گنجور

 
طالب آملی

ای نادل چو بفکر غم یار افتد وگرید

مستی است که ناگه بخمار افتد و گرید

جز وصل تو از گریه کسش باز ندارد

آن را که بهجران تو کار افتد و گرید

بینم چو رخش گریه شادی کنم آغاز

چون ابر که چشمش به بهار افتد و گرید

دل مرده بزاری عجبی نیست که امید

آید بسر خاکش و خوار افتد و گرید

در خاک هر آن سوخته‌ای را که عزیز است

شرطست که بر روی مزار افتد و گرید

خوش آنکه براهی دل بی‌صبر و قرارم

در پای غمت آبله دار افتد و گرید

چون روی تو بیند دلم از دامن مژگان

بر خاک چو درها به نثار افتد و گرید

دل دیدم و بگریستم آنسان که براهی

همدرد به همدرد دچار افتد و گرید

هان صرفه نور زی قدم از «طالب» بیمار

آندم که دم او بشمار افتد و گرید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی