گنجور

 
طالب آملی

که حرف مستی آن چشم پر فسون سر کرد

که نابریده ز حلق قرا به خون سر کرد

مبند زود سر دنبل شکایت من

که عمرهاست که شد پخته تاکنون سر کرد

نخست رخنهٔ سودا بعقل نگرفتم

کنون چه چاره کنم لشکر جنون سر کرد

نشست بر گل شیرین عرق نمیدانم

که حرف محنت فرهاد و بیستون سر کرد

زدم بیاد تو بر سینه ناخنی دیدم

که خون گرم ز رگهای ارغنون سر کرد

عجب که گل شود از شرم در برابر تیغ

چنین که از مژه‌ام اشک لاله‌گون سر کرد

بمن شروع و بمن ختم داستان بنمود

چو آسمان سخن از طالع زبون سر کرد

جراحت دل ما عاقبت نشد مسدود

چو از برونش تبسم ....از درون سر کرد

ندا رسید که این آزمودهٔ عشق است

همان بود که فلک با من آزمون سر کرد

جبین طالع من واژگون رقم زچه روست

مگر قضا قلم امروز واژگون سر کرد

زدم بکوچهٔ آوارگی چه چاره کنم

دلم نرفت براهی که رهنمون سر کرد

چو آفتاب جنونم کشید پرده بروی

عرق ز ناصیهٔ عقل نو فنون سر کرد

فسرده بود مرا خون بدل ز گرمی غیر

تعجب است که خون فسرده چون سر کرد

هر آنکه میل جنون کرد عشق بر گوشش

حدیث «طالب» و مجنون بی‌سکون سر کرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی