گنجور

 
طالب آملی

ز فیض آمدنت گل بیار آمد باز

تو باز آمده‌ئی یا بهار آمد باز

ببین در آینهٔ بخت خود کز آمدنت

چه رنگها برخ روزگار آمد باز

ز دولت تو هر آن روز خوش که رفته بعیش

گشاده کام‌تر از روزگار آمد باز

ز گوشهٔ نظرت گر بیازگشتن عمر

. . . . . . . . بی اختیار آمد باز

بپای بوس تو سروچمن ز گوشهٔ باغ

پیاده تا به لب جویبار آمد باز

سر سپهر بفتراک بسته پنداری

که از شکارگه آن شهسوار آمد باز

که رو بصید که آورد با کمان و کمند

که جان رفته بجان شکار آمد باز

گرفته گوهر جان بر کف ادب «طالب»

بر آستان تو بهر نثار آمد باز

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی