گنجور

 
طالب آملی

گریه‌ئی در طالمست ای همنشین معذور دار

دامنی گر داری از طوفان آتش دور دار

دیدهٔ گستاخ را واله مکن بر حسن دوست

در نظر بازی دل بینا و چشم کور دار

ای فلک پر بیگناهم سوختی اکنون بسست

جانب انصاف راهم پاره‌ئی منظور دار

شور بختی باعث محرومی هر مقصداست

ای دل مسکین که فرمودت که بخت شور دار

به نئی از چشم خوبان گوشه گیر از عافیت

فاش گویم فاش یعنی خویش را رنجور دار

برگ گل در آستین داری بنزدیکم مگرد

گر بسوزم من درین آتش تو دست از دور دار

قول ناصح دشمن ذو قست «طالب» زینهار

گوش دل را شاهراه نغمهٔ طنبور دار

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی