بیا که شاهد گل گوشهٔ نقاب شکست
هوا ز حسن شفق رنگ آفتاب شکست
دراز دستی باد صبا ز سنبل تر
بطرف روی سمن زلف نیمتاب شکست
زبان مرغ چمن شوخ شد بعرض نیاز
کنون که پردگی غنچهٔ راحجاب شکست
دراین بهار من وعشق لاله رخساری
که آب ورنگش بازار لعل ناب شکست
بتی که نرگس مستش بگاه مخموری
پیاله بر سرکیفیت شراب شکست
مهی که برفلک از باد دامن حسنش
دل ملایکه چون شیشهٔ حباب شکست
گلی که ذوق تماشای گلشن رویش
بهار طی شده رایای در رکاب شکست
چمن ز نخل قدش دستگاه سایه گرفت
صبا ز سنبل زلفش عبیر مایه گرفت
چمن شگفته شد ومرغ درخروش آمد
زجیب هرسر خاری گلی بجوش آمد
بهار گوئی پیغام خضر بر لب جام
که ناگه از در گلزار سبز پوش آمد
بنقشبندی الوان مختلف گوئی
بهشت بر در دکان گلفروش آمد
گره بتار تکلم زند رطوبت طبع
شگفت نیست لب غنچه گرخموش آمد
بصحن باغ ز کیفیت هوای بهار
که همچو نشاء می خصم عقل وهوش آمد
نسیم و نغمه چنان مست وبی شعور شدند
که این براه مشام آن براه گوش آمد
همین اشاره بمستی بس اهل مشرب را
که نقش کالبد از سر سبو بدوش آمد
هلال عید لب از جام باده وام گرفت
بدستبوس حریف پیاله نوش آمد
یگانه گوهر گنجینهٔ سر افراری
طراز مسند اقبال میرزا غازی
مهی که دامن رفعت کشیده برسرچرخ
بنقش پای مرصع نموده افسر چرخ
بدستیاری اکسیر گرد موکب او
مسکواکب زر کرده کیمیاگر چرخ
زمیخ موزهٔ هامون نورد رفعت اوست
نشان آبله بر چهرهٔ مجدر چرخ
چومرغ کعبه که دور حرم طواف کند
همیشه گرد سرش میپرد کبوتر چرخ
از آنکه درخم چوگان او چوکوی رود
تمام صورت سر برگرفته پیکر چرخ
دهان تیغش گر بر هوا سموم دمد
شود چوغنچهٔ گل چاک چاک مغفر چرخ
زدست و تیغش ای آنکه نیستی آگه
یکی نظر کن درپیکر دو پیکر چرخ
سوار نیزه ور آفتاب را ماند
برقص درخم رانش همی تکاور چرخ
زپاس تسخهٔ عدلش بخواب نتواند
که بار بردل موری نهد ستمگر چرخ
جهان معدلتش بوستان صلح و صفاست
ستم بکشور او کیمیا جفا عنقاست
چوگنج ریز شود دست گوهر افشانش
فلک بدریا سنجد زمانه باکانش
دمی گرش ز سخا آستین بیاساید
گهر چو تکمه برون جوشد از گریبانش
جهان ز گوهر بر سینهٔ صدف گردد
بازمایش گر بفشرند دامانش
بعقد زلف بتان نسبتی است گوهر را
از آن بیاد سخا میکند پریشانش
کفش بزاویهٔ آستین ولی صفتی است
که بحر و کان دو بزرگند از مریدانش
هزار خرمن لعل و گهر بباد دهد
که گرد غم ننشیند بذیل احسانش
بر آستین کرم دستش ابر فیاض است
که هم ز گوهر و لعل است برق و بارانش
معاملان فلک در کساد بازاری
بنرخ سرمه فروشند گرد میدانش
بهپیش دستش کز هفت بحر دارد عار
چه فلس ماهیکان و چه شوشه زر عیار
گوهر بدامن و دریا در آستین دارد
سحاب در کف و خورشید درجبین دارد
فرشته بر فلکش بیند و سجود کند
چه شد که پای شرف بر سرزمین دارد
بزم موم دلست و برزم شعله زنان
چوآفتاب هم آن دارد و هم این دارد
غزال خامهٔ او از نقاط مشک آگین
بناف غالیه سا نافهای چین دارد
جهان بیخشد پس چون بدست خود نگرد
غمین شود که چرا نقش برنگین دارد
سحاب همت و نیسان شکوه و دریا دل
بگو کدام صدف گوهری چنین دارد
بدین لطافت آن کآفریده گوهر او
اگر نه ترک ادب باشد آفرین دارد
کجاست در دل دریا و کان چنین گوهر
کجا به نه صدف آسمان چنین گوهر
قلم بوصف رخش چون شود بدیع نگار
سراب صفحه بموج آید از در شهسوار
چه روضهٔ نفس او چه گلشن کشمیر
چه زادهٔ قلم او چه لعبت فرخار
خیال صیقل روشنگر طبیعت او
برد ز آینهٔ چرخ هفت لاز نگار
بعهد طبعش فقر از جهان سفر کردی
اگر جواهر نطق آمدی بجیب و کنار
گرفته طوطی شیرین زبان خامهٔ او
شکر ز شیرهٔ ارواح قدس در منقار
بنازکی مثل آمد نسیم خاطر اوست
هزار مرتبه نازکتر از نسیم بهار
سپهر کرده بدوران طبع فیاضش
کلاه گوشه مرصع بگوهر اشعار
دمی که بلبل نطقش ترانه ساز شود
دهان مستمعان همچو غنچه باز شود
زهی ز نور ضمیرت دل جهان روشن
ز شمع رأی تو نه بزم آسمان روشن
ز شعلهٔ نفست رأی اختران پر نور
ز سرمهٔ قلمت چشم روشنان روشن
دل خیال تو آئینه ایست نورانی
که روی شاهد جان شد ز عکس آن روشن
ز وصف رأی تو نبود عجب که تحریرش
بسان شمع کند خامه در بنان روشن
بدل چراغ ضمیرت چو پرتو اندازد
شود فتیلهٔ مغز اندر استخوان روشن
ز اعتدال هوا در زمان تو چه عجب
که شمع گل شود از باد مهرگان روشن
فروغ صبح ثنای تو دارم شب و روز
ز چاک سینهٔ دل تا سر زبان روشن
مرا ز مهر تو در تنگنای سینه دلیست
چو آفتاب نهان روشن و عیان روشن
لب گهر سخنم خوشه چین خرمن تست
فروغ شمع ضمیرم ز رای روشن تست
فغان کهبخت بروی دلم دری نگشاد
سزای گوش دلم گوهری ز طبع نزاد
ز صیدگاه معانی بدام دل گفتم
صف همای در آید مرا نه لشگر خاد
ز بحر فیضم مشتی گهر بساحل نطق
فتاد لیک نه بر حسب مدعا افتاد
بلای روزه و رنج خمار و شدت دی
بداد اینک ناموس طبع من بر باد
توگفتیاینرمضان جملهرا بکامودهان
نهاد قفل و مرا بر زبان نطق نهاد
گذشت ماهی برمن که صایمالطبعم
بآب فکر شبی روزهٔ سخن نگشاد
کنونکه عید ثنای توام به پیش آمد
امید هست کهگردم بوصل معنی شاد
گلی چو تازه بچیدم ز بوستان ثنا
سزد که دست برآرم به گلفشان دعا
نسیم طبعا دهر از تو باغ رضوان باد
رخت ز نشاء می غیرت گلستان باد
دلیکهباتو بود، همچو غنچه تو برتو
مدام چون سر زلف صبا پریشان باد
ترا بدستی جام جهان نمای جم است
بدست دیگر انگشتر سلیمان باد
هوایگلشنمدحت بخاصیت شبوروز
مر بی نفس بلبلان ایران باد
همیشه از شکن زلف شاهدان سخن
بدست طبع ترا دستهای ریحان باد
فروغ ناصیهٔ صبح دولتت جاوید
چراغ انجمن دودمان ترخان باد
هزار بندهٔ گردن فراز چون کردون
بیارگاه تو در انتظار فرمان باد
هزار شاعر معجز طراز چون (طالب)
برآستان تومدحتگر وثنا خوان باد
فراز مسند خورشید باد پایهٔ تو
تو زیر سایهٔ حق ما بزیر سایهٔ تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.