چراغ از گل فروزم در سراغ گلعذار خود
بچشم نرگس آیم در تماشای بهار خود
بشوق او سپردم خویشرا او داند و کارش
که کار افتادهٔ عشقم نمیآیم بکار خود
همین بس نسبتت باما محبت کز پس مردن
رقم کردیم نام عشق بر لوح مزار خود
کنار دوست ز آن جویم که باین دیدهٔ گریان
میان بحر گردم گر کنم یاد کنار خود
نه با دل عهد درد دوست نی باخود بسر بردم
از آنهم شرمسار دل شدم هم شرمسار خود
مزن فال هنرمندی که از کسب هنر بینی
همان فیضی که نخل بارور بیند ز بار خود
کمند زلف را در گردنت گستاخ میبینم
گرفتاری مبارک باد کی گشتی شکار خود
خدایا مشکل ما را به آسانی گشا تا کی
جهان حیران کار ما و ما حیران کار خود
بخود خواری کن و با دوستان یاری سخن بشنو
گل دستار یاران باش و خار رهگذار خود
مکش منت پی دفع خمار از گردش ساغر
بگردشهای چشم مست خود بشکن خمار خود
مگر روزی بسویم بگذرد شد عمرها تا من
ز خیل ره نشینانم چو چشم انتظار خود
چو بینم طاق ابروی غمی بیخود شوم «طالب»
چو مشتاقی که بیند ناگهان دیدار یار خود



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.