گنجور

 
طالب آملی

بازم زخون‌دل مژه‌مرجان فروش‌گشت

وزآب دیده هر سر مو لعل‌پوش گشت

بازم زتخم شعله‌که غم کاشت در جگر

تن‌چون زمین‌لاله‌ستان داغ جوش‌گشت

ذوق ترا نه بین که چومن بر فغان زدم

مرغ چمن‌که‌جمله‌زبان بود‌گوش‌گشت

یا رب ز باغ مهر که بر گلشنم وزید

باد خزان که بلبل نطقم خموش گشت

از گریه‌ام زمین دل آتش لباس شد

وز ناله‌ام هوای جگر شعله پوش گشت

در وصف غمزهٔ لب اندیشه‌ام فشاند

زهری که نیشهای جهان جمله نوش گشت

ممنونم از کرشمهٔ توفیق کامشبم

در صحبت وصال تو محسود دوش گشت

بیهوشئی ز بادهٔ حسن تو یاقتم

کآن حالتم چو دید خرد خصم هوش گشت

این شکر چون کنم که شب دوش تا سحر

بودم بشاهدان غمت دست در کمر

دوشم فلک بکام و کواکب بکام بود

وز خود رمیده توسن ایام رام بود

دوشی گرفته مایه ز دریای شهد عیش

صد ابر چاشنی ترشح بکام بود

دوشم ز طایران عدم آشیان کام

بیش از شمار دانهٔ حسرت بکام بود

گلزار عیش و لاله ستان نشاط را

بار افکن قوافل عطر این مشام بود

بی منت کرشمه ساقی و باغبان

گل دسته دسته بر کف و می جام جام بود

اقسام عیش بود بفتوای دل حلال

جز خواب خوش که بر مژه دوشم حرام بود

بودم چو گل شکفتهٔ هانا که بخت من

با چرخ دوش در صدد انتقام بود

بالید پیکر از شرف وصلم آنقدر

کز من' باوج همت من نیم گام بود

الحق شبی گذشت که چندین صباح عید

در جلوه‌اش بهر شکن زلف شام بود

یا رب ز شمع لطف بر افروز کوکبم

یعنی بر غم بخت مثنی کن آن شبم

تا کی شبم بحسرت دیدار بگذرد

روزم سیه چو زلف شب تار بگذرد

گرداب خون شود بتن دیده هر مسام

در سینه چون خیال رخ یار بگذرد

چون مار زخم خورده زند ناله پیچ و تاب

در دل چو یاد طرهٔ دلدار بگذرد

ترسم بفکر کار من خسته لطف دوست

آنگه فتد که کار من از کار بگذرد

بر ناکسی چو من چه عجب گر گذشت یار

آخر نه شعله هم بخس و خار بگذرد

بی‌دست و پاست آه من از رهگذار ضعف

زآنرو بسینه از دل چون نار بگذرد

پوشیده چشم بگذرم از بیع‌گاه وصل

مفلس نقاب بسته ز بازار بگذرد

گرم آمدم بسینه خدنگ غم آنچنان

کش بیشتر ز ناوک سوفار بگذرد

برچشم خویش گر بفشارم بفرض پای

خونابم از علاقه دستار بگذرد

با این سحاب دیده چو من گریه سر کنم

آفاق را یکی صدف پر گهر کنم

دارم دلی که آتش از او گیرد آب و تاب

جانی که در هواش سمندر شود کباب

دستور گریه گردهم این ابردیده را

عالم به نیم جنبش مژگان شود خراب

مانند قرص مه شودش چهره داغ داغ

بر روی آفتاب زنم گر زدیده آب

نبود دمی که نشکندم در کنار چشم

هر باد دامن مژه صد شیشهٔ گلاب

این اشک نیست کز مزه می‌ریزدم که عشق

در رهگذار دیدهٔ من ریخت خون خواب

آن چرب طالعم که بیختم عجیب نیست

گر خون خشک قطره شود در رک سحاب

یا چون سموم نالهٔ من بر جهان وزد

طوفان ستان دیدهٔ عاشق شود سراب

روزی مگر فکند نظر سوی من به مهر

ز آنرو فتاد مردمک از چشم آفتاب

ای سنگدل فلک مژهٔ شاهدان نه‌ای

در کاوکاو سینهٔ من چیست این شتاب

آخر بترس از اینکه ولینعمت منست

سازد بروز غور رسی مورد عتاب

یعنی امیر غازی آن شخص عدل و داد

کز مادر زمانه بدامان عدل زاد

آن ابر دست بحر دل آفتاب رای

کش سایه گستر است بسر سایهٔ خدای

نساج بخت یافته بر سمت تارکش

چتر سعادتی ز گزین شهپر همای

از خاک ناگرفته قدم شخص رفعتش

تعلق مهر و ماه در آرد بزیر پای

با کاه برگ مور میان در زمان او

دم ز اژدها دمی نزند جذب کهرپای

سازد نسیم عدلش چون مهره سودمند

دندان زهر در دهن مار جانگزای

مادام زلف خویش صبافرش ره کند

هرجا که گشت طرهٔ خلقش عبیر سای

فیض نسیم صبحدم عدلش افکند

طاعون فتنه در رحم شام فتنه زای

ابریست همتش که چو ناخن برآورد

گردد ز بند کیسهٔ دریا گره‌گشای

تنگی بعهد همت او از پی گریز

جز غنچه دهان دل من نیافت جای

دستش که نی بناخن دریا فشرده است

صد کان لعل راکف خوبی شمرده است

آن دست نیست پنجهٔ خورشید همتست

و آندل نه‌موج خیز نهنگ شجاعتست

آن‌طرف‌جبهه نیست که میتابدش‌چو‌مهر

دانی که چیست مطلع صبح سعادتست

بر گوشهٔ سر آنچه تو دستار بینیش

دستار نیست سایهٔ خورشید دولتست

داند خرد که باکف دریافشان او

دستار قیض پر گهر ابر تهمتنست

بی نسبت است نسبت دریا بدست او

آری میان شبنم و طوفان چه نسبتست

چون خصم زوحذر نکندگو چوآب تیغ

سر تا قدم چکیدهٔ صلب صلابتست

چندانکه بر کمانها باشد شکنج توز

برابر وی طبیعت او چین عزتست

دانی شجاعت و کرم ازیک قبیله اند

زآنرو بود شجاع که از نسل همتست

دهقان همتش بهمه عمر چون سحاب

برکف گرفته تخم گهر در زراعتست

ملهم شود زبسکه بما فی الضمیر خلق

بتوان دلیر گفت که صاحب ولایتست

شخص خیال او چو کند دیده نیم باز

همراز بشمرد بدل شاهدان راز

تیغش بکف سمندر بحر آشیان بود

یا اژدری که بر سر گنجش مکان بود

گرخود نه اژدها بود آن تیغ زهربار

هردم چرا ز خون دمش آ تشفشان بود

پیوسته ناوکش دل صفهای خصم را

چون مغز تنگ دربغل استخوان بود

ماری بود سنانش که با خشکی زبان

صدچشمه‌زهرش‌از بن دندان روان بود

با سینه‌ها سنانش زبان در دهان کند

روزیکه طعنه ورد زبان سنان بود

معدن ز دست همت او در شکنجه است

زآن خون لعلش از بن ناخن روان بود

نازک نهد سمند خیالش بعرصه گام

گوئی ز تار زلف نسیمش عنان بود

بند دره نظاره تو گوئی که خنجرش

با تیغ آفتاب زبان در دهان بود

در بزم رزم مطرب نطق عدوش را

لب مست ذوق زمزمهٔ الامان بود

از بس کند زبان اثر در دهان دل

گوئی خدنگک از مژهٔ شاهدان بود

نی ناوک‌کش کجا مژهٔ شاهدان کجا

آشوب زخم نیش کجا و سنان کجا

چون ز آشیان عقاب خدنگش سفر کند

ناخن بخون کرکس افلاک تر کند

شهباز ناوکش چو هوا گیرد از کمان

هم در هوا شکار تذرو جگر کند

بر بام قصر او نرسد ناوک خیال

گر فی المثل ز همت من بال و پر کند

دهقان بیاد تربیتش نخل خشک را

سر سبز و میوه‌دار بآب تبر کند

بیم نهیب هیبت او زهر منجمد

چون فاد زهر در جسد شیر نر کند

در شست قدرتش چه عجب گر خدنگ موم

پران ز هفت جوشن آتش گذر کند

چون تیغ او بوصف درآرد رقم نگار

شرم آمدش که خامه ز الماس سر کند

بلبل شنیده تا ز صبا عطر خلق او

خواهد بخون گل سر منقار تر کند

طوطی شنیده تا نمک خوان شکر او

در بزم حنظل آید وخبث شکر کند

آن لب چو در نطق بسفتن درآورد

گوش عروس سامعه را زیور آورد

ای نوبهار عطر تو گلشن طراز جان

عالم ز عکس چهرهٔ خلق تو گلستان

هم دیدهٔ وفای تو خلخال پای دل

هم سایهٔ ثنای تو تاج سر زبان

پروردهٔ نعیم ترا در ادای شکر

طعم نمک بلب رسد از مغز استخوان

نعمت چو نعمت تو بود نیست بد نمای

گر میزبان کرشمه فروشد به میهمان

در روزگار عدل تو نتوان بدهر یافت

یک خانه بی متاع مگر خانهٔ گمان

جز شعله کو زبانش بمدح تو چرب نیست

دیگر دو کون را بلسان جوشد از زبان

زآنسان که چشم سبزه بود بر کف سحاب

بر دست تست دیدهٔ امید بحر و کان

با آبرو بزی بدو عالم که خلق را

در عهد همت تو بروغن فتاد نان

بگذار غم بدشمن و ایام عمر را

چون گل شکفته در طرب و عیش بگذران

بگذار کز لبت لب ساغر جدا شود

یا از کفت کلاله ساقی رها شود

می خور که روزه رخت بملک عدم کشید

گر نیست باورت بنگر در هلال عید

دلها شکفته شد ز ملاقات مهر و ماه

ای چشم مهر روشن و وی روی مه سفید

شکرانه ده که خیال غم از خانه کوچ کرد

و اینک سپاه عیش باقلیم دل رسید

تیغی هلال عید بزد بر شفق چنان

کش خون بدامن جبروت فلک چکید

رفت آن کز آتش تعب روزه مرغ دل

در سینه‌ها چو ماهی لب تشنه می‌طپید

وز اشتعال داغ جگر طفل مردمک

هر دم لب تصور خونابه می مکید

اکنون پیالهٔ که گل خوشدلی شکفت

واکنون قدح طلب که نسیم طرب وزید

بر لب ز تو به قفل زدن کفر مشربست

اکنون که بازشد در میخانه بی کلید

در روی بخت خویش نگر کآفتاب نیز

مه را بروی طالع فرخندهٔ تو دید

فیروزه بهر دیدن مه بر مدار پیش

روی نظر متاب سوی بخت سبز خویش

ای ابر والهٔ کف دریا نثار تو

خورشید و مه دو برگ گل از نوبهار تو

شاهین چرخ جرأت پرواز کی کند

با شاهباز همت عنقا شکار تو

حاشا که ز اعتدال هوا داغ دل بود

هر لاله‌ای که بشکفد از لالهزار تو

آن نخل نور پیکر بالیدهٔ که هست

خورشید و مه نمونهٔ از برگ و بار تو

آن شخص همتی که سوار جهان بود

یک میل سرمه در نظر اعتبار تو

نبود عجب که اژ شرف نسبتت بخویش

ساید بآفتاب سر افتخار تو

تیر از کمان همت مگشای بر سپهر

کین آهوی حقیر نزیبد شکار تو

شیران آسمان همه رو به طبیعتند

باشد شکار بیشهٔ افلاک عار تو

دردا که در خزانهٔ اندیشه‌ام نماند

شایسته گوهری که بکردم نثار تو

تحصیل حاصل است چو دیگر ترا ثنا

من بعد ما و سلسله جنبانی دعا

دایم شبت شگفته چو صبح امید باد

هر روز بر تو نسخهٔ ایام عید باد

آن را که در دل از تو غباری بود رخش

در زیر هفت برقع خون ناپدید باد

پیوسته گنج خانهٔ هفتم سپهر را

گوهر فشان انامل جودت کلید باد

همواره از ترشح نیسان فتح تو

گوش زمانه مخزن در نوید باد

بر آستان قدر تو پیوسته از شرف

گسترده فرش بوسه عرش مجید باد

آفاق را بهین گل بیخار رحمتی

روی جفا بعهد تو چون شنبلید باد

ایام را نسیم بهار عدالتی

دست ستم بعهد تو لرزان چو بید باد

تا نام نصرت و ظفر اندر میان بود

هر دم ترا بکف گل فتحی جدید باد

تا حرف امتداد زمان بر زبان بود

اندر زمانه مدت عمرت مدید باد

دایم شگفته باد ترا گلستان عمر

گلبرگ هستی تو نبیند خزان عمر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی