزنِ شریعت پاک
چار بالشنِهِ ولایت خاک
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.