بگذشت عمر و یار بما آشتی نکرد
وآن شاخ گل بیبرگ گیا آشتی نکرد
هر چند گشت واسطه آمین جبرئیل
عشاق را اثر بدعا آشتی نکرد
غم با وجود صحبت دیرینه با دلم
چون نوک خامه با کف پا آشتی نکرد
با آنکه محو شد ز کف پای آن نگار
خون دلم برنگ حنا آشتی نکرد
از رشک آشنائی زلفش دل غیور
شد خاک و گرد او به صبا آشتی نکرد
هر چند در میانه در صلح زد مسیح
این درد بیدوا بدوا آشتی نکرد
تا شد بچین سنبل زلفی قفس نشین
مرغ دلم بآب و هوا آشتی نکرد
تا هایهای گریه نکردید عذر خواه
گوش دلم بصوت و نوا آشتی نکرد
آتش بآب و یار باغیار و گل بخار
کردند صلح و بخت بما آشتی نکرد
زآنسانکه تا وسیله نکردید خون گرم
عضو جدا بعضو جدا آشتی نکرد
رنجیده بود غمزدل و سینه تا ندید
خونگرمئی ز «طالب» ما آشتی نکرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.