گنجور

 
طالب آملی

از این چه غم که غم عشق بوالهوس نخورد

رواست گر شکر تلخ را مگس نخورد

هزار میوهٔ شاداب در پی است و هنوز

دلت فریب ثمر های پیش رس نخورد

به نسبت لب او نام شهد را احباب

بآب زهر نویسند تا مگس نخورد

به بزم خاص حریفان عشق محرم نیست

هر آن حریف که پیمانه با عسس نخورد

بدین امید که شاید شوی تو ساقی بزم

پیاله هیچکس از دست هیچکس نخورد

دل منست بدست تو پاس دم میدار

که شیشه سخت ضعیف است بر نفس نخورد

دلا بحسن ادائی گل از گلستان چین

که طرف دامن پاکت بخار و خس نخورد

ز صبر و شکر بزندان غم گریزی نیست

که مرغ عشق جز این دانه در قفس نخورد

نه‌مرد دعوی رندیست آنکه چون «طالب»

پیاله بر سر بازار با عسس نخورد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی