گنجور

 
طالب آملی

گاه بر آتش دل از مژه آبی بزنید

گه بسوزیدش و مستانه کبابی بزنید

هرچه داغست رخش تازه بدارید ز اشک

همچو مرغان کبابش نمک آبی بزنید

همدمان وقت عزیز است و هوا مغتنم است

بنشینید و بعشرت می نابی بزنید

چون بکف باده بود گو مزهٔ باده مباش

بکباب ار نرسد دست شرابی بزنید

ورگرانی کند آن سر که سبک بود از می

بگذارید بیای خم و خوابی بزنید

با عمارت گر خود فیض نباشد «طالب»

در صحبت بچو من خانه خرابی بزنید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی