گنجور

 
طالب آملی

زمان زمان نکشم رخت بر سراب دگر

بس است تیغ تو مستغنیم ز آب دگر

چو من کباب توام ساقیا شراب بس است

کباب را نبود حاجت کباب دگر

بکوی وروی تو خو کرده‌ام نمیدانم

که آسمان دگر هست و آفتاب دگر

خمش نشینم اگر عالمی کنند سئوال

بجز سکوت نفهمیده‌ام جواب دگر

مرادلیست چو اوراق گل بدامن باد

هزار قطعه وبا هر یک اضطراب دگر

بهر رکاب که اول قدم نهی به نیاز

زرشک چون چکد ازدیده رکاب دگر

بیک نقاب فکندی نهفته چندین نور

بکش بروی خود از برگ گل نقاب دگر

خورند حسرت و در سر کشند پردهٔ خاک

مقیدان تو را نیست خورد و خواب دگر

همیشه راوی غمخانه بوده‌ام «طالب»

نخوانده‌ام بغلط حرفی از کتاب دگر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی