گنجور

 
طالب آملی

می‌توان در عشق او یکعمر بیجان زیستن

تن بزیر خاک چون نام بزرگان زیستن

عشرت گلشن نمی‌ارزد بطعن بیغمی

چندین خون خوردن و در کنج زندان زیستن

همچو من بیگانهٔ صرف از رسوم کفر و دین

دوزخی بودست با گبر و مسلمان زیستن

شعله در پیراهن و دست جنون در آستین

سخت دشوار است بی‌چاک گریبان زیستن

زهد و مشرب را بیکسو نه بر من خوشترست

پاکدامان مردن از آلوده دامان زیستن

نی وصال گل نه هجر خار هردم مردنیست

بلبلان را موسم دی در گلستان زیستن

یادی از کودک مزاجیهای طفلان می‌دهد

صبح را با موی چون کافور خندان زیستن

باتن چون کاه مرگ از ضعف می‌زبد مرا

همچو طفل اشک خود بر دوش مژگان زیستن

تا سر زلف ترا آشفته دیدم می‌کند

مو بمویم سجدهٔ شکر پریشان زیستن

گرچه بیجان زیستن بیگانه می‌آید بگوش

بود عمری شیوهٔ (آشوب) زآسان زیستن

شوق می‌داند که دور از کعبهٔ (ترخانیان)

بود بیجان زیستن مارا به (ایران) زیستن

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی