ای نادل چو بفکر غم یار افتد وگرید
مستی است که ناگه بخمار افتد و گرید
جز وصل تو از گریه کسش باز ندارد
آن را که بهجران تو کار افتد و گرید
بینم چو رخش گریه شادی کنم آغاز
چون ابر که چشمش به بهار افتد و گرید
دل مرده بزاری عجبی نیست که امید
آید بسر خاکش و خوار افتد و گرید
در خاک هر آن سوختهای را که عزیز است
شرطست که بر روی مزار افتد و گرید
خوش آنکه براهی دل بیصبر و قرارم
در پای غمت آبله دار افتد و گرید
چون روی تو بیند دلم از دامن مژگان
بر خاک چو درها به نثار افتد و گرید
دل دیدم و بگریستم آنسان که براهی
همدرد به همدرد دچار افتد و گرید
هان صرفه نور زی قدم از «طالب» بیمار
آندم که دم او بشمار افتد و گرید