گنجور

 
طالب آملی

شراب عیش ما از روی خوبان صاف کی گردد

فلک با بیدلان پیرامن انصاف کی گردد

کجا سنجد غبارم آسمان بی فیض بینائی

نباشد هر کرا نور نظر صراف کی گردد

ز آشوب زمان آزادگان را نیست تشویشی

می‌صافی ز برهم خوردگی ناصاف کی گردد

مشو پروانهٔ لاف ایکه شمع‌افروز انصافی

کسی کو مرد انصافست گرد لاف کی گردد

ندارد غم ز چندین خرج گوهر چشم فیاضم

بلی طبع کریم آزرده را صراف کی گردد

ریاضت‌پیشه کن گر صاف خواهی بادهٔ معنی

سخن بی باده پالای ریاضت صاف کی گردد

ز صد خاطر یکی عطار شاید عطر معنی را

ز بوی نافه خوش هر آهوئی را ناف کی گردد

نداری طبع نازک بگذر از شغل سخن «طالب»

که مرد بوریا بافی بریشم باف کی گردد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی