گنجور

 
طالب آملی

نوبهارم دارم، اسباب چمن، در آستین

از هجوم گل نگنجد، دست من، در آستین

نیستم موسی ولیکن چون یدبیضا مرا

می‌نماید جلوه صد شاخ چمن در آستین

کو خریدار عقیق و لعل تابیند مرا

صد بدخشان در گریبان صد چمن در آستین

باز هر مو بر تن مستان بتکلیف بهار

می‌کند گل در گریبان یاسمن در آستین

بادمصرم جانب کنعان روان بی کاروان

بنگرم اینک شمیم پیرهن در آستین

برهمن در آستین دارد صنم پنهان و من

از غلوی کفر دارم برهمن در آستین

از زبان‌دانی چو من حاضرجوابی دور نیست

طوطیم نشکفت گر دارم سخن در آستین

نسبت چون من سبکروحی مکن با بیدلان

بیدلان جان در بدن دارند و من در آستین

ذوق مردن کرده از بس دردل (آشوب) جای

پیرهن را می‌کند عطر کفن در آستین

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی