ز فیض آمدنت گل بیار آمد باز
تو باز آمدهئی یا بهار آمد باز
ببین در آینهٔ بخت خود کز آمدنت
چه رنگها برخ روزگار آمد باز
ز دولت تو هر آن روز خوش که رفته بعیش
گشاده کامتر از روزگار آمد باز
ز گوشهٔ نظرت گر بیازگشتن عمر
. . . . . . . . بی اختیار آمد باز
بپای بوس تو سروچمن ز گوشهٔ باغ
پیاده تا به لب جویبار آمد باز
سر سپهر بفتراک بسته پنداری
که از شکارگه آن شهسوار آمد باز
که رو بصید که آورد با کمان و کمند
که جان رفته بجان شکار آمد باز
گرفته گوهر جان بر کف ادب «طالب»
بر آستان تو بهر نثار آمد باز