گاه بر آتش دل از مژه آبی بزنید
گه بسوزیدش و مستانه کبابی بزنید
هرچه داغست رخش تازه بدارید ز اشک
همچو مرغان کبابش نمک آبی بزنید
همدمان وقت عزیز است و هوا مغتنم است
بنشینید و بعشرت می نابی بزنید
چون بکف باده بود گو مزهٔ باده مباش
بکباب ار نرسد دست شرابی بزنید
ورگرانی کند آن سر که سبک بود از می
بگذارید بیای خم و خوابی بزنید
با عمارت گر خود فیض نباشد «طالب»
در صحبت بچو من خانه خرابی بزنید